تبلیغات
بهار آرزو
 
نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ شنبه 15 مهر 1396

Image result for 10 muharram in karbala

به نام خدای بامرام و بامعرفت
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من خوبم
امروز خیلی حالم خوب بود
امروز صبح بود که بابام رسید خونه . . . بابام کربلا بود دیگه . . . از اینکه بابام اومده خیلی خوشحال بودم. قبل از ظهر بود که رفتم دانشگاه و بعد از غروب برگشتم خونه. بعدش هم که عده ای پشت سر هم اومدن برای دیدن بابام . . . و منم پذیرایی میکردم . . . و بعد از اون رفتیم خونه ی عموهام . . . چون عمو و پسر عموم هم کربلا بودن، رفتیم و دیدیمشون.
از اینکه بابام رو میدیدم واقعا خوشحال بودم . . .
همیشه وقتی بابام جایی میرفت و برمیگشت، شاد میشدم اما اینبار با دفعات قبل فرق میکرد . . . انگار نبودشو خیلی حس کردم . . . از همه جا باهاش حرف زدم . . . 
راستیییییییییییییی
یه چیز دیگه . . .
بابام بهم گفت که برای گذرنامه ثبت نام کنم . . . فکر کنم میخواد برای اربعین بفرستتم کربلا . . .
باورم نمیشه . . .
اگر چه هیچ وقت شوق زیارت امام حسینو نداشتم . . . یعنی قم و جمکرانو به کربلا ترجیح میدادم، یا حتی حرم امام رضا . . . حتی مکه و مدینه رو بیشتر از کربلا دوست داشتم . . .
اما وقتی بابام بهم گفت گذرنامه ات رو درست کن، یه جوری شدم . . . انگار خیلی وقته که شوق زیارت امام حسینو داشتم . . .
آخه از بس توی هیئت و مراسم مذهبی یا حتی مداحی ها از زیارت امام حسین میگن و همیشه هم دعا میکنن که " انشاءالله یه چنین روزی کنار حرم حضرت اباعبدالله باشیم و اونجا برای حضرت گریه کنیم " . . .
توی منم چنین چیزی تلقین شده . . .
وااااااااااااای . . . بعد از اینکه برمیگردم همه میان و منو میبینن . . . راستش رو بخواین خجالت میکشم . . .
و اینکه از عراق خوشم نمیاد . . . ولی نجف رو دوست دارم . . . توی ائمه هیشکی رو بیشتر از علی دوست ندارم . . . حتی بیش از پیامبر . . .
و ثبت نام اینترنتی گذرنامه رو انجام دادم . . .
البته هنوز معلوم نیست برم یا نه . . . چون کلی درس دارم . . . 
دیگه توکل به خدا . . .
توی پست قبل گفتم که دارم مطالعه میکنم . . . کتاب معراج السعاده رو دارم کم کم مطالعه میکنم . . . اگر چه خیلی از کلماتش عربیه و من نمیفهمم، ولی همونقدری هم که میفهمم، منو عاشق این کتاب کرده .
و اینکه برای سیر مطالعاتی آثار شهید مطهری ثبت نام کردم . . . 
و امروز کتاب جاذبه و دافعه ی حضرت علی رو از کتابخونه ی دانشگاه گرفتم ، ولی هنوز چیزی ازش رو نخوندم.
بازم توکل به خدا . . .
برام دعا کنین . . .
یه اتفاق بد هم دو سه روز پیش برام پیش اومد. توی تلگرام برای یه دخترای همکلاسیم یه استیکر واقعا بد فرستادم. وقتی بعضی دوستات به تلگرامت دسترسی داشته باشن همه نوع استیکری توی تلگرامت پیدا میشه. رفته بودم که بهش موضوع تحقیقم رو بگم چون نماینده ی کلاسه. آنلاین نبود، خواستم استیکر " ناراحت " بذارم که دیدم اوه اوه اوه . . . چه استیکرایی اینجاست . . . منم از تلگرام چیزی سر در نمیارم، کلیک راست کردم که حذفش کنم، براش فرستادمش. حول شدم delete رو زدم و بعدش هم enter که یادم افتاد فقط برای خودم حذف شده . . . و بعد هم از شرمندگیش حذف اکانت کردم . . .
هفته ای یه بار هم آنلاین نمیشدم . . . یک بار هم که آنلاین شدم این اتفاق برام افتاد . . . آبروم جلوش رفت . . . امروز ازش عذرخواهی کردم ولی آبرویی که ریخته بشه دیگه نمیشه برگردوندش . . . 
یعنی توی کلاس یه پسر سروسنگین بودم ولی . . .
بیخیال
شرمندگی جلوی دوست کجا و شرمندگی جلو ی خدا کجا . . .
خدا روز قیامت به دادمون برسه . . .
بازم التماس دعا
خدا نگهدار

Related image





نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ سه شنبه 11 مهر 1396

Image result for ‫نقاب زدن‬‎

به نام خدایی که حتی وقتی گناه میکنیم، با یه ببخشید ما رو میبخشه
سلام
امیدوارم خوب باشین
من زیاد خوب نیستم . . . 
کم خوبم . . .
این چند روز چند ساعتی مطالعه دارم، البته غیر درسیه ها . . .
صبح رو شب میکنم و شب رو صبح، بدون اینکه . . . نمیدونم . . .
هنوز که هنوزه خودم رو نمیشناسم . . .
چهره ای هستم پشت چهره ای دیگر . . .
ولی نه چهره ی ظاهرم هستم و نه چهره ی باطنم . . .
قبلا یکم خوبی هم توی وجودم بود . . . ولی دیگه اینطور نیست . . .
زندگیم از کار افتاده . . .
آدم وقتی زندگی میکنه که فکر کنه راهی که میره درسته . . . 
در غیر اینصورت حتی اگه بیشترین نعمت ها رو هم داشته باشه، معنی زندگی رو نمیفهمه . . .
بیست و دو سال از زندگیم میگذره و هیچ وقت نفهمیدم زندگی کردن یعنی چی . . .
روزها ، هفته ها، ماه ها و سالها پشت هم میگذرن و من به امید زندگی آینده ام نفس میکشم . . . 
ناشکری نکنم، روزهای زندگیم پر از روزهای زیبا هم بود ه . . . روزهایی که هر روز خاطراتشون توی ذهنم مرور میشه . . .
و آدمایی که هر کدوم یه مدت با هم بودیم . . . همه خاطره شدن برام . . .
پاک ترین روزهای زندگی من، دوران راهنمایی و اواسط دبیرستانم بود . . . 
حتی تا قبل از دانشگاهم هم بچه ی نسبتا خوبی بودم . . .
ولی . . . دیگه تموم شد . . .
البته اگه الآن هم از دیگران راجع به من پرس و جو بشه، اکثریت میگن بچه ی خوبیه . . . چون آذیت و آزارم به کسی نمیرسه . . .
ولی فقط خدا راجع به خودم میدونه . . .
خودم هم نمیدونم فازم چیه . . .
یه روز اینقدر به خدا نزدیکم که بابت نفس کشیدن دوستام هم خدا رو شکر میکنم و یه روز اینقدر از خدا دورم که خودم رو هم گول میزنم . . .
بیست و دو سال گذشت و آدم نشدم . . .
بهم یاد دادن برای زندگی بهتر باید نقاب بزنم . . . که گاهی اوقات سادگیم یواشکی نقاب رو برمیداره . . .
کاش هنوز هم مثل دوران راهنماییم ساده بودم . . . 
زندگی بدون نقاب خیلی قشنگه . . .
که الآن آرزویی برای زندگی ای است که قراره آینده برام اتفاق بیفته . . . 
زندگی الآن من فیلمی است که مجبورم اونو اون جور که دیگران انتظار دارن بازی کنم . . .
اگر هم دیگران نباشن، خودم هستم که کارگردانی رو برعهده میگیرم . . . 
خودم هم خودم رو گول میزنم . . .
نمیدونم
ساعت خوابم دیر شده دارم چرت و پرت میگم . . .
بهتره برم بخوابم . . .
شب بخیر . . .

Image result for ‫آرزوی زندگی‬‎





نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ شنبه 8 مهر 1396

Image result for ‫تاسوعا‬‎

به نام آفریننده ی هست و نیست
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من خوبم
هاااااااااااااای . . . بالاخره انگورفروشیم تموم شد . . . یعنی دیگه نمیرم . . . البته اگه بابام بگه برو، بدون هیچ مخالفتی میرم . . .  .
گفتم که از این شغل خیلی بدم میاد . . . شغلی که با چندتا آدم همکار حساب میشم که از نود درصدشون خوشم نمیاد و باید تحملشون کنم . . . البته کاری به همدیگه نداریم ولی حتی دیدنشون هم آدم رو اذیت میکنه. دروغ گو هایی هستن که حد نداره. حتی دوست ندارن یذره هم سود کنم. تازه مشتری ها هم خیلیاشون آدمو اذیت میکنن. من خودم هر سبد انگور رو از نه هزار تومن تا ده هزار تومن میخرم و یازده یا دوازده هزار تومن میفروشم. یعنی هر سبد انگور یکی دو هزار تومن برام سود داره، بعد مشتری ها میان و میخوان زرنگ بازی در بیارن و مفت بخرن. حالا هر چی میگی که دو هزار تومن فقط سود میکنی، باور نمیکنن. 
البته یکم هم دروغ گفتم ها . . . اینم هم یکی از دلایلیه که از این شغل بدم میاد. 
دروغ که بیاد توی کار، پول حروم میشه . . . که متاسفانه توی این جمعی که انگور میفروشیم اگه دروغ نگی هیچی نمیتونی بفروشی . . . خدا رو شکر چند بار بیشتر دروغ نگفتم و سعی کردم که دروغ نگم . . . 
بیخیال
امروز روز تاسوعاست و من اینقدر اعصابم خورد بود که فراموش کردم پستم رو با تسلیت آغاز کنم
تسلیت میگم
اصلا از این محرمی که گذشت راضی نبودم
میدونین که ده شب محرم نوحه میخونم؟!!! اصلا هم بلد نیستم بخونم و فقط خراب میکنم. حتی تمرین هم ندارم، برای همین هر شب که میرم مسجد و هیأت از اول تا آخر به فکر اینم که چطور این نوحه رو بخونم که آخرش هم سوتی میدم و خراب میکنم.
امروز روزیه که تمام هیأت های شهرمون میرن امامزاده نرمی. فاصله ی هیأت ما تا امامزاده حدود 2 کیلومتره. امروز خیلی قشنگه. حدود بیست تا هیأت توی چند ساعت میرن اونجا، پشت سر هم.
کلی هم پذیرایی میکنن و گوسفند جلوی هیأت ها سر میبرن. بچه که بودم یه پرچم داشتم و جلوی هیأت بودم و برای همین بیشتر از بقیه حال میکردم. بعد ها طبال شدم و محدود بودم، نمیتونستم حتی یه لیوان شیر بخورم، اما طبل زدن خیلی حال میداد . . . الآن هم به عنوان مداح کنار دستگاه صوت ( ما بهش میگیم گاری، چون یه گاریه که روش باند داره ) هستم و الحمدلله کلا بیکارم و از خوردن کم نمیارم . . . 
یکی دو ساعت دیگه میرم مسجد که اگه کاری هست انجام بدم و حوصله ام هم سر نره.
راستییییییییییییییییی
پریروز بابام رفت کربلا . . . 
از اینکه بابام پیشم نیست احساس ناراحتی میکنم . . . 
وقتی انگور میفروختم، چون احتمال این بود که انگور هام فروش نره و ضرر کنم، چون بابام پشتم بود خیلی کم استرس داشتم، ولی وقتی که بابام رفت و دیدم تنهام دیگه نمیتونستم کار کنم. واقعا پدر داشتن از بزرگترین نعمت هاست. پدر بزرگترین پشت و پناه آدمه . . . و خوش بحال کسی که خدا رو هم بعنوان پشت و پناهش حس کنه . . . 
من که اینطوری نیستم . . .
کاش اینطوری بشم . . .
صبح کنار خونمون آش نذری میدادن، من هم رفتم و گرفتم . . . جاتون خالی خوشمزه بود . . .
الآن هم چشم شیطون کور میخوام یکم مطالعه کنم اگه دلم بذاره و نگه بیا بازی کن . . . 
دعا کنین برام 
باشه ؟؟؟
دمتون گرم
خدا نگهدارتون






نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ شنبه 1 مهر 1396
به نام دانای حکیم
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من خوبم . . . خدا رو شکر . . .
بالاخره تونستم وقت پیدا کنم و آنلاین بشم . . .
این آخر تابستونیه خیلی سرم شلوغ بود . . . سر گرم انگور فروشی هستم دیگه . . .
انگورای باغمون بالاخره تموم شد. بازار خیلی خرابه . . . باید با هر کس و ناکسی سروکله بزنم . . .
اینقدر از بعضی آدما بدم میاد . . .
و لعنت به پول که اینقدر کثیفه . . . و لعنت به پول که اینقدر توی شخصیت آدما اثر میذاره . . . و لعنت به پول که میزان احترام دیگران به ما رو تعیین میکنه . . .
از این شغل خوشم نمیاد . . . از این شغل متنفرم . . . 
از فردا میخوام بشم دلال. البته دیروز هم دلال بودما . . . انگورای باغمون تموم شد، حالا انگور از باغدار میخرم و به دیگران میفروشم. حدود سی، چهل هزارتومن هم در روز سود داره . . . ولی ساعت کاریش و استرسش خیلی زیاده.
بگذریم . . .
هفته ی قبل تهران بودیم . . . فقط سه روز اونجا بودیم . . . عروسی پسرخالم بود . . . جاتون خالی خوش گذشت.
عروسی مهدی هم که خوب بود . . . گذشت . . . خوش بحالش . . .  .
امروز هم باید برم دانشگاه . البته فقط هشت واحد دارم که اون هم افتاده عصرها، شنبه و دوشنبه و چهارشنبه کلاس دارم . . . خیلی برنامه ی مزخرفیه . . . 
باید برای کنکور هم بخونم . . . میخوام تهران قبول بشم . . . البته اگه خدا بخواد . . .
راستییییییییییییییییی
محرم هم اومد . . . 
عرض تسلیت . . .
سالهای قبل مسئول گاری هیئت بودم . گاری همون چهار چرخیه که چندتا بلندگو روش میذاریم که توی خیابون مداح توش میخونه. امسال هیچ کاری براش نکردم چون صبح زود تا آخر شب سر کار بودم. برای همین دیشب که یه سر رفتم مسجد، همه گفتن این چه وضعشه، چرا گاری آماده نیست، هیئت ما بیست، سی سال سابقه داره چرا اینجوری . . . 
خلاصه الآن قراره من و مهدی با هم بریم گاری رو آماده کنیم . . . امیدوازم توی دو ساعت آماده بشه . . .
بعدش هم باید برم دانشگاه . . .
توکل به خدا . . .
امیدوارم زودتر انگور فروشیم تموم بشه . . . و روزهای باقیمونده خوب فروش کنم که شاد باشم . . .
التماس دعا . . .

Related image





نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ شنبه 18 شهریور 1396

Image result for ‫ازدواج‬‎

به نام کسی که اجابت میکند، وقتی او را صدا میزنم
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من بد نیستم، خوب هم نیستم . . . شصت درصد خوبم و چهل درصد بد . . .
حدود یک هفته است که رسیدم اصفهان. امتحانات ترم تابستونی همدانم که تموم شد، رفتم کرمانشاه و یکی دو روز کرمانشاه پیش بچه ها بودم و برگشتم اصفهان. این چند روز هم یا اینترنت نداشتم و یا وقت نداشتم که آنلاین بشم. انگور ها دراومده و منم انگور فروشم. صبح ها ساعت شیش باید بیدار بشم و تا ساعت هشت شب سر کارم. یکم زمان کارم زیاده، یکم هم استرسش زیاده چون اگه انگورهام رو نفروشم، روز بعدش دیگه نمیتونم بفروشمشون چون از قیافه میفتن . . . به همین دلیل از این شغل زیاد خوشم نمیاد. بازار هم خرابه و سود خوبی نداره. اما باز هم توکل به خدا.
دیشب حنابندون بودم و امشب هم عروسیم. عروسی مهدیه. میشه گفت مهدی صمیمی ترین دوست منه. این چند روز اصلا نتونستم برم کمکش چون دستم به انگورها بند بود. مهدی هم تک فرزنده و کسی رو نداره برای کمک . . . اما دیشب خیلی خوشحال بودم . . . خوشحالم که مهدی هم رفت . . . درسته که دیگه کمتر از قبل میتونم ببینمش ولی . . . 
امیدوارم خوشبخت بشه.
راستی نمرات ترم تابستونیم هم اومد. " پیشرفته 2 " رو 20 گرفتم و " اخلاق " رو هم 19.75. نمره های خوبی گرفتم خدا رو شکر.
واااااااااااااااااای
اصلا یادم رفت عید رو تبریک بگم . . .
عید غدیر، عید ولایت و امامت بر همه مبارک
امروز چون عید بود نرفتم انگور فروشی . . . دوست داشتم یه عکس ازش بذارم ولی دوربین موبایلم خوب نیست که عکس بگیرم . . . 
با رانندگی مزخرفی که امروز داشتم، مامانمو خیلی حرص دادم . . . 
برای همین ناراحتم . . . 
خیلی ناراحتم . . . 
قسم میخورم که حتی اگه دیرم هم شده باشه، تند نرم.
حق با مامان و بابامه . . . همیشه باید آروم رفت. ولی من جوونم و جاهل.
امیدوارم خدا کمکمون بکنه.
گفتنی ها زیاده ولی زیاد صحبت کردم
برام دعا کنین . . .
فعلا . . .

Image result for ‫عید غذیر‬‎







( کل صفحات : 28 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :