تبلیغات
بهار آرزو
 

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ جمعه 15 بهمن 1395


به نام خورشید بی همتا 
سلام 
امیدوارم حالتون خوب باشه 
من نه خوبم و نه بد 
امشب عروسی بودیم . . . من نمی دونم اون کیه من میشه . . . اما مامانم گفت که من نوه دایی مادربزرگش میشم. با این که فامیل خیلییییییییی دور حساب میشیم اما دعوتمون کرد . . .
البته باید بگم که ما فامیل داماد بودیم . . .
اما میدونین عروس خانوم کی بود؟ خواهر دوست صمیمی ام 
با این حال دوستم من رو دعوت نکرد  . . . اما دوستای دیگه اش رو دعوت کرد . . . 
خیلی ناراحتم . . . دعوتم نکرد . . . تازه قراره که این ترم با هم توی یه اتاق باشیم . . . دیگه حرفی ندارم
بیخیال
از یه طرف دیگه هم یه قضیه ای پیش اومده که یکی از دوستای صمیمی کرمانشاهیم با من قهر کرده. قضیه از این قراره که . . . . . . . . حس گفتنش نیست . . . اما هنوز باهام قهره . . . 
دوست ندارم دوباره گله بکنم چون از این کار هم خسته شدم . . . 
می خوام ارتباطم رو باهاشون کم بکنم که یکم راحت تر باشم . . . می خوام یکم تغییر بکنم . . . می خوام یکم کم محلی بکنم و نگران این نباشم که راجع به من چی فکر می کنن . . . میخوام سرم به کار خودم باشه و بجز سلام و علیک با هیشکی هیچ چیزی نگم . . . می خوام فاصله بگیرم . . . از همه فاصله بگیرم 
برای همین امروز رفتم یه سیم کارت گرفتم و سیم کارتم رو عوض کردم. الآن هیچ کس به جز مامان، بابام و آبجیم شماره ی من رو ندارند و هیچ کس دیگه ای هم نخواهند داشت . . . حتی عزیزترین هایم که شاید من عزیزشان نباشم . . . 
پریروز حدود صد و پنجاه شماره که ذخیره کرده بودم رو پاک کردم . . . باز هم راضی نشدم و دست به این کار زدم. از همین جا از دوستام که نمیتونم شماره ام رو بهشون بدم عذر خواهی میکنم خصوصا احمدرضا، علیرضا و فرشته. چون فقط همین سه تا هستند که وبلاگم میان و شماره شون رو دارم. 
بیش از هفت ماهه که تلگرام نیستم، یکی دو ماه هم میخوام اینجوری زندگی بکنم، ببینم چی میشه . . .
میدونین قضیه چیه؟
میگن هر وقت همیشه باشی، زیادی میشی . . . برای بعضی ها هم من زیادی شدم . . . برای اکثریت . . .
قبلا تصمیم گرفته بودم که مهربون تر بشم، اما الآن میخوام خشک تر باشم . . . چون خیلیا رو دوست دارم که برای من ارزشی قائل نیستند اما من دوسشون دارم و با هر بی اعتنایی که به من میکنن، دلم رو میشکنن. تنها راهی که دارم اینه که دوسشون نداشته باشم که این هم دست خودم نیست. اما تلاشم رو می کنم.
راستییییییییییییی
یکم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که:
 ( تنبلی + توقع ) / ( تلاش + نیت خیر ) = خوشبختی
و ممنون از جودی 
و متشکر از همتون 
راستییییییییییییی یه چیز دیگه . . . شاید کمتر بیام وبلاگم . . . چون قراره از فردا خوابگاه بگیرم و اونجا نه لپ تاپ دارم و نه موبایلی که وای فای داشته باشه . . . اما هستم 
راستییییییییییییی قبل از اینکه تموم بکنم بذارین یه سوال ازتون بپرسم:

اگه بخواین من رو نصیحت بکنین چی بهم میگین؟ 

روزهای خوبی داشته باشین 
به امید دیدار 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ یکشنبه 10 بهمن 1395

Image result for happiness life

به نام خدای خوبی ها
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من خوبم
امشب خاله و دخترخاله هام خونمون بودن . . . بچه شون هم بود . . . اسمش پرهامه . . . دوسش دارم
برای همین خوش گذشت . . . البته بهتر هم می تونست باشه . . . کلی با بچشون بازی کردم . . . چقدر دلم بچه کوچولو میخواد . . . اما چقدر شیطون بود ها . . . شیتم کرد . . .
آخر شبی بود که برنامه ی اکسیر رو از شبکه 3 برای اولین بار نگاه کردم . . . نابودم کرد
راجع به بیماری های نادر و خاص بود . . . گریه ام رو درآورد . . . پر از غم بود . . . خصوصا اینکه محمد هم فوت شده بود . . . محمد یه پسر ده ساله است که یه بیماری نادر داره. تا پنج سالگی مثل بقیه ی بچه ها بوده اما بعدش متوجه میشن که یه بیماری بد داره . . . با مادرش داشتن مصاحبه میکردن . . . مادرش میگفت: "تنها چیزی که باعث میشه این همه سختی رو تحمل بکنم اینه که یه روزی محمد باز هم بتونه من رو صدا بکنه و بهم بگه مامان . . .  "
زمانی که داشت برنامه پخش میشد یه زیرنویس داشت . . . متن زیرنویس این بود :
" محمد در زمان ضبط برنامه زنده بود اما اکنون که برنامه پخش می شود دیگر زنده نیست . . . " 
نابود شدم . . . 
روحش شاد و یادش گرامی 
تا اینکه اومدم اینجا و یکم وب گردی کردم و یه وبلاگ خوشگل پیدا کردم که لینکش هم کردم ( یه تیر ماهی ) که یکم آرومم کرد . . . 
اما بیچاره مادره . . . 
راستیییییییییییی 
امروز یه سوال توی ذهنم بود و ولم نمی کرد . . . اینکه چطوری خوشبخت باشم . . . اینکه خوشبختی چطوری میاد توی زندگی یه نفر . . . 
پاسخی برای این سوال ندارم . . . اما فکر کنم جوابش قناعت باشه . . . یعنی به اینی که هستیم قانع باشیم . . . اما نمیدونم پاسخش چیه . . . نظر شما چیه؟ 
راستیییییییییییی یه چیز دیگه
با یه خواننده به اسم حامد همایون آشنا شدم  . . . کسی که نخستین کنسرتش رو به نفع کودکان سرطانی در موسسه محک برگزار کرده . . . با اینکه آهنگ وبلاگم رو دوست دارم اما آهنگ اون رو گذاشتم برای وبلاگم.
راستیییییییییییی آخرین چیزی که میخوام بگم 
با یه دوستام ( فرشته ) قرار گذاشتم ( یعنی پیشنهاد از اون بود ) که کتاب 504 رو در 42 روز تموم بکنیم. ضمن مخالفت من و اصرار فرشته که خیلی راحته و اینا ، تصمیم دارم این بار هم تیری در تاریکی بزنم ببینم موفق میشم این غول دو سر رو زمین بزنم یا نه . . . امیدوارم این قرارمون پایدار بمونه . . . توکل به خدا 
خب دیگه راستیییییییییییی هام تموم شد 
فردا ( یعنی امروز ) قراره برم دانشگاه یه سری بزنم ببینم خوابگاه بهم میدن یا نه ، برای همین باید بخوابم که مثل امروز خواب نمونم 
ممنون که هستین 
خدا نگهدارتون 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ جمعه 8 بهمن 1395

Image result for ‫ناراحت‬‎

به نام روحی که در من دمیده شد
سلام
امیدوارم خوب باشین
من اصلا خوب نیستم
شب خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم
میدونین چرا؟
دو تا از صمیمی ترین دوستام قراره برن قم و جمکران و بعدش هم شاه عبدالعظیم. یک ساله که میخوان برن. با ماشین شخصی. قرار شد که شنبه برن. به من هم گفتن. من هم گفتم که باهاشون میرم . . . ولی . . .
ولی بابام مخالفت کرد . . .
خیلی خیلی ناراحت شدم . . .
با این حال ، چون میدونستم که دوستام بدون من نمیرن . . . به بابام گفتم که من باهاشون میرم. گفت اگه تصمیمت رو گرفتی چرا از من میپرسی . . .
به دوستم گفتم که میام
دو ساعته که با خودم کلنجار میرم . . . دلم راضی نیست برم . . . چون بابام راضی نیست بریم . . .
حال بدی دارم . . . همین چند دقیقه پیش به دوستم پیام دادم که نمیتونم بیام . . . دوستم با گرمی جوابم رو داد اما زدم توی کاسه کوزشون . . . یعنی فردا میخواستن برن ها . . . 
برای همین از خودم بدم میاد . . .
خیلی ناراحتم
چرا روی حرف بابام حرف زدم . . .
چرا هیچ وقت نمیتونم با دوستام جور بشم . . . برای همینه که هیشکی با من دوست نمیشه . . . چون هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست . . . نیست . . . 
یعنی یه پسر بیست و یک ساله ام
خیلی عصبی ام . . . از دست خودم عصبی ام . . .
خدایا من رو ببخش




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ دوشنبه 4 بهمن 1395

Image result for ‫مسافرت‬‎

به نام تنها آشنا در دنیای غریب
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من خوبم . . . یعنی عالیم 
بیش از ده روزه که پست نذاشتم و بدجوری خمارم
الآن نمیدونم از کجا شروع کنم . . . 
پنج شنبه بود که رفتم قم و جمکران. واقعا عالی بود. خیلی خوش گذشت. هم قم خوب بود و هم جمکران، اما جمکران بهتر بود. هر دوشون سلام رسوندن. من هم سلام شماها رو رسوندم. حال روحیم خیلی خراب بود اما خیلی آروم شدم به طوریکه دلم می خواد دوباره برم اونجا. جای همتون خالی بود.
جمعه عصر بود که برگشتم و چند ساعت بعدش راهی کرمانشاه شدم.  دوستم علیرضا برام بلیط رزرو کرد و ساعت نه شب بلیط داشتم. شنبه صبح بود که رسیدم کرمانشاه و تا پنج شنبه ظهر اونجا بودم. اکثر دوستام رو دیدم و پشت سر هم خونه هاشون بودم. بیشتر از همه به فرید زحمت دادم، و بهنام و امیر . . . پوریا هم یه وعده بردم رستوران. خیلی خوب بود . . . دلم تنگ شد براشون . . . 
هی . . . چقدر زود گذشت . . . مثل خواب بود . . . 
خلاصه . . . پنج شنبه ظهر به سمت همدان حرکت کردم. پیارسال که خوابگاهی بودم، یکی از هم اتاقی هام از اسدآباد همدان بود و دلم براش تنگ شده بود، برای همین رفتم اونجا. خیلی خونه ی خوشگلی داشتن. خونشون پر از گلدون و گل های قشنگ بود. یه روز هم رفتیم گنجنامه . . . واقعا زیبا بود . . . تا حالا همدان نرفته بودم . . . گنجنامه حرف نداشت . . . جای همتون خالی.
پنج شنبه تا شنبه شب هم اونجا بودم و شنبه ساعت نه بلیط داشتم برای اصفهان. اتوبوس توی راه خراب شد و دو ساعت دیر رسیدیم اصفهان و ساعت هشت اینجا بودم. وقتی رسیدم، چون توی اتوبوس نخوابیده بودم، کلی گرفتم خوابیدم.
خیلی خوش گذشت . . . خیلیییییییییییی زیااااااااااااااد . . .
راستی . . . مادربزرگم از تهران اومده اینجا. دیروز رو خونه ی خاله ام بود برای همین دیشب رفتیم اونجا و آوردیمش خونمون. امشب هم دخترخاله ام مهمان ما بودن. خیلی خوب بود . . . 
این هم خلاصه ای از این چند روزی که وبلاگ نبودم. خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود اما چون موبایل ساده دست گرفتم، نتونستم آنلاین بشم. عکس هم نتونستم بگیرم . . . 
راستیییییییییی . . . 
همه ی نمره هام اومده. معدلم رو حساب کردم، شدم 18.22 . دو صدم از ترم قبل بیشتر شدم. این ترم هم بیست و چهار واحد برداشته بودم و چهار تا درس رو توی دو روز امتحان داشتم. معدلم خوب شد اما می تونست بهتر هم باشه . . . امتحان آخرم رو 16.5 گرفتم در صورتی که باید 20 میگرفتم. اعتراض زدم اما فکر نکنم استاد تغییر بده. همه اش رو نوشته بودم خب . . . بیخیال
ترم جدید می خوام خوابگاه بگیرم. فاصله ی خونمون تا دانشگاهمون حدود یک ساعت و ربعه. البته با اتوبوس. برای همین می خوام خوابگاه بگیرم. ترم جدید می خوام کلی درس بخونم و اگه بشه سر کار هم برم. دیگه توکل به خدا. هر ترم می خوام بیشتر درس بخونم اما . . . نمیشه . . . اما امیدوارم اینبار با دفعات قبلی فرق بکنه.
خیلی حرف زدم ها . . .
این چند روز رو جبران کردم . . .
به آشنای همیشگی میسپارمتون . . .
یا حق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ چهارشنبه 22 دی 1395


به نام امید و آرزو
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من نه خوبم و نه بد . . . یعنی معمولیم
امروز دو تا امتحان داشتم. امتحان " حقوق کار "  و امتحان " بانکداری اسلامی ". 
من دانشجویی هستم که اصلا تقلب رو دوست ندارم و هیچ وقت تقلب نمیکنم . . . حتی اگه قرار باشه صفر بگیرم. اما امروز من محمد قبلی نبودم. امتحان اولیم که " حقوق کار " بود رو تقلب کردم . . . برای اولین بار . . . چقدر استرس داشتم . . . توی جلسه ی امتحان چقدر عرق کردم و میلرزیدم . . . 
نخندین ها . . . تازه کارم خب . . .
بعدش چهار ساعت وقت داشتم تا امتحان بعدیم. براش زیاد نخونده بودم. یکی از دخترای کلاسمون روز قبلش بهم گفته بود که بلد نیست و باهم یکم کار بکنیم. من هم امروز از امتحان که برگشتم، باهاش قرار گذاشتم و توی یکی از کلاس ها یکم تمرین کردیم . . . خیلی موثر بود . . . میدونین چرا ؟ 
چون تهش به این نتیجه رسیدیم که ایشون حفظی ها رو بلد هستن و من حل کردنی ها رو . . . و هرچی برای همدیگه توضیح میدیم، بیشتر گیج میشیم. و به این نتیجه رسیدیم که توی جلسه ی امتحان کنار همدیگه بشینیم تا سوال های تشریحی رو اون به من بگه و مسئله ها رو هم من به ایشون بگم. و همین کار رو هم کردیم. کنار همدیگه نشستیم و سوال اول که تشریحی بود رو با یه کاغذ بهم رسوند. دوباره استرس من وارد شد و کلا ریختم بهم. متاسفانه نتونستم چیزی از مسائل رو بهش برسونم، چون استاد ازش تقلب گرفت و مثل اینکه اون هم یکم ناراحت شده بود. من هم که ناشی . . . 
خلاصه . . . با کلی تقلب این دوتا امتحان آخری رو هم دادم . این ترم هم به خوبی و خوشی گذشت. از این بابت خوشحالم.
یادتونه توی پست قبل گفتم که میخوام برم قم و جمکران؟
مهدی زد زیرش. قرار بود باهم دیگه بریم اما مهدی گفت که با درخواست مرخصی اش بنا به دلایلی مخالفت کردن. حالا من موندم چیکار بکنم. تنهایی رفتن زیاد جالب نیست و شاید خونواده ام اجازه ندن. هنوز به مامان و بابام نگفتم که مهدی نمیاد. دوست دارم برم اما . . .
نمیدونم . . .
به احتمال زیاد فردا میرم . . .
اگه رفتم حتما دعاتون میکنم . . .
ممنون از اینکه هستین . . .
خدای مهربون یار و یاورتون 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 23 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
قرار آسمانی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :