تبلیغات
بهار آرزو
 

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ جمعه 26 شهریور 1395

به نام حکیم
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من خوبم
امروز آخرین روزی بود که پشت سر هم رفتم سر کار. با امروز شد یک ماه. یک ماه رفتم انگورفروشی.
فردا روز اولیه که میخوام برم دانشگاه. ترم جدیدمون یک هفته ی پیش شروع شده بود اما چون کار داشتم، نرفتم. 
چه روزهایی بود . . .
من حتی وقت نمیکردم جواب اس ام اس هام رو بدم. صبح زود می رفتم بیرون و آخر شب میومدم خونه. البته کار سختی نبود، اما استرس زیادی برام داشت. استرس اینکه انگورهام فروش نره . با این حال خوب یا بد گذشت.
چشمام داره می سوزه اما دیگه برگشتم به زندگی قبلیم. امیدوارم دیگه زندگیم یکنواخت نشه.
توکل به خدا
مرسی از حضورتون و پوزش بابت نبودنم
کاش بشه جبران کنم 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ جمعه 5 شهریور 1395


به نام خداوند روزی دهنده
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
واقعا و واقعا عذر می خوام که نتونستم آنلاین بشم و جواب کامنت های زیباتون رو بدم.
باور کنین هر روز به فکرتونم . . . ( راستی راستی باور کنین ها  ) . . . ولی نتونستم حتی این ده روز بنشینم پای کامپیوترم.
ده روزه که میرم سر کار ( انگور فروشی ) 
خدا رو شکر این کار رو دوست دارم. به کار کردن علاقه دارم خصوصا این که تا حالا سر کار نرفتم، برام خیلی تازگی داره و می تونم توی یک روز با بیش از صد نفر ارتباط برقرار کنم. همیشه توی برقراری ارتباط یکم مشکل داشتم اما فکر کنم کم کم دارم مثل بقیه می شم.
هر روز ساعت شیش و نیم صبح از خونه میرفتم بیرون ( می رفتم باغ برای چیدن انگور ) بعدش ساعت نه و نیم صبح میرفتم برای فروش انگور تا ساعت هشت و نیم شب. البته حدود یک ساعت و نیم هم برای صبحانه و نهار و نماز میومدم خونه. یعنی بیش از دوازده ساعت سر کارم.
امشب هم که تونستم آنلاین بشم به خاطر اینه که باغمون رو آبیاری کردیم و امروز 12 تا سبد انگور داشتم و یکم زودتر تموم شد. البته فردا قراره برای یکی از فامیل هامون انگور بفروشم. قراره روزی 40 تومان بهم بده. البته فقط سه روز چون از سه شنبه به بعد دیگه باغمون خشک شده و انگور های باغ خودمون رو میفروشم.
توی این ده روز یکم پسر خوبی شدم. یعنی دیگه ناامید نیستم، ایمانم قوی تر شده چون همیشه با خدا صحبت می کنم که انگور هام زود فروش بره، تلویزیون نمی بینم، آنلاین نمی شم ( به جز امروز )، شب ها زود می خوابم و . . .  .
دوسال پیش که کنکور دادم، به بابام گفتم که امسال نمی خواد انگور ها رو عمده بفروشی و من میرم میفروشم. وقتی رفتم برای فروش اینقدر از این کار لذت بردم که حد نداشت. پارسال هم خوب بود اما امسال خیلی استرس داشتم. چون هر روز می ترسیدم از اینکه انگورها فروش نره و روی دستم بمونه. درسته که مال باغ خودمونه و نخریدمشون اما نتونستم با خودم کنار بیام و زیاد لذت نبردم. اما باز هم خوب بود. اولین شغل من هست انگور فروشی با سه سال سابقه 
راستیییییییییییییییییییییییییی
درخواست تمدید مهمانی من هم قبول شده و امسال هم اصفهان درس می خونم.
خدایاااااااااااااااااااااا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت یه عالمهههههههههههههههه
سعی می کنم اگه تونستم، شب ها بیام و باهاتون باشم چون دلم برای صحبت باهاتون تنگ شده  ( به خدا راست می گم ) ، البته چشمم آب نمیخوره وقت بکنم اما سعیم رو میکنم.
متاسفانه عکس هم نتونستم بگیرم  چون بیش از یک ماهه که یه گوشی ساده دست گرفتم و اون گوشیم رو با خودم نمیبرم اما توی پست بعدی عکس هم میذارم.
برام دعا کنین که توی این شغل موفق باشم
منم براتون دعا می کنم
باز هم ازتون عذر میخوام که دیر میام
به امید روزهای زیباتر 
خدا نگهدار و پشتیبان همتون




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ یکشنبه 24 مرداد 1395










نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ پنجشنبه 21 مرداد 1395


به نام بخشنده ی بی منت
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من الکی حالم زیاد خوب نیست
این چند روز یکم حال و حوصله نداشتم، برای همین نتونستم زیاد آنلاین باشم اما بهتون قول میدم کامنت ها رو فردا جواب بدم.
جاتون خالی امشب رفته بودیم مراسم عقد. بد نبود.
رفتیم اونجا و من نشستم کنار بابام و شروع کردم با گوشیم بازی کنم. چند دقیقه بعدش داماد وارد شد. باورم نمیشد . . . پسره حدود دو سال از من کوچیک تره عقد کرده و من با خیال راحت با گوشیم بازی می کردم.
درسته میگن زود زن بگیرین اما هجده سال هم یکم زیادی زوده.
بیخیال . . . 
دیروز با یکی از همکلاسی های دانشگاهم قرار گذاشتیم و رفتیم میدان امام. خیلی خوش گذشت. بعدش هم قدم زنان رفتیم پل خواجو و اونجا روی پل نشستیم. اسمش هست سینا. پسر خوبیه. نمیدونم بهش بگم دوست یا نه اما هر چی باشه از بعضی دوستام معرفتش بیشتره. پس دوستمه.
دوباره شدم مثل اول تابستون . . . روزهام یکنواخت شده و حوصله ی هیچ کاری ندارم. یکم خوب شده بودم اما . . . 
این بار سریال شرلوک هلمز رو دارم می بینم. قبلا هم یکمش رو دیده بودم اما به نظرم مزخرف میومد اما الآن خیلی بهش علاقه مند شدم. خصوصا اون قسمته که شرلوک عاشق می شه.
یعنی میشه مثل شرلوک اینقدر دقیق بود؟ 
من اینقدر گیجم که نفهمیدم مامانم دکوراسیون خونمون رو عوض کرده، حالا بیام از روی لکه ی قرمزی که گوشه ی آستین لباس دوستمه بفهمم که رفته ساندویچ خورده . . . اوووووووووووووووف
بیخیال . . . 
لطفا برام دعا کنین که از این حال و هوا در بیام
فعلا 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 23 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
قرار آسمانی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :