تبلیغات
بهار آرزو
 

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ چهارشنبه 22 دی 1395


به نام امید و آرزو
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من نه خوبم و نه بد . . . یعنی معمولیم
امروز دو تا امتحان داشتم. امتحان " حقوق کار "  و امتحان " بانکداری اسلامی ". 
من دانشجویی هستم که اصلا تقلب رو دوست ندارم و هیچ وقت تقلب نمیکنم . . . حتی اگه قرار باشه صفر بگیرم. اما امروز من محمد قبلی نبودم. امتحان اولیم که " حقوق کار " بود رو تقلب کردم . . . برای اولین بار . . . چقدر استرس داشتم . . . توی جلسه ی امتحان چقدر عرق کردم و میلرزیدم . . . 
نخندین ها . . . تازه کارم خب . . .
بعدش چهار ساعت وقت داشتم تا امتحان بعدیم. براش زیاد نخونده بودم. یکی از دخترای کلاسمون روز قبلش بهم گفته بود که بلد نیست و باهم یکم کار بکنیم. من هم امروز از امتحان که برگشتم، باهاش قرار گذاشتم و توی یکی از کلاس ها یکم تمرین کردیم . . . خیلی موثر بود . . . میدونین چرا ؟ 
چون تهش به این نتیجه رسیدیم که ایشون حفظی ها رو بلد هستن و من حل کردنی ها رو . . . و هرچی برای همدیگه توضیح میدیم، بیشتر گیج میشیم. و به این نتیجه رسیدیم که توی جلسه ی امتحان کنار همدیگه بشینیم تا سوال های تشریحی رو اون به من بگه و مسئله ها رو هم من به ایشون بگم. و همین کار رو هم کردیم. کنار همدیگه نشستیم و سوال اول که تشریحی بود رو با یه کاغذ بهم رسوند. دوباره استرس من وارد شد و کلا ریختم بهم. متاسفانه نتونستم چیزی از مسائل رو بهش برسونم، چون استاد ازش تقلب گرفت و مثل اینکه اون هم یکم ناراحت شده بود. من هم که ناشی . . . 
خلاصه . . . با کلی تقلب این دوتا امتحان آخری رو هم دادم . این ترم هم به خوبی و خوشی گذشت. از این بابت خوشحالم.
یادتونه توی پست قبل گفتم که میخوام برم قم و جمکران؟
مهدی زد زیرش. قرار بود باهم دیگه بریم اما مهدی گفت که با درخواست مرخصی اش بنا به دلایلی مخالفت کردن. حالا من موندم چیکار بکنم. تنهایی رفتن زیاد جالب نیست و شاید خونواده ام اجازه ندن. هنوز به مامان و بابام نگفتم که مهدی نمیاد. دوست دارم برم اما . . .
نمیدونم . . .
به احتمال زیاد فردا میرم . . .
اگه رفتم حتما دعاتون میکنم . . .
ممنون از اینکه هستین . . .
خدای مهربون یار و یاورتون 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ دوشنبه 20 دی 1395


به نام آرامش واقعی
سلام
امیدوارم خوب باشین
من خوب نیستم
امروز امتحان " صنعتی 2 " داشتم. سه واحد بود. یه سوال رو که میتونستم با یکم فکر کردن درست بنویسم رو اشتباه نوشتم. یعنی راه حلش رو بلد بودم اما چون تمرین حل نکرده بودم بهش تسلط نداشتم. خیلی ناراحت شدم. بعدش به یکی از دوستام زنگ زدم و یک ساعت باهاش حرف زدم. حرف زدن باهاش باعث شد که حالم خوب بشه. اما الآن . . .
الآن که سایتم رو باز کردم، نمره ی " حسابرسی 2 " من اومده بود. شدم 14. خیلی ناراحتم. فکر میکردم بهم هجده میده یا حداقل شونزده میگیرم. اما . . . 
روم نمیشه نمره ام رو به مامان و بابام بگم. درس مزخرف " انقلاب " رو 17.5 گرفتم، کلی ناراحت شدم، حالا با این درس که تخصصی هم هست چیکار کنم . . .
خیلی ناراحت شدم
قبل از اینکه نمره ام رو ببینم و حالم بد بشه، میخواستم یه چیزی رو بگم
اینکه چقدر قبلا مثبت اندیش بودم و همه چیز رو ساده میگرفتم. اینکه چقدر زندگی برام شیرین تر بود. اولین پست های وبلاگم رو میخوندم که فهمیدم چقدر تغییر کردم. البته تغییر بد . . . 
میخوام یکم از تغییرم کم بکنم. درسته که باید بزرگ بشم اما بزرگ شدن با شاد بودن منافاتی نداره. 
دارم با صفات خوبم مبارزه می کنم. در صورتی که هدف من مبارزه با صفات بدم بود. وقتی فهمیدم که از صفات بدم برنمیام، با صفات خوبم مبارزه کردم که خودم رو گول بزنم که " تغییر کردم . . . " .
راستی
حدود یک ساله که نرفتم قم و جمکران.
این چند روز بیش از حد دلم برای مسجد جمکران تنگ شده. به مهدی پیام دادم که پنج شنبه میخوام برم قم و جمکران . . . اون هم یک روز مرخصی گرفت ( مهدی سربازه ) و قرار شد با من بیاد.
دو سه دفعه قبل که رفتم اونجا، زیاد بهم حال نداد و اونجوری که باید خالی بشم، خالی نشدم. امیدوارم این بار مثل اون دفعه ها نشه.
خیلی تغییر کردم. محمدی که قبلا موقع بیرون رفتن از خونه، از امام زمان میخواست کمکش کنه، دیگه به چیزی به نام امام زمان اعتقاد نداره. دیگه به نظرش خودمون رو گول میزنیم که امام زمان وجود داره. دیگه براش چیزی به اسم ظهور وجود نداره . . .
خیلی بابتش ناراحتم
با این حال میخوام یکم شادتر باشم
برای همین میخوام از مسجد جمکران شروع کنم که یکم با امام زمان نزدیک تر باشم . . .
دیگه توکل به خدا . . . 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ شنبه 18 دی 1395

Related image

به نام خوشگل ترین وجود
سلام
امیدوارم حالتون عالی باشه
بذارین قبل از هر چیزی بگم که الآن نصفه شب جمعه است. یعنی تاریخ این پست نوشته : " شنبه " . اما امروز جمعه بود. یعنی الآن ساعت 2:15 دقیقه است . . . یعنی توی شنبه ایم . . . اما امروزی که توی پستم میگم یعنی جمعه.
خخخخ ، فهمیدین چی شد؟
فردا ( شنبه  ) دوتا امتحان دارم. دو تا سه واحدی تخصصی. فردا سخت ترین روز من توی دوران امتحاناتمه. یکیشون رو همین الآن تموم کردم اما اون یکی رو فقط سه ساعت خوندم. یعنی حتی نصفه اش رو هم نخوندم. خدا فردا رو بخیر بگذرونه.
امروز صبح خونه ی ما دعای ندبه بود. خوب بود . . . البته چون هم زنونه و هم مردونه برگزار میکنیم، زیاد جا براش نداریم. مثلا مردها اینقدر فشرده نشسته بودن که من نمیتونستم ازشون پذیرایی کنم. اما خدا رو شکر بد نبود.
پریشب هم عموها و عمه هام رو دعوت کردیم خونمون و دور هم بودیم. دلیلش هم سالگرد پدربزرگم بود. 1381/10/16 بود که پدربزرگم فوت کرد. من هفت سالم بود و خواهرم چند ماه بیشتر نداشت. با اینکه چیز زیادی ازش یادم نمیاد اما وقتی دیروز رفتیم امامزاده، اشکم خیلی راحت جاری شد . . . خیلی دوسش داشتم . . . خیلی ناراحتم که چرا اینقدر کوچیک بودم. خیلی خیلی خیلی دوسش داشتم. دلم براش تنگ شده.
بگذریم . . .
این چند وقت به دلیل امتحاناتم نتونستم آنلاین بشم . . . الآن هم باید نیم ساعت درس بخونم و بخوابم چون صبح زود باید بیدار بشم و برم دانشگاه اما فردا که برگشتم جواب کامنت ها رو میدم.
راستییییییییییی . . . 
نمره ی درس " میانه 2 " اومده. من شدم 18.3 که چون استاد نمرات رو روی نمودار برد، من شدم 19.8. بابت نمره ام خوشحالم اما ای کاش 20 میشدم . . . کاش معدلم 19.8 میشد . . . البته اگه یکم بیشتر درس بخونم امکانش هست که معدلم بالای نوزده و نیم بشه اما درس خون نیستم . . .
نمیدونم
برام دعا کنین
امیدوارم فردا بخیر بگذره و موقع برگشتن خوشحال باشم
و همینطور امیدوارم شما هم روزهای خوبی رو تجربه کنین 
به امید روزهای خیلییییییییییی زیباتر 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ شنبه 11 دی 1395

Image result for ‫امتحان‬‎

به نام یکتا
سلام
امیدوارم خوب باشین
من خوب نیستم
سرم درد می کنه
امروز امتحان " انقلاب " داشتم. امتحانی که خیلی راحت بود ولی من یه تست ها رو اشتباه زدم ، یعنی درست زدم ولی شک کردم و گزینه ی غلط رو انتخاب کردم، یه تست هم شانسی زدم . . . میخواستم نمره ی کامل این درس رو بیارم ولی . . . 
با این حال ناراحت نشدم
اما فردا امتحان " میانه 2 " دارم. تخصصی ترین درس این ترم من. ضمن اینکه قبلا یه بار کامل خونده بودمش، چون میدونستم شب امتحان نمیتونم درس بخونم، الآن که نشستم مرور بکنم ، حتی راحت ترین سوال ها رو نتونستم حل بکنم. سرم داره گیج میره. همیشه شب امتحان حالم بد میشه.
ترم قبل شب امتحان ها برام وحشتناک بود، و ترم قبلش شب امتحان بیمارستان بستری شدم، و یادمه که وقتی امتحانات دبیرستانم رو باید میدادم، دندون درد میگرفتم. 
برای همینه که از امتحان بدم میاد.
چند تا از بچه ها به من زنگ میزنن و سوالاتشون رو میپرسن، حتی امروز توی دانشگاه بعد از امتحان ، سه ساعت با یکی از دوستام ( سینا ) تمرین کردم و یکم بهش یاد دادم اما الآن استرس شدید دارم و هیچی نمیتونم حل بکنم.
حالم خوب نیست
برام دعا بکنین




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ جمعه 3 دی 1395


به نام غیر قابل وصف
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من بد نیستم
امروز هم مثل دیروز، کلمه ای درس نخوندم. امشب چند ساعتی با دوستام بودم. جاتون خالی رفتیم یه دوری زدیم و یه فلافل هم مهمون یکیشون خوردیم. خوش گذشت. خیلی هم خندیدم. دوستام خیلی باحالن . . .  .
وقتی به زندگیشون نگاه میکنم ، میبینم من اصلا زندگی نمیکنم. مثلا یکیشون چند تا شغل مختلف کار کرده و از همه چیز سر در میاره، چند تا دوست دختر داره، درسش رو هم میخونه، دیروز با پولی که توی این چندسال به دست آورده بود یه زمین خریده، یه ماشین هم زیرپاشه و با ماشین میره دانشگاه و میاد، کلاس های مختلف میره و با انواع و اقسام آدم ها سر و کله میزنه.
اما من . . .
زندگیم خیلی خیلی ساده تره. با اتوبوس میرم دانشگاه و میام چون خونواده ام ماشین بهم نمیدن، بزرگترین تفریحم قدم زدن و آهنگ گوش دادنه. طی روز با هیشکی صحبت نمیکنم و دوست جدید ندارم. تازه . . . دوست های قدیمی ام هم که کمتر ، خیلیییییییییییی کمتر در ارتباطم باهاشون.
خلاصه . . . بخوای حساب بکنی نه تفریح میکنم و نه درس میخونم و نه سر کار میرم . . . چه زندگی داغونی دارم من . . .
از زندگی گذشته ام راضی نیستم . . . یکی از بزرگترین آرزوهام این بوده که برگردم و یه جور دیگه زندگی بکنم. این شخصیتی که الآن هستم رو دوست ندارم. اما بعضی روزهایی که گذروندم بسیار شیرین و به یاد موندنی بودن. شخصیت الآن من زیاد هم بد نیست اما دوست داشتم یه جور دیگه باشم.
دوست داشتم جاهل بودم. یعنی کم حرف و سر و سنگین باشم، خوش هیکل تر از الآنم باشم، لهجه داشته باشم، فحش زیاد بدم، عاشق ریسک و خطر باشم، با همه دعوا کنم و . . .  .
نمیدونم . . .  .
میخوام از این به بعد بیشتر درس بخونم. میخوام یکم ورزش کنم. اگه خدا بخواد، برم سرکار. میخوام یکم روی خودم کار بکنم و سعی کنم به اونی که دوست دارم باشم، نزدیک تر بشم. البته قبلا خیلی از این تصمیم ها گرفتم ها اما هیچکدوم عملی نشده . . . دوست ندارم این یکی هم مثل اونها باشه. دوست دارم بچه خوبی باشم، یعنی مرد خوبی باشم.
بیخیال . . .
فکر کنم بعدا خیلی بهتر بشم . . .
نمیدونم . . .
آهان . . . راستی یه چیز دیگه . . . دوستم بهم گفت: سعی کن یکم بزرگتر بشی . . . گفتم یعنی چی ؟ . . . گفت یعنی خودت رو بزرگ بدونی . . . گفتم توضیح بده . . . گفت مثلا وقتی من دارم صحبت میکنم، تو مدام میگی واقعا؟ ، من نمیدونستم، چه جالب، و . . . ، بهتره دیگه این چیزها رو نگی و اگه چیزی رو نمیدونی بگی میدونم.
فهمیدین چی گفتم ؟
میخوام به حرفی که زد عمل بکنم چون خودم هم بهش اعتقاد دارم.
ببینم چی میشه . . .
به خدا میسپارمتون
فعلا 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 22 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
قرار آسمانی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :