تبلیغات
بهار آرزو
 

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396


به نام خدایی که انسان را آفرید و به خودش تبریک گفت . . . و آن انسان محمد بود و خاندانش
سلام
خوبم . . . یعنی معمولیم . . . نه خوبم نه بد
از مردم متنفرم . . .
من یه پسری بودم که . . . خوب بودم . . . یعنی طرز فکرم این بود که " همه ی مردم آدمای خوبین " و باهاشون مثل آدمای خوب برخورد میکردم . . . همیشه نسبت به بسیاری از افراد احساس حقارت داشتم و دلیلش این بود که اون ها رو فرشته میدیدم و در مقابلشون اصلا نمیتونستم حرف بزنم به طوریکه منی که اینقدر پر حرفم، توی فامیل به کم حرف ترین عضو فامیل شهرت داشتم و دارم.
برای دیگران، چه غریبه و چه دوست مرام گذاشتم . . . یعنی تا جایی که میتونستم از خودم زدم و خودم رو باهاشون مطابقت میدادم. مثلا ابتدایی که بودم اسپرت میپوشیدم، با دوستای طلبه ام که آشنا شدم تیپم کاملا مذهبی شد، الآن هم که معمولیم . . . یعنی کاملا رنگ دوستام رو میگرفتم . . . 
روابط عمومی ام خوب بود. یعنی با کسی که آشنا میشدم، اون رو جزو دوستای درجه یک حساب میکردم. برای همین تا همین پارسال، تعداد دوستای درجه یکم خیلیییییییییییی زیاد بود و گوشیم پر بود از اسم هایی که . . .
در واقع طرز فکر من نسبت به آدمای اطرافم این بود که " اونها دقیقا مثل من هستند "
یعنی اگه دوستم کمک بخواد، من کمکش میکنم، اگه من هم کمک بخوام، اون هم کمک من میکنه
و این یعنی سادگی . . . دو هفته است که معنای ساده بودن رو کاملا درک کردم. و من واقعا ساده بودم.
اما الآن . . .
الآن از آدمای اطرافم بدم میاد خصوصا توی این دو هفته . . . چرا که رفتاری از دوستای دانشگاهیم دیدم که از غریبه ها هم انتظار نداشتم انجام بدن . . .
به این نتیجه رسیدم که هر کسی کاملا و کاملا به فکر خودشه و من با دیگران، ضمن در کنار هم بودن، هیچ سنخیتی نداریم.
باورش خیلیییییییییییی برام سخت بود.
الآن هم برام سخته که باورش کنم اما کم کم دارم بهش ایمان میارم.
حتی یکم از خدا دلگیر شدم که چرا ما رو اینطوری خلق کرده که همه خودخواهیم . . .
اما بعدش یادم اومد که خدا گفته اینجوری نباشین و به خاطر من از خودتون بگذرین . . .
توی جامعه ای که من میبینم، این حرف خدا هم مثل حرفای دیگه اش گم شده . . .
الآن زندگی برام یکم راحت تر شده ، چون طرز تفکر دیگران برام کمتر اهمیت داره اما هنوز هم تا حدی برام مهمه. هنوز هم به دیگران اعتماد دارم و . . . اما فکر کنم بهتر بشم . . .
دارم کم کم مثل بقیه میشم . . .
راستییییییییییییی 
من از اصولگرا و اصلاح طلب و این چیزا سر درنمیارم . . . اینکه کدومش درسته . . . 
تو دانشگاه اساتید من کاملا طرفدار روحانی و کاملا ضد رئیسی هستند
البته نه اینکه اصول گرا باشن ها، میگن رئیسی چیزی حالیش نیست و اگه ولایتی بجای رئیسی می اومد خیلی بهتر بود چون سواد داره . . .
و سخنانشون باعث شده که من به روحانی رای بدم . . .
میگن اگه رئیسی بیاد با ترامپ در می افته و احتمال اینکه جنگ بشه هست . . .
از جنگ متنفرم . . . دیگه مثل بچگیام نیستم که آرزوم شهادت باشه . . . و این فکرا باعث میشه که رنج بکشم
اگه جنگ بشه ، من میرم جنگ آیا؟؟؟
خونم رو بدم برای کشورم؟؟؟ آیا کسایی که خونشون رو دادن ارزشش رو داشت؟؟؟ آیا شهدای عزیزمون که از با ارزش ترین چیزشون گذشتند، الآن به خونشون احترام گذاشته میشه؟؟؟ آیا این جامعه ای که الآن هست چیزیه که اونا انتظار داشتن؟؟؟
فکر نکنم اینطور باشه . . . 
پس خونم رو بدم برای مردمی بی ارزش که بعدش به خودخواهی خودشون و دزدی خودشون ادامه بدن؟؟؟
البته آدمای خوب هم هستن . . . اگر چه خیلیییییییییییییی کم هستند اما اگه جنگ بشه، اون ها هم دیگه نیستند . . . اون موقع نمیدونم چی میشه . . .
بیخیال
واقعا بیخیال
درسته غرب بده . . . اما آیا مثل غرب شدن خوب نیست؟؟؟
و من از آقای حسن عباسی یه سوال دارم . . . شمایی که میای دانشگاه اصفهان و فحشای بد میدی به دکتر رنانی ( یکی از بزرگترین صاحب نظران اقتصاد ایران ) که گفته بهتره اقتصاد غرب رو توی کشور پیاده بکنیم، و میگی در دانشکده اقتصاد دانشگاه اصفهان رو باید گل گرفت، بخدا قبول دارم که اقتصادی بالاتر از اقتصاد اسلامی نیست اما آیا سود 20 درصد ایران رباست، یا سود 4 درصد آمریکا؟؟؟
آیا اقتصاد اونها اسلامی تر از اقتصاد ما نیست؟؟؟
آیا همین که اسم بهره رو تغییر بدیم و بگیم اقتصاد ایران = اقتصاد اسلامی، ربا بودنش برطرف میشه؟؟؟
به نظر من خیلی از کارهای غرب بهتر از کارهای حکومت اسلامی ایرانه . . . اسلام ایرادی نداره، این ماییم که ازش بد استفاده میکنیم.
توی آمریکا بیش از نود درصد مردم پول مازادشون رو میرن توی شرکتای مختلف سرمایه گذاری میکنن چون سودش بیش از 4 درصد بانکه . . . اما توی ایران بیش از نود درصد مردم میرن پولشون رو میذارن توی بانک چون سود 20 درصد بانک بیشتر از سرمایه گذاریه، ریسک هم نداری چون زیان نداره . . . 
انصافا کدومش بهتره؟؟؟ 
اما اگه واقعا تئوری ای برای اقتصاد اسلامی و برنامه ای براش دارین، بخدای بزرگ قسم ازتون حمایت میکنم چون من به خدا باور دارم و دوست ندارم بر خلاف حرفش، حرفی بزنم.
والسلام




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ شنبه 23 اردیبهشت 1396

Image result for ‫نمایشگاه کتاب‬‎

به نام آن دوست، که دلم مالامال سرشار از اوست
سلام
امیدوارم خوب باشین
من بد نیستم، خوب هم نیستم
یک ساعتی میشه که رسیدم خونه. رفته بودم نمایشگاه کتاب. جاتون خالی، خوش گذشت.
سه شنبه شب بود که راه افتادم و چهارشنبه تهران بودم و رفتم خونه ی مادرجونم. پنج شنبه هم رفتم نمایشگاه کتاب و امروز ( جمعه ) راه افتادم برای اصفهان. اما خدایی نمایشگاه کتاب خیلی بزرگه. از اونیکه فکر میکردم بزرگتر و شلوغ تر بود. حدود چهار ساعت اونجا بودم اما فقط چهارتا غرفه مربوط به کتب دانشگاهیش رو دیدم که اون هم چون خیلی گرم بود فقط رد میشدم از کنار غرفه ها. خیلی دلم میخواست غرفه ی عمومی رو هم برم ببینم اما باید برای نهار برمیگشتم خونه ی مادرجونم و از شلوغی و گرمای هوا به شدت خسته شده بودم.
چند تا کتاب گرفتم که همه اش با هم بیش از دو هزار صفحه میشه. کی میخواد اینا رو برای کنکور بخونه. اوووووووووووووووف
راستیییییییییییی بابام چهار پنج روز پیش رفت کربلا. آخر این هفته هم برمیگرده و خونمون شلوغ میشه از کسایی که میان بابام رو ببینن. چه آخر هفته ای بشه.
و اینکه فردا امتحان ورزش دارم. هم فردا و هم شنبه ی بعد برای همین بیش از پنج ساعت نمیتونم بخوابم و بسیار خسته ام. راستییییییییییییییی یه چیز دیگه . . . میلاد امام زمان رو بهتون تبریک میگم . . . من امسال از این میلاد اصلا استفاده نکردم و یه یا اباصالح هم نگفتم . . . چه بد . . . 
از فرشته هم به مدت دو ماه خداحافظی کردم. و خیلی خیلی عذر میخوام از شمایی که ابراز لطف کردین اما من نتونستم جبران کنم و سر بزنم. باور کنین هنوز درخواست انتقالی ام رو هم نتونستم پر کنم از مشغله ی بسیار و بی برنامگی . . . فقط یه هفته ی دیگه وقت برای پر کردنش هست که توکل به خدا
من برم یه خواب خوب اما کم . . .
به خدا میسپارمتون
یا علی

Image result for ‫نیمه شعبان‬‎





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ جمعه 15 اردیبهشت 1396


بنام خدای مورد اعتماد
سلام
امیدوارم خوب باشین
من بد نیستم، خوب هم نیستم
مدتیه که زندگیم همینطوره، یعنی معمولیم . . . شاد نیستم . . . نمیدونم چرا
امشب ( یعنی دیشب چون الآن ساعت سه ی بامداده ) شب هفت شوهر عمه ام بود. امروز ( دیروز ) هم مراسم هفتش توی مسجد محلمون برگزار شد.
من رو مداح میشناسن . . . البته خودمونیما، هیچی بلد نیستم . . . اما وقتی چنین مراسم هایی هست، بابام، عموم و دیگران مدام به من میگن که برو کمک مداح کن. چیکار کنم یعنی ؟؟؟ از من انتظار دارن برم کمکش و بخونم تا اون استراحت کنه و دوباره شروع بکنه.
قرائت قرآن رو فقط ترتیل یکم بلدم . . . صوت اصلا بلد نیستم . . . مجلس ختم هم که نمیشه ترتیل خوند. سه بار قرآن خوندم، هر سه بار رو خراب کردم. یعنی افتضاح خوندم. یه بار هم یه شعر خوندم، که چون چهچه بلد نبودم بزنم، این یکی هم افتضاح شد . . . و برای اولین بار یه روضه از روی یه کاغذ خوندم که نمیدونم خوب بود یا نه . . .
امشب مراسم هفت و شام دادن خونه ی ما بود. خونمون برای این کارا کوچیکه. زن ها میان توی اتاق ها و مرد ها هم توی حیاط ( البته باید مسجدی بشینن و اگرنه اصلا جاشون نمیشه ) و همیشه موقع شام دادن یه بلبشویی میشه که نگوووووووووووو . . . جا نیست، همه هم ماشالله هزار ماشالله به قصد کمک از جاشون بلند میشن ( اما هیچ کاری نمیکنن و توی دست و پا هستن ) و سر و صدا میره بالا و یه حالت خنده داری پیدا میکنه که جای بحث بسیار داره.
اما خدا رو شکر به خوبی و خوشی تموم شد.
تنها چیزی که من رو آزار میداد این بود که پسر عمه هام از همه تشکر کردن بابت کمک هایی که کردن، اما وقتی به من میرسیدن چیزی نداشتن بگن، چون هیچ کاری انجام ندادم، تهران هم تشییع جنازه نرفتم، یه لبخند ملیحی میزدن و میگفتن محمد خیلی ممنون قرآن خوندی، منم با یه لبخند میگفتم وظیفه بود . . . 
هی . . . 
اما جدای از همه ی این بحث ها چقدر مرگ بده . . . 
چقدر بده که عزیزی رو از دست بدی . . . 
نمیدونم . . . 
فردا ( شنبه ) امتحان ریاضی 2 و پیشرفته 1 دارم . . . امیدوارم موفق بشم
خیلی کم خوندم و بلد نیستم . . .
توکل به خدا
برام دعا کنین لطفا
به خدا میسپارمتون و امیدوارم تا وقتی عزیزانتون زنده هستن قدرشون رو بدونین
نمیگم امیدوارم عزیزی رو از دست ندین چون این جمله یعنی اینکه شما زودتر بمیرین 
و نمیفهمم چرا میگن غم آخرتون باشه
و این حرف یعنی ما زود تر از بقیه بمیریم
بیخیال
خوابم دیر شده دارم چرت و پرت میگم
برم بخوابم تا شما رو هم شیت نکردم
فعلا 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ جمعه 8 اردیبهشت 1396

Related image

انا لله و انا الیه راجعون
سلام
حالم زیاد خوب نیست
یک ساعتی میشه که شوهر عمه ام فوت کرده . . . 
یکم گیجم . . . یکم ناراحت . . .
بابام و عموم رو رسوندم ترمینال تا برن تهران . . . دو تا پسراش هم قبلش راهی تهران شدن . . .
امروز برام روز خوبی بود . . . کنکورم رو دادم . . . با اینکه هیچی نخونده بودم اما همون چندتایی رو هم که جواب دادم، توی روحیه ام تاثیر مثبت داشت . . . شب هم خونه ی عموم بودیم . . . دعای کمیل بود . . . پسر عمه ام هم اونجا بود . . . نیم ساعت بعد از اینکه برگشتیم، زنگ زد به بابام و با گریه گفت بابام مرده . . .
خیلی دلم به حالش سوخت . . .
والا هنوز هیچی نمیدونم اما میگن سکته کرده و از پشت سر خورده روی زمین . . .
حسین آقا مرد خیلی خوبی بود . . .
گوش هاش یکم ضعیف شده بود . . .
زندگی عجیبی رو تجربه کرده بود . . .
یادمه پونزده سال پیش توی اوج ثروت بود و الآن وضع مالیش زیاد خوب نیست . . .
اما چیزی که برام عجیب بود اینه که هیچ وقت این چیزا رو جدی نمیگرفت . . . اصلا انگار نه انگار
هیچ وقت سخت نمیگرفت . . . 
خیلی با خدا بود . . . شوخ بود . . . خونه اش چند ساله نیمه کاره است و چه آرزوهایی برای اونجا داشت . . .
به خون گرمی معروف بود و هر کی میرفت خونشون رو شب نگه میداشت . . .
مثل کف دست، صاف و ساده و صادق بود . . .
با اینکه بهش بی محلی میکردم، اما همیشه با من و دیگران خوب رفتار میکرد . . .
هنوز صدای پسر عمه ام توی گوشمه . . . از گریه نمیتونست حرف بزنه . . . 
یادمه دو سال پیش که مادربزرگم فوت کرد، شام رو اون پخت . . . 
حدس میزنم هیچ وقت فکرش رو نمیکرد که اینقدر زود خودشم بره . . .
هیشکی فکرش رو نمیکرد . . .
حس خیلی بدی دارم . . .
یعنی دیگه توی این دنیا نیست؟؟؟ الآن کجاست؟؟؟
نمیدونم . . .
خدا بیامرزدتش




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396

Image result for ‫ازدواج‬‎

به نام کسی که فکر کردن به او یعنی فکر کردن به مثبت ترین
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه 
من بد نیستم . . . 
خب . . . اولین خبر اینکه علیرضا ازدواج کرد . . . 
امروز روز عقدش بود . . . آخخخخخخخ که چقدر کت و شلوار بهش میومد . . . 
خیلی خوشتیپ شده بود . . . 
و علیرضا هم رفت قاطی مرغ ها . . . 
هر وقت من رو میبینن ( اون و بقیه دوستام بجز جواد و عباسعلی ) بهم میگن چرا زن نمیگیری . . .
آخه برادر من . . . حرف شما درسته . . . ولی من که نباید زن بگیرم . . . بابامه که باید عروس بگیره . . . 
خخخخ . . . شوخی کردم . . . 
وای که چقدر با نمکم من    خدا نکشتم الهی 
خبر دوم اینکه من پنج شنبه کنکور ارشد دارم و بسیااااااااااااار استرس دارم. 
با اینکه این کنکور آزمایشیه چون من سیزده واحد دیگه دارم تا فارغ التحصیل بشم، اما استرس داره میکشتم و اینکه به شدت، به شدت، و باز هم به شدت اعصابم از دست خودم خورد و خاک شیره که چرا درس نخوندم و وقتم رو الکی هدر دادم . . . 
خبر سوم هم اینکه برای اولین بار میخوام برم نمایشگاه کتاب تهران . . . 
اگه بشه چند تا کتاب برای کنکور سال دیگه ام میخوام . . . فرشته هم گفته میام و قراره با هم بریم . . .
خودمونیما . . . چقدر پر رو شدم به دختره میگم قرار بذار با هم بریم اونجا . . . خاک بر سرم . . . یعنی مداح اهل بیتم  . . . همین ماها هستیم که کشور رو داغون کردیما  . . . یکی مثل من و علیرضا که آخوند شد . . . البته علیرضا یه طلبه ی خوبه و مثل بقیه طلبه ها نیست . . . یا شاید هم هنوز مثل اونا نشده  . . . اما همینقدر بهتون بگم که یکی از مورد اعتماد ترین همکلاسی در بین بچه های دبیرستان و راهنمایی بوده . . . ابتدایی هم بخدا یادم نمیاد . . . 
ساعت یک ربع به چهار بامداده و من هنوز بیدارم . . . 
برم بخوابم تا شما رو هم مثل خودم شیت نکردم . . . 
آخخخخخخخخ
اصلا یادم رفت عید مبعث رو بهتون تبریک بگم . . . 
مبارکه . . . 
انشاءالله به همه ی آرزوهاتون برسین 


Related image





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 25 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


به وبلاگ بهار آرزو خوش اومدین
در ضمن من پسرم
دختر نیستم

yaremehrabaneto@

مدیر وبلاگ : بهار آرزو
نویسندگان
برچسبها
آهنگ وبلاگ
قرار آسمانی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :