تبلیغات
بهار آرزو
 

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ شنبه 13 آذر 1395

Image result for define narcolepsy

به نام خدای حکیم
سلام
امیدوارم خوب باشین
من اصلا خوب نیستم
هم جسمی بدم و هم روحی
هوا سرده . . . ولی چندساعت پیش که حموم بودم رفتم زیر دوش آب یخ . . . آب یخِ یخ . . . پنج ثانیه زیرش وایسادم. از اون موقع قفسه سینه و قلبم درد میکنه. سرم هم به شدت درد میکنه. هیچ وقت سر درد نمیگیرم . . . فکر کنم به خاطر آب یخه .
میدونین چه حالی دارم؟
حال شب کنکور رو.
فردا امتحان " حسابداری میانه " دارم. ساعت یک و نیمه نصفه شبه. اخیرا شب های امتحان اصلا نمیتونم درس بخونم. از شب های امتحان متنفرم. قبلا بیشترین نمره ی امتحانم بخاطر شب امتحان بود چون فقط شب امتحان درس میخوندم و میخونم. اما الآن دیگه نمیتونم شب امتحان درس بخونم. به همین دلیل کلی از جزوه ام مونده. چهار ساعت دیگه باید از خواب بیدار بشم و برم دانشگاه. حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.
از امتحان متنفرم . . . از شب امتحان متنفرم . . . دوشنبه تا حالا تعطیلم . . . پنج روزه اما برام روز های خوبی نبوده. درسته که همه اش تفریح کردم اما فکر امتحان نابودم کرده.
روی کامپیوترم بازی نصب کردم . . . روی گوشی ام بازی نصب کردم . . . هر روز و هر شب دارم فیلم میبینم . . . نمیتونم خودم رو کنترل کنم . . . دارم لذت میبرم اما لذتی که درد توشه . . . 
از شب بدم میاد . . . چون یک هفته است که از شب ها میترسم . . . از تاریکی میترسم . . . از خوابیدن توی شب میترسم . . . 
البته شاید به خاطر این فیلماییه که میبینم . . .
نمیدونم
بازی کلش آف کلنز رو هم نصب کردم . . . 
یک هفته است که به هیچ کدوم از دوستام نه زنگ زدم و نه پیام دادم. این برام خیلی عجیبه.
البته چندتاشون زنگ زدن و من جواب ندادم اما جواب پیام هاشون رو دادم. دوست دارم حرف بزنم اما حال و حوصله ی هیشکی رو ندارم . . . 
عاشق اینم که قالب وبلاگم رو تغییر بدم . . . اما اصلا حس و حالش نیست.
ببخشید که جواب کامنتتون رو ندادم خانوم فرخان و رویا خانوم . . . بی نهایت خوشحال شدم از کامنتتون ولی دوست دارم وقتی حالم خوبه جوابتون رو بدم . . . 
بیخیال . . . بهتره برم بخوابم . . . توی این هفته ساعت خوابم خیلییییییییی زیاد شده . . . برام سخته چهار ساعت بخوابم و بعدش بیدار بشم . . . خدا امشب و فردا رو بخیر کنه . . .



اینجوری زندگی کردن رو اصلا دوست ندارم . . .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ دوشنبه 8 آذر 1395


به نام آنکه یادش در دل و نامش بر زبان جاری است
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من بد نیستم اما خوب هم نیستم
مرگ بهارآرزو بدجور خوردم کرد.
دیروز اینقدر تغییر کردم که همه متوجه شدن. خیلی آروم شدم. وقتی داشتم میرفتم دنبال دوستم، یکهو وایسادم و به یاد قرارم افتادم. برگشتم . . . برام راحت نبود اما . . .  . یکی از دوستام گفت : محمد وقتی اینجوری میبینمت ناراحت میشم، ما به محمد شاد عادت کرده بودیم.
شاید باورتون نشه . . . اما اخلاق من توی خونه، شهر و دانشگاه با هم فرق داره و سه تا محمد جداگونه ام. البته اخلاقم کنار هر کدوم از دوستام یه نحو خاصه. برای همین همیشه جمع های دو نفره رو بیشتر از چند نفره می پسندم، چون میدونم باید چطور رفتار کنم.
امروز امتحان میان ترم پژوهش عملیاتی داشتم. امتحانم خوب بود. اینقدر شاداب شدم که برگشتم به همون محمد قبلی. دیگه نتونستم تحمل کنم که آروم باشم. وقتی از سلف برمیگشتیم، دوستام گفتن: مثل اینکه امروز خوبی . . . دیروز خوب نبودی.
الآن وقتی بچه ها من رو میبینن از من میپرسن : حالت چطوره . . . من هم با صداقت بهشون جواب میدم . . . گاهی اوقات هم از رفتارم میفهمن که حالم چطوره . . . البته همه ی دوستام اینجوری نیستن.
یه اتفاق هم افتاد که من رو ناراحت کرد، به محض اینکه از جلسه ی امتحان اومدم بیرون، با یکی از دخترای کلاسمون چشم تو چشم شدم . . . نمیدونم چرا اصلا حواسم نبود و هیچ عکس العملی نشون ندادم. . . قبلا من و اون چشم توی چشم نشده بودیم و این اولین بار بود چون اون همیشه با دوستشه . . . این مهم نیست اما خیلی ناراحت شدم که بی محلی کردم . . . بعد از این اتفاق از  خودم بدم اومد . . . یه دلیل دیگه هم داشت که ناراحت شدم . . . اینکه چرا این اتفاق اینقدر برای من جدی شده و نمیتونم از فکرش بیام بیرون.
نمیگم که به دختره احساسی دارم ها . . . هر دختری دیگه ای بود ( همکلاسی ) باز هم چنین حسی داشتم چون تا حالا با افراد دیگه هم همینطوری شدم . . . شیت!!!
نیومدم که این چیزا رو بگم
دلم تنگ شده
دلم برای خیلی چیزها تنگ شده . . . برای زهرا خانوم که میومد وبلاگم، برای خاطره، برای زینب، برای هم اتاقی های خوابگاهم خصوصا مصطفی . . . برای حس و حالی که اواسط ترم یک داشتم، برای قدم زدن هایی که داشتم . . . برای اشکهایی که میریختم . . . برای مهمونی های فامیلای نزدیک . . . برای جمع دوستام ( هم عباسعلی و جواد ، و هم احمدرضا، علیرضا و محمدرضا ) ، برای سیب زمینی سوسیس درست کردن، برای چایی درست کردن، برای چندتا آهنگ مرتضی پاشایی ، برای پشت بام خوابگاه، برای لانچیکو، برای نوه خاله ام، برای خنده های از ته دل آبجیم، برای دوچرخه سواری، برای شاد بودن، برای خونه ی مادربزرگم، برای خود مادربزرگم، برای تایپ کردن با موبایل، برای کلاسهای خانوم نجفی، خانوم جامه شورانی، خانوم حسینی، آقای . . . ( اسمش یادم نمیاد ) ، برای اینکه مامان بابام برن مکه و برگردن، برای تولد گرفتن، برای مسجد جمکران، برای . . . برای . . . برای . . . . . . . 
برای خودم . . .
هر کدوم از این دلتنگی ها برام کلی خاطره است . . . 
شب بیست و هفت صفره . . . دارم آهنگ گوش میدم . . . 
اما نمیدونم چرا دلم میخواد گریه کنم . . .
میدونم چرا میخوام گریه کنم . . .
چون تمام خاطرات زیبای زندگیم اومدن توی ذهنم . . .
مادربزرگ یکی از دوستام مثل اینکه همین چندروز فوت کرده . . . خیلی ناراحت شدم . . . وقتی داشتم باهاش صحبت میکردم و ازش میپرسیدم که کی فوت کرد . . . گفت هیچی نگو . . . گفتم خیلی دوسش داشتی . . . گفت آره . . . بخدا دلم شکست . . . 
دلم برای خوب بودن تنگ شده . . . 
نمیدونم . . .
. . .
فکر نمیکردم اینقدر زیاد بنویسم . . .
این هم از دنیای یه پسری که  . . .
نمیدونم . . .

Image result for ‫دلم تنگ شده‬‎




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ پنجشنبه 4 آذر 1395



به نام آمرزنده ی مهربان
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من . . . نمیدونم خوبم یا بد . . . خوبم
تصمیم گرفتم یکم سروسنگین تر باشم. تصمیم گرفتم روی نفسم بایستم. تصمیم گرفتم ضمن اینکه عاشقِ بودن کنار دوستانم هستم، تنها باشم. تصمیم گرفتم مثل بقیه ی آدما بشم. می خوام یکم پیچیده باشم. وقتی از دوستم پرسیدم پیچیده یعنی چی ، بهم جواب داد : " یعنی کسی از زندگیت سر در نیاره. یعنی کسی نفهمه با کی میری و با کی میای ، یا اینکه به چی علاقه داری، یا اینکه چیزی از زندگیت بفهمه. "
بزرگترین دلیلی که برای وبلاگ نویسی دارم اینه که اینجا میتونم حرف بزنم و خودم رو از حرف هایی که دیگران گوش نمیدن، خالی بکنم.
از دوستم پرسیدم مرام یعنی چی . . . گفت یعنی حق کسی رو نخوری.
چرا دوستام بی مرامن؟ چرا طرز لباس پوشیدنشون تغییر کرده؟ چرا اخلاقشون تغییر کرده؟ چرا دیگه شاد نیستن؟ چرا طرز فکر و زندگیشون با قبل تغییر کرده؟
شاید به خاطر اینه که بزرگ شدن . . . 
پس چرا من بزرگ نمیشم؟
می خوام بزرگ بشم . . . برای اولین باره که دارم میگم . . .
همیشه دلم می خواست کوچیک بمونم. دنیای کوچیک ها خیلی قشنگه . . . اما وقتی ظاهرت نشون بده که بزرگی، حتی اگه واقعا کوچیک باشی، نمیتونی مثل کوچیک ها رفتار کنی چرا که دیگران ظاهر براشون مهمه.
میخوام تنها باشم . . . میخوام برای مدتی تک باشم. به قول دوستم، سینگل باشم.
میخوام ورزش کنم و درس بخونم . . . کار سختیه . . . یعنی جهاد با نفس . . . شاید نتونم، شاید هم موفق بشم!
میخوام مرد بشم
و مرد شدن یعنی مرگ بهارآرزو
مرد شدن یعنی : " خاک تو سرت با این اسم وبلاگت . . . مگه دختری؟ "
مرد شدن یعنی : " چرا زیاد حرف میزنی و اینقدر روی یه موضوع ریز میشی . . . مگه دختری؟ "
مرد شدن یعنی . . . نمیدونم . . .
شاید نتونم باطنم رو مرد بکنم اما تا وقتی ظاهرم مرد نشده، نمیتونم زندگی کنم. میدونم اشتباهه اما جامعه اینجور از من انتظار داره.
این هم از طرز فکر جدیدم . . .
امیدوارم اشتباه باشه . . .
از مرگ میترسم . . .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ شنبه 29 آبان 1395


به نام خورشید دل تیره و تارم
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه و روزهای زیبایی رو گذرونده باشین
من بد نیستم . . . خوب هم نیستم . . . 
البته الآن خوبم چون دوتا از دوستام اومدن دنبالم و من رو بردن گشت و گذار. حدود سه ساعت باهاشون بودم. خیلی خوب بود البته یکیشون سرماخورده بود و مانع از این میشد که خیلی خوشحال باشم ( آخه یکم هم ناراحت بود انگار ولی میگفت چیزیم نیست ). 
یکم چیزها رو دیر میفهمم. یعنی دوستام دارن حرف میزنن اما من نمیگیرم چی میگن. یعنی باید دقیق برای من توضیح بدن که چی دارن میگن تا بفهمم. مثل اینکه آی کیو ی من کجه. از قبلا همینطور بودم اما الآن این یه مشکل شده برام.
یکم باید سر و سنگین تر بشم . . . راست میگن خب . . . اما نمیتونم . . . 
چیز هایی که هم سن و سالام پنج شش سال پیش توی فکرشون بوده، الآن اومده توی فکر من ، نمیتونم مثال بزنم . 
دلم میخواد بازیگوش باشم و بپرم بالا و داد بزنم ( وقتی که شادم ) و دلم میخواد یه گوشه پیدا کنم تنها بشنم و بلند گریه کنم ( وقتی که ناراحتم ) و نمیتونم نرمال باشم. . . 
چه بد . . .
امروز توی اتوبوس یه غریبه بهم گفت : نباید اینقدر خجالتی باشی . . . . . . 
آخه از کجا فهمیده که من خجالتیم؟؟؟ مگه اصلا من خجالتیم ؟؟؟
نمیگم تک هستم اما با خیلی ها فرق دارم اما خیلی ها هم هستند که شبیه من هستند خب . . . 
بیخیال
اربعین امام حسین رو بهتون تسلیت میگم
بعدا میگم که ذهنم به چه چیزهایی درگیره . . . اما هر چی که باشه دیشب نمیتونستم جلوی اشک ریختن خودم رو بگیرم ، وقتی که تلویزیون داشت کربلا رو نشون میداد. برای اولین بار از دست خودم به خاطر اینکه برای پیاده روی اربعین ثبت نام نکردم عصبی شدم.
نمی دونم . . .
کاش منم پسر خوبی بشم . . .
بخدا نمیدونم . . . 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 25 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


به وبلاگ بهار آرزو خوش اومدین
در ضمن من پسرم
دختر نیستم

yaremehrabaneto@

مدیر وبلاگ : بهار آرزو
نویسندگان
برچسبها
آهنگ وبلاگ
قرار آسمانی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :