نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ پنجشنبه 25 آبان 1396

Image result for ‫کربلا‬‎

به نام بخشش بی کران
سلام
امیدارم خوب باشین
من خوبم . . . البته یکم سرما خوردم ولی در کل خوبم
هی . . . بالاخره برگشتیم . . .
ترکیدم از بس اونجا بودم.
و منم شدم کربلایی . . . خخخخخخ
دیروز و امروز که میومدن دیدنمون، دم در میگفتن کربلایی . . .
باباجونم کربلایی نشد . . . مشهدی بود . . . ای کاش اونم کربلا رفته بود . . .
خب . . .
جاتون خالی
بد نبود . . . اگر چه خیلی میتونست بهتر باشه . . .
یعنی اگه جای خواب ثابت و درست و حسابی ای داشتیم خیلی بهتر بود.
همون اول رفتیم کربلا، حسینیه ی اصفهانی ها . . . این چند روز عالی بود. بعدش رفتیم نجف . . . نجف توی صحن حضرت فاطمه ی زهرا میخوابیدیم. خیلی بد بود چون نه پتویی داشتیم و نه چیزی که زیر سرمون بذاریم. تازه دو ساعت زودتر از اذان صبح هم بیدارمون میکردن. بعدش هم پیاده رفتیم کربلا. آخ که آخراش چقدر پاهام تاول زده بود. هر قدمی که برمیداشتم یه آهی زیر لب میکشیدم. یعنی دردی کشیدما . . .
خلاصه . . . 
کشوری بود افتضاح . . . خیابوناش آسفالت بود ولی اینقدر خاک روش بود که نمیشد تشخیص داد خیابوناش خاکیه یا آسفالت. گرد و خاک زیاد . . . بوی آشغال فراوون . . . شلووووووووووووووووغ . . . کثیف . . .
ولی پذیراییش عالی بود . . . تعداد موکب ها بسیاااااااااااااار زیاد بود . . .
یعنی مسیر صد کیلومتری نجف تا کربلا موکب به موکب چسبیده بود. یعنی عجیب بودا . . .
دوستام اکثرا کربلا بودن . . . مهدی هم مشهد . . .
اگه خدا خواست شاید عید هم خانوادگی بریم . . . شاید . . .
نمیدونم شنبه تعطیل هست یا نه . . .
دانشگاه هم باید برم دیگه . . .
به حضرت عباس قول دادم که درسم رو حسابی بخونم.
خدا رو شکر همه جا تونستم برسم به ضریح . . . خوب بود.
کرمانشاه هم که زلزله اومده . . . و اردبیل . . . شیت
کاش زلزله نبود . . .
حالم بهم میخوره وقتی میگن یه جا زلزله اومده. 
اینقدر زحمت بکش یه خونه بساز، خونواده تشکیل بده، عزیزانت دورت باشن، بعد از چند ثانیه هیچی نباشه . . . اینجور مواقع کاش خود آدم هم نباشه چون غم از دست دادن عزیزامون خیلی سخته . . .
زندگی مختل میشه . . .
کاش فقط مال میرفت . . .
لعنت به زلزله . . .
به دوستای کرمانشاهم زنگ نزدم . . . میترسم بهشون زنگ بزنم . . .
البته اکثر دوستام کرمانشاهی بودن و کرمانشاه شدید نبوده ولی یکی دوتا از بچه ها هم از سرپل ذهاب و قصر شیرین بودن. بچه های خوابگاه کرمانشاهمون که اکثرا از سرپل بودن . . . شماره هاشونو پاک کردم ولی امیدوارم اتفاقی براشون و برای عزیزانشون نیفتاده باشه . . .
توکل به خدا . . .
کاش هیچ جا چنین زلزله هایی نیاد . . .
کاش . . .

Image result for ‫زلزله‬‎





نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ یکشنبه 7 آبان 1396


به نام اویی که مرا دیوانه ی خودش کرد
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من خوبم . . . خدا رو شکر
امروز هم انارفروش بودم. توی این چند روز هر روز میرفتم اونجا . . . حتی اگه دانشگاه داشتم، برای چند ساعت هم که شده بود میرفتم فروشندگی. راستش رو بخواین این چند روز اونجا بهم خوش میگذشت. روزای قبلی پیاز هم میفروختم. عموم پیاز کاشته و میداد به من که بفروشم . . . گاهی اوقات یکم انگور هم میخریدم برای فروش.
جاتون خالی . . . خوش گذشت . . .
چند تا عکس با گوشی دوستم گرفتم ولی الآن که خواستم بذارمش  . . .
و یه خبری که بخاطر اون آنلاین شدم
بالاخره راهی شدم
باورم نمیشه . . . 
قراره برم کربلا . . .
واااااااااااااااااااای . . . 
یادمه سالهای قبل اصلا نمیتونستم چنین موقعی بشینم پای تلویزیون چون خیلی زود هوایی میشم . . .
ولی امسال راهی شدم . . .
گذرنامه و ویزای من درست شد و فردا ساعت هفت و نیم شب بلیط اتوبوس داریم. من و بابام باهمدیگه میریم. از اصفهان به سمت مرز چذابه. شور و شوق خاصی در من نهادینه شده خصوصا اینکه ذهنم داره مسیر، موکب ها، ایوان نجف، بین الحرمین و حال و هوای قدم زدن توی این راه رو پیش بینی و تجسم میکنه . . .
شور و حال خاصی دارم
برای بار اولمه که دارم میرم . . .
با اینکه این چند روزه خیلی هم بدی کردم و از قبل هم بچه ی بدتری شدم ولی . . .
شاید خدا میخواد بالاخره آدمم کنه . . .
نمیدونم . . . 
فردا صبح که بیدار شدم سعی میکنم از چندتا از دوستام خداحافظی کنم و وسایلم رو جمع کنم. بعد از ظهر دانشگاه کلاس دارم و بعد از کلاسم باید سریع بیام خونه که بریم . . .
و اینجا از همتون خداحافظی میکنم.
بعضی بچه های وبلاگی هم هستن که باید میرفتم وبلاگشون و حلالیت میطلبیدم ولی . . . به زور چشمام بازه
با این حال تمام بچه ها توی ذهنم هستن
با اینکه بدم ولی شاید دعام مستجاب بشه.
عاشق امام علیم . . . و قراره برم اونجا . . .
وااااااااااااااااااای . . . کی میشه زودتر برسم اونجا . . . 
حتما دعاتون میکنم و همینطور دوستام رو و کسایی که بهم گفتن التماس دعا . . .
توکل به خدا
شاید هم توی این راه شهید بشم . . . خخخخخخخ . . . خیلی جالب میشه . . .
شهید بهار آرزو
عجب . . . 
دیدین خوابم دیر شده؟؟؟
به یادتون هستم، به یادم باشین . . .
فعلا . . .
به امید دیدار . . . 
یا حق 

Image result for ‫اربعین پیاده روی‬‎



ادامه مطلب


نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ دوشنبه 1 آبان 1396

Related image

به نام کسی که جهان را چه منظم آفرید
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من خوبم خدا رو شکر
دو هفته است که پست نذاشتم ، سرم نسبتا شلوغ بوده.
این چند روز یا دانشگاه بودم و یا مشغول فروختن انار. شب ها هم که میومدم میرفتیم روضه.
یادمه پارسال اصلا از روضه ها خوشم نمیومد. مثلا با اینکه کنار خونمون یه چادر زده بودن برای عزاداری امام حسین ولی هیچ شبی اونجا نرفتم. حتی وقتی هم که به اجبار خونواده میرفتم، مدام میگفتم کاش زودتر تموم بشه. ولی امسال یکم بهتر شدم. 
انگور فروشی که میرفتم بهم سخت میگذشت ولی حالا خوب شده . . . با این حال وقتی به فکرش میفتم دلم براش تنگ میشه. یادش بخیر . . .
راستی یه چیزی . . .
دیروز گذرنامه ی من هم اومد . . . کارام داره جور میشه که برم . . . عجیبه . . .
چهار ساعت دیگه امتحان میان ترم دارم ولی هنوز کلمه ای نخوندم . . . دلم به درس خوندن نمیره . . .
و اینکه دیشب دندونم شکست و مجبور شدم برم دندونپزشکی . . . بهم گفت چهار تا دندون دیگه ات هم خرابه نوبت بگیر و زود بیا . . . خسته شدم از این دندونام . . . باور کنین بیش از ده تا از دندون هام رو درست کردم . . . بیشترش رو هم عصب کشی کردم چون از دندونپزشکی بدم میاد و تا وقتی مجبور نشم نمیرم . . . با این حال چند تای دیگه اش هم خرابه . . . 
هی . . .
دیشب مهدی اومد پیشم . . .
شروع کرد به گله کردن . . . گفت اعصابش داغونه . . . چک داره و نمیتونه پاسشون بکنه . . . گفت که میخواد یه شغل جدید پیدا کنه . . . و باز هم اصرار به اینکه چرا زن نمیگیری . . . دخترا خوب نیستن . . . فلانی چطور بوده . . . فلانی چطور نبوده . . . فلانی . . . . . . . . . . . . . .
و من هم یکم ترسیدم . . . با این حال فعلا بیخیال . . . اما بیچاره مهدی . . .
دوسش دارم . . .
کاش میتونستم کمکش باشم . . .
نمیدونم . . .
میخوام یکم به خدا نزدیک تر بشم . . . اگر چه تاحالا موفق نبودم ولی دارم یکم تلاش میکنم .
بهتره برم آماده بشم و برم دانشگاه . . . و یکم هم درس بخونم . . . 
ترم آخری اصلا حس درس خوندن ندارم . . . 
خدا به دادم برسه که 6 ماه دیگه کنکور دارم . . .
اگه قبول نشم باید برم سربازی . . .
و از این طرز فکری که دارم بدم میاد . . . فکرایی که بهم میگه که اگه فقط دو هفته ی آخر رو بخونم راحت یکی از دانشگاه های تهران رو میارم . . . کنکور سراسری هم همینجور فکر میکردم و تلاش نکردم تا اینکه رسیدم به کنکور و حسابداری شبانه کرمانشاه رو قبول شدم . . . اون هم به زور . . .
ولی میخوام این بار مثل دفعه ی قبل نشه . . .
قول میدم تلاشم رو بیشتر کنم . . . 
توکل به خدا . . .
و التماس دعا . . .
خدا نگهدار . . .

Related image





نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ شنبه 15 مهر 1396

Image result for 10 muharram in karbala

به نام خدای بامرام و بامعرفت
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من خوبم
امروز خیلی حالم خوب بود
امروز صبح بود که بابام رسید خونه . . . بابام کربلا بود دیگه . . . از اینکه بابام اومده خیلی خوشحال بودم. قبل از ظهر بود که رفتم دانشگاه و بعد از غروب برگشتم خونه. بعدش هم که عده ای پشت سر هم اومدن برای دیدن بابام . . . و منم پذیرایی میکردم . . . و بعد از اون رفتیم خونه ی عموهام . . . چون عمو و پسر عموم هم کربلا بودن، رفتیم و دیدیمشون.
از اینکه بابام رو میدیدم واقعا خوشحال بودم . . .
همیشه وقتی بابام جایی میرفت و برمیگشت، شاد میشدم اما اینبار با دفعات قبل فرق میکرد . . . انگار نبودشو خیلی حس کردم . . . از همه جا باهاش حرف زدم . . . 
راستیییییییییییییی
یه چیز دیگه . . .
بابام بهم گفت که برای گذرنامه ثبت نام کنم . . . فکر کنم میخواد برای اربعین بفرستتم کربلا . . .
باورم نمیشه . . .
اگر چه هیچ وقت شوق زیارت امام حسینو نداشتم . . . یعنی قم و جمکرانو به کربلا ترجیح میدادم، یا حتی حرم امام رضا . . . حتی مکه و مدینه رو بیشتر از کربلا دوست داشتم . . .
اما وقتی بابام بهم گفت گذرنامه ات رو درست کن، یه جوری شدم . . . انگار خیلی وقته که شوق زیارت امام حسینو داشتم . . .
آخه از بس توی هیئت و مراسم مذهبی یا حتی مداحی ها از زیارت امام حسین میگن و همیشه هم دعا میکنن که " انشاءالله یه چنین روزی کنار حرم حضرت اباعبدالله باشیم و اونجا برای حضرت گریه کنیم " . . .
توی منم چنین چیزی تلقین شده . . .
وااااااااااااای . . . بعد از اینکه برمیگردم همه میان و منو میبینن . . . راستش رو بخواین خجالت میکشم . . .
و اینکه از عراق خوشم نمیاد . . . ولی نجف رو دوست دارم . . . توی ائمه هیشکی رو بیشتر از علی دوست ندارم . . . حتی بیش از پیامبر . . .
و ثبت نام اینترنتی گذرنامه رو انجام دادم . . .
البته هنوز معلوم نیست برم یا نه . . . چون کلی درس دارم . . . 
دیگه توکل به خدا . . .
توی پست قبل گفتم که دارم مطالعه میکنم . . . کتاب معراج السعاده رو دارم کم کم مطالعه میکنم . . . اگر چه خیلی از کلماتش عربیه و من نمیفهمم، ولی همونقدری هم که میفهمم، منو عاشق این کتاب کرده .
و اینکه برای سیر مطالعاتی آثار شهید مطهری ثبت نام کردم . . . 
و امروز کتاب جاذبه و دافعه ی حضرت علی رو از کتابخونه ی دانشگاه گرفتم ، ولی هنوز چیزی ازش رو نخوندم.
بازم توکل به خدا . . .
برام دعا کنین . . .
یه اتفاق بد هم دو سه روز پیش برام پیش اومد. توی تلگرام برای یه دخترای همکلاسیم یه استیکر واقعا بد فرستادم. وقتی بعضی دوستات به تلگرامت دسترسی داشته باشن همه نوع استیکری توی تلگرامت پیدا میشه. رفته بودم که بهش موضوع تحقیقم رو بگم چون نماینده ی کلاسه. آنلاین نبود، خواستم استیکر " ناراحت " بذارم که دیدم اوه اوه اوه . . . چه استیکرایی اینجاست . . . منم از تلگرام چیزی سر در نمیارم، کلیک راست کردم که حذفش کنم، براش فرستادمش. حول شدم delete رو زدم و بعدش هم enter که یادم افتاد فقط برای خودم حذف شده . . . و بعد هم از شرمندگیش حذف اکانت کردم . . .
هفته ای یه بار هم آنلاین نمیشدم . . . یک بار هم که آنلاین شدم این اتفاق برام افتاد . . . آبروم جلوش رفت . . . امروز ازش عذرخواهی کردم ولی آبرویی که ریخته بشه دیگه نمیشه برگردوندش . . . 
یعنی توی کلاس یه پسر سروسنگین بودم ولی . . .
بیخیال
شرمندگی جلوی دوست کجا و شرمندگی جلو ی خدا کجا . . .
خدا روز قیامت به دادمون برسه . . .
بازم التماس دعا
خدا نگهدار

Related image





نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ سه شنبه 11 مهر 1396

Image result for ‫نقاب زدن‬‎

به نام خدایی که حتی وقتی گناه میکنیم، با یه ببخشید ما رو میبخشه
سلام
امیدوارم خوب باشین
من زیاد خوب نیستم . . . 
کم خوبم . . .
این چند روز چند ساعتی مطالعه دارم، البته غیر درسیه ها . . .
صبح رو شب میکنم و شب رو صبح، بدون اینکه . . . نمیدونم . . .
هنوز که هنوزه خودم رو نمیشناسم . . .
چهره ای هستم پشت چهره ای دیگر . . .
ولی نه چهره ی ظاهرم هستم و نه چهره ی باطنم . . .
قبلا یکم خوبی هم توی وجودم بود . . . ولی دیگه اینطور نیست . . .
زندگیم از کار افتاده . . .
آدم وقتی زندگی میکنه که فکر کنه راهی که میره درسته . . . 
در غیر اینصورت حتی اگه بیشترین نعمت ها رو هم داشته باشه، معنی زندگی رو نمیفهمه . . .
بیست و دو سال از زندگیم میگذره و هیچ وقت نفهمیدم زندگی کردن یعنی چی . . .
روزها ، هفته ها، ماه ها و سالها پشت هم میگذرن و من به امید زندگی آینده ام نفس میکشم . . . 
ناشکری نکنم، روزهای زندگیم پر از روزهای زیبا هم بود ه . . . روزهایی که هر روز خاطراتشون توی ذهنم مرور میشه . . .
و آدمایی که هر کدوم یه مدت با هم بودیم . . . همه خاطره شدن برام . . .
پاک ترین روزهای زندگی من، دوران راهنمایی و اواسط دبیرستانم بود . . . 
حتی تا قبل از دانشگاهم هم بچه ی نسبتا خوبی بودم . . .
ولی . . . دیگه تموم شد . . .
البته اگه الآن هم از دیگران راجع به من پرس و جو بشه، اکثریت میگن بچه ی خوبیه . . . چون آذیت و آزارم به کسی نمیرسه . . .
ولی فقط خدا راجع به خودم میدونه . . .
خودم هم نمیدونم فازم چیه . . .
یه روز اینقدر به خدا نزدیکم که بابت نفس کشیدن دوستام هم خدا رو شکر میکنم و یه روز اینقدر از خدا دورم که خودم رو هم گول میزنم . . .
بیست و دو سال گذشت و آدم نشدم . . .
بهم یاد دادن برای زندگی بهتر باید نقاب بزنم . . . که گاهی اوقات سادگیم یواشکی نقاب رو برمیداره . . .
کاش هنوز هم مثل دوران راهنماییم ساده بودم . . . 
زندگی بدون نقاب خیلی قشنگه . . .
که الآن آرزویی برای زندگی ای است که قراره آینده برام اتفاق بیفته . . . 
زندگی الآن من فیلمی است که مجبورم اونو اون جور که دیگران انتظار دارن بازی کنم . . .
اگر هم دیگران نباشن، خودم هستم که کارگردانی رو برعهده میگیرم . . . 
خودم هم خودم رو گول میزنم . . .
نمیدونم
ساعت خوابم دیر شده دارم چرت و پرت میگم . . .
بهتره برم بخوابم . . .
شب بخیر . . .

Image result for ‫آرزوی زندگی‬‎







( کل صفحات : 29 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :