تبلیغات
بهار آرزو
 
نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ چهارشنبه 18 مرداد 1396


به نام لذت واقعی
سلام
امیدوارم خوب باشین
من زیاد خوب نیستم . . . اگر چه امروز تولدم بود . . .
البته امروزی که میگم منظورم 17 مرداده . . . الآن که دارم پست میذارم از نیمه شب گذشته و وارد روز 18 مرداد شدیم . . . ولی همین دقایق رو هم جزو روز تولدم حساب میکنم چون هنوز نخوابیدم . . .
امروز روز تولدم بود ولی با روز های دیگه برام هیچ فرقی نمیکرد . . .
حتی یاد خودم هم نبود که امروز تولدمه . . . فرید، بهنام، فرشته و سینا امروز رو بهم تبریک گفتن . . . و خونواده ام . . . آدم که یکم بزرگ میشه، این روزها براش کمرنگ میشه . . . حتی اگر هم کمرنگ نشه، برای دیگران کمرنگ میشه. 
سال های قبل انتظار داشتم که همه بهم تبریک بگن . . . ولی امسال از هیشکی این انتظار رو نداشتم. انگار نه انگار.
خب . . . بگذریم . . .
دیروز صبح رسیدم اصفهان . . . اومدم که خونواده ام رو ببینم و اگه شد عروسی دوستم برم . . . شاید هم نرم . . . نمیدونم . . . راه خیلی دوره . . . البته هنوز رسما دعوت هم نشدم . . . ولی قبلا بهم گفته بود که باید بیای . . .
خلاصه . . .
همدان رو دوست دارم. پیش دیگران خیلی ازش تعریف کردم . . . ازش خوشم اومده دیگه. با اینکه خاطرات بسی مزخرف داشتم ولی . . . ولی خوب بود . . . بیش از همه چیزش از آب و هوای خوب و تپه و کوه های اطرافش نظرم رو جلب کرده. به طوری که گاهی اوقات روی جدول های کنار خیابون مینشستم و تپه ها رو نگاه میکردم و لذت میبردم . . . 
راستیییییییییییییی خیلی تغییر کردم.
خیلییییییییییییییی
هم ظاهرم تغییر کرده و هم باطنم. یکم سیبیل گذاشتم، موهام رو زدم بالا، شلوار کتون خریدم، قبلا به هیچ وجه فحش های بد نمیدادم ولی الآن توی خوابگاه به طور میانگین روزانه بیش از پنجاه فحش بد میدم، نظرم راجع به خدا و دین کاملا تغییر کرده به طوریکه دوباره نمازهام رو روی سجاده ام میخونم ( ایمانم یکم قوی تر شده ) و . . .
البته هنوز هم قبول دارم که بچه ام . . . 
یادمه وقتی فرشته گفت بچه ای، باهاش مخالفت کردم و گفتم یکم بچه ام . . . در صورتی که بیش از حد بچه ام . . . کاش واقعا بچه بودم . . . یه پسر دوازده ساله . . . هی . . .
آره . . . بچه ام . . . 
چون نمیدونم کجا باید چه چیز رو بگم و کجا نباید بگم
چون نمیدونم هدفم از زندگی چیه و هر ماه یه هدف جدید انتخاب میکنم
چون سختی ندیدم
چون زندگی من فقط در چند بازی کامپیوتری، قدم زدن همراه آهنگ گوش دادن، خیالات و خاطره هامه
چون . . . نمیدونم . . . اما . . . نمیدونم . . . 
خیلی وقته که آنلاین نشدم و دوست دارم فقط حرف بزنم . . . دوست دارم تا صبح تایپ کنم . . . دوست دارم فقط حرف بزنم . . . 
خوب نیستم . . .
سه ساعت دیگه باید بیدار بشم برم علف زنی . . .
عروسی مهدی هم افتاد برای شام عید غدیر . . . کارت عروسیش خیلی جالبه . . . حتما میذارمش اینجا . . .
کامنت های وبلاگم به صفر رسیده . . . بعد از دو هفته فقط دو کامنت . . . 
خخخخخ
خنده ام میگیره . . . سه ماه قبل از کنکور سراسری ام اولین وبلاگ " بهار آرزو " رو درست کردم و شب خوابم نبرد چون بخاطر وبلاگم ذوق مرگ بودم . . . حدود چهار سال از اون روز میگذره و الآن از هر چی وبلاگه سیر شدم . . . دو هفته پیش هم قرار بود وبلاگم رو حذف کنم که نت نداشتم . . . و گرنه الآن چیزیش نمونده بود. هنوز هم شک دارم که باشه یا نه . . . البته هنوز دوسش دارم و آرامش بخش منه . راستش صمیمی ترین دوست منه . حتی بیشتر از مهدی . . . اینجا جاییه که از هر کی و از هر چی دلم بگیره میتونم بگم . . . 
خیلی حرف زدم . . . بیش از حد . . . کاش میدونستین چقدر حال میده . . . نمیدونم اصلا کسی میخونه یا نه . . . 
بیخیال
امروز روز تولدم بود و تصمیمات جدیدی گیرفتم . . . تصمیم گرفتم تغییر کنم . . .
خخخخخ . . . از اسم " تغییر " خنده ام میگیره . . . بذارین پست های دو تا تولد قبلیم رو بذارم براتون بخونین. توی هر دو تاش نوشتم که میخوام تغییر کنم . . . فکرش رو هم نمیکردم که امسال هم بگم " تصمیم گرفتم تغییر کنم " . . . اگه قراره سال بعد هم همین رو بگم ، امیدوارم سال بعدی زنده نباشم . . . 
خلاصه بگم . . . 
در روز تولد بیست و یک سالگیم تصمیم گرفتم تغییر کنم . . .
 جمله ای که گفتم آخرش سه نقطه هست . . . یعنی ادامه داره . . . امیدوارم ادامه اش یه نقطه ی دیگه باشه و بسته بشه . . . 
کاش که این جمله حداقل تا تولد بعدیم بسته بشه . . . 
کاش . . . 

17 مرداد 1375
17 مرداد 1374






نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ شنبه 31 تیر 1396

Image result for ‫حسرت‬‎

به نام منطق غیر قابل رد
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من خدا رو شکر الآن خوبم
امروز برام روز نسبتا عجیبی بود. باید بگم که دیروز حدود سه ساعت درس خوندم و امروز حدود یک ساعت و نیم ولی . . .
امروز تعداد واحدهای باقی مانده ام تا اخذ مدرک لیسانس رو محاسبه کردم و فهمیدم که تنها و تنها 6 واحد دیگه دارم و حسرت بسیار خوردم چرا که میتونستم ترم قبل تعداد بیشتری بردارم و یک ماه دیگه فارغ التحصیل شده و از اول مهر دانشجوی فوق لیسانس باشم. خیلی دارم حسرتش رو میخورم. فکرش رو بکنین . . . یک سال جلو تر بودم.
واقعا حسرت داره.
یک سال از زندگی عقب افتادم، دارم میمیرم از حسرت، خدا به داد روزی برسه که حسرت یک عمر زندگی رو میخوریم.
حالا من یکسال وقت دارم. اگه بخوام خوب برای کنکور بخونم و دانشگاه تهران رو بیارم، فقط و فقط سه، چهار ماه کافیه. ولی من خیلی بیشتر وقت دارم. توی این همه وقت خیلی کارا میتونم بکنم. میتونم کارهایی بکنم که همیشه میخواستم بکنم ولی چون بزرگ شدم دیگه وقت انجام دادنش رو ندارم. میتونم کلی خوشنویسی کار کنم یا حسابی ورزش کنم و یه بدن توپ برای خودم بسازم، یا اینکه زبان انگلیسی کار بکنم و در حد عالی زبانم خوب بشه، یا روی صدام کار بکنم یا . . .  . نمیدونم چیکار کنم . . . به احتمال زیاد روی زبان انگلیسی ام کار کنم و یه کوچولو هم روی صدام.
فقط و فقط امیدوار از وقتم عالی استفاده بکنم که ارزش یک سال عقب افتادنم رو داشته باشه.
یه تصمیم دیگه هم گرفتم
اینکه با هیچ دختری ارتباطی نداشته باشم. البته الآن هم ارتباطی ندارم فقط یکم با فرشته زیادی نزدیک شدم و یکم هم این وبلاگ میتونه وسیله ی ارتباط باشه. یعنی میخوام روی خودم کار کنم و فکرم آزادی داشته باشه، به همین منظور عدم ارتباط این وبلاگ با هر دختری ( بجز بعضی دوستان که واقعا دوست واقعی هستن و باعث شکوفایی من خواهند شد ) را اعلام مینمایم. و ارتباط دوستیم رو با فرشته هم خیلی کم میکنم. البته امروز قراره موبایل هامون رو با هم عوض کنیم . . . اما ارتباطم رو باهاش کم میکنم چرا که کم کم داره روی ذهنم راه میره.
و اینکه همدان واقعا خوش میگذره . . . جدای از غذاهایی که میخوریم که یا ماکارانیه و یا سرخ کردنی که روغن ازش بچکه . . . تقریبا هر روز میریم تفریح، یا پارک یا آرامگاه یا گنجنامه و یا جاهای سبز دانشگاه. خوابگاه هم بد نیست . . . با بچه ها خوش میگذره.
یه نکته ی بسیار بسیار مهم دیگه هم هست که به احتمال زیاد توی پست های بعدی بهش اشاره میکنم چرا که طولانیه . . . 
یک ربع دیگه اذان صبحه ولی بچه ها دارن پاسور بازی میکنن . . . جاتون خالی یکم هم رقصیدیم. و من هم رقصیدم . . . هم کردی و هم فارسی . . . حال داد . . .
بهتره من برم . . . 
فعلا 

Image result for ‫حسرت‬‎





نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ پنجشنبه 29 تیر 1396

Related image

به نام حضرت حق
سلام
امیدورام حالتون خوب باشه
من اصلا حالم خوب نیستم
راستش . . . غربت بیچاره ام کرده . . . تازه فهمیدم چقدر بچه ننه هستم . . .
نمیدونم . . . خیلی غمگینم . . . خیلی فکرم درگیره . . . خیلیییییییییییییییی
همدانم . . . جاتون خالی پیش دوستام، توی یه اتاق 25 متری . . . امروز روز پنجمه که اینجام ( امروز چهارشنبه بود ) . توی این پنج روز به اندازه ی یک ماه زندگی کردم . . . هر روز کلی قدم زدم . . . هر شب تا صبح بیدارم و توی محوطه ی خوابگاه قدم میزنم و نماز صبحم رو میخونم و میخوابم. البته به علت اینکه به گرما حساسم نمیتونم درست بخوابم و ساعت خوابم به شدت کاهش پیدا کرده.
این چند روز از بس غذای سرخ کرده و ماکارونی خوردیم، حالم داره بهم میخوره، آخه خودمون باید غذا درست بکنیم. توی این پنج روز جمعا حدود شش ساعت مطالعه داشتم . . . خیلی کمه . . . میدونم . . . ولی سعی میکنم بیشتر بخونم.
چند دقیقه ی پیش بود که بالاخره پس از یک سال و نیم زهرا خانوم رو پیدا کردم . . . دلم براش تنگ شده بود . . . قراره با عشقش ازدواج کنه و من باید ناراحت باشم . . . ولی خوشحالم چون . . . بیخیال
وقتی دوستام رو دیدم توی پوست خودم نمیگنجیدم ولی زیاد بهم خوش نگذشته. یکی غربت برام سخته و یکی هم اینکه دوستام مدام کردی صحبت میکنن و من هیچی نمیفهمم.
نمیدونم . . . 
خوابگاهمون رو اصلا دوست ندارم و توی این پنج روز از هرچی خوابگاهه متنفر شدم. قبلا خوابگاه رو دوست داشتم ولی الآن . . . نه . . .
شهر همدان . . . شهری نچندان بزرگ ولی زیبا . . . با مردمی خوش اخلاق . . . 
جاتون خالی آرامگاه بو علی سینا رفتیم، میدان امام رفتیم و بهتر از همه ی اینا گنجنامه رفتیم. گنجنامه عالی بود. خیلی اونجا رو دوست دارم.
از استاد درس " حسابداری پیشرفته 2 " اصلا خوشم نمیاد . . . از همکلاسیهام هم اصلا خوشم نمیاد . . . ولی عاشق استاد درس " اخلاق " شدم . . .
دیروز بود که فرشته رو دیدم و با هم زیر یه سایه ی درخت نشستیم و یکم حرف زدیم . . . حرفهایی که نابودم کرد . . . فکرش رو نمیکردم که فرشته اینقدر . . . با اینکه خیلی درس میخونه ولی معدلش کم شده و من به شوخی مسخره اش میکردم . . . ولی وقتی دلیل عدم تمرکزش رو گفت، از خودم متنفر شدم. و بیش از حد ناراحت شدم که چرا زود تر بهم نگفته بود . . . توی این چند روز اینقدر قدم زدم که کف پام تاول زده. 
و بچه ها ما رو دیدن و برامون کلی داستان درست کردن . . .
خلاصه . . . اینجا هم دوستام از دست من خسته شدن. از بس حرف میزنم و قدم میزنم و توی خودم هستم.
از اینکه اومدم پشیمون نیستم چون علاوه بر غم ها و ناراحتی هام، شادی های زیادی هم تجربه کردم ولی دلم بیش از حد برای خونواده ام تنگ شده. 
و از خودم بدم میاد چون هر کدوم از دوستام زندگیشون طاقت فرساست ولی من . . . بهترین زندگی رو خدا بهم داده ولی باز هم اونها شاد تر از من هستن.
از اینکه دوستم اجاره ی خونشون عقب افتاده بگم یا از اینکه داداش دوستم قرار بوده به علت تصادف قصاص بشه؟؟؟ از بیکار شدن پدر دوستم بگم یا از . . . بیخیال
چقدر خدا از من بدش میاد که هیچ امتحانی از من نمیگیره. من نماز مغرب و عشام رو نخوندم. من حتی نمیدونم چه کاری درست و چه کاری غلطه و تحمل انجام کار درست و دوری از کار غلط رو ندارم اونوقت خدا بیاد من رو امتحان هم بکنه؟؟؟
بیخیال
لپ تاپ دوستم رو گرفتم و اومدم . . .
دلم تنگ شده بود و حرف زیاد داشتم  . . .
بهتره برم قدم بزنم تا دیوونه نشدم . . . گرچه همون هم تاثیر چندانی نداره ولی بهتر از هیچیه . . .
فعلا

Image result for ‫غربت‬‎





نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ جمعه 23 تیر 1396

Related image

به نام آرامش وجودم
سلام
امیدوارم خوب باشین
من هم خوبم و هم پر استرس
حدود هفت ساعت دیگه بلیط دارم که برم همدان، یعنی ساعت ده و نیم صبح. وسایلم رو جمع کردم ولی هنوز یکم دیگه کار دارم. 
خب . . . بالاخره قرار شده برم . . . خیلی یکهوویی . . . همه میدونن که من میخوام برم اونجا ، آخه قرار بود سورپرایز بشن ولی . . . نشد دیگه . . . فعلا که فقط فرشته است که خبر نداره . . . نمیدونم فردا میبینمش یا نه آخه اونم یه کلاس داره ولی نمیدونم چی داره . . . منم فردا اولین کلاسمه . . . اولین کلاس . . . 
و برای اینکه دوستام رو ببینم خیلی خوشحالم و یه استرس خاصی دارم. یکمش بخاطر هیجان دیدنشونه و یکمش هم استرس راه دور و اتفاقای نچندان خوبیه که شاید برام اتفاق بیفته.
فقط امیدوارم بتونم اونجا یکم درس بخونم.
پدر و مادرم اصلا و اصلا دوست ندارن من برم . . . خصوصا مامانم که هیچ وقت دوست نداره من راه دور باشم. موندم چطور اون یکسالی که من کرمانشاه درس میخوندم رو تحمل کردن. خیلی میترسن که من معتاد بشم . . . مامانم مدام میگه حواست جمع باشه گول نخوری . . . شوخی نگیر . . . کاش نمیرفتی . . . و . . .  .
حدود چهل روز اونجام. شاید یه بار بینش بیام خونه. چند تا عروسی دعوتم ولی نمیتونم برم چون نیستم. دلم خوش بود برای یکبار هم که شده یه کارت دعوت صرفا بخاطر من بدن بهم. و عروسی دوست دانشگاهیمه ولی من نیستم . . . چه بد . . .
امروز پس از مدت ها علیرضا رو هم دیدم . . . فقط آخرش گفت " میبینمت " . . . منظورش کی بوده ؟؟؟ خواستم بپرسم ولی رفت . . . نمیدونم والا . . .
راستیییییییییییییی مهدی هم حدود یک شهریور عروسیشه. البته گفت هنوز صد در صد نیست ولی به احتمال زیاد اون وقته. باورم نمیشه که اونم عروسی کرد و رفت . . . 
هی . . . چقدر زود بزرگ شدم.
کلی کار دارم که باید انجام بدم پس بهتره زود تر برم.
بازم میگم فقط امیدوارم اونجا بتونم درس بخونم که از خودم راضی باشم.
برام دعا کنین . . . اگه نتونم درس بخونم به معنای واقعی دیوونه میشم.
شاید کمتر بیام وبلاگم چون نه موبایل لمسی دارم و نه لپ تاپی . . .
 آس و پاسم . . . 
اما دلم اینجاست . . .
فعلا 

Image result for lonely





نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ سه شنبه 20 تیر 1396

Related image

به نام غریب ترین آشنا
سلام
امیدوارم خوب باشین
من خوبم . . . خدا رو شکر . . .
وقتی به رفتن فکر می کنم، حس خیلی بدی بهم دست میده. انگار از امکانات و نعمتایی که داشتم اصلا خوب استفاده نکردم. یادمه وقتی کرمانشاه قبول شدم، اینقدر ناراحت بودم که شب اول کلی گریه کردم. بیش از همه از اینکه قدر خونواده ام رو ندونسته بودم ناراحت بودم.
و وقتی ترمم تموم شد و قرار شد بیام خونه، ناراحت بودم چون قرار بود دوباره ترک کنم. ناراحت بودم از اینکه وقتم رو هدر دادم و هیچی درس نخوندم.
خلاصه . . . برای همه، رفتن، دردناکه؛ و همینطور برای من.
وقتی فکر می کنم که دو سه روز دیگه باید برم همدان بخاطر ترم تابستونیم، اینقدر ناراحت میشم از اینکه قدر خونواده ام رو ندونستم که نگو. از رفتن ها متنفرم. همه اش میگم کاش یکم بیشتر کمک پدرومادرم میکردم، کاش بیشتر آبجیم رو خوشحال میکردم و . . .  .
و وقتی به این فکر می افتم که ممکنه یه اتفاقی بیفته و خونواده ام رو از دست بدم . . .
یا حتی یکیشون رو . . .
بخدا زندگی برام بی معنا و دردناک میشه بطوریکه همون موقع اشک توی چشمام جمع میشه . . .
مثل الآن . . . خخخخخخ
عجب . . .
ولی ما انسان ها همگی فراموشکاریم.
وقتی مادربزرگم رو از دست دادم خیلی ناراحت بودم اما این ناراحتی حداکثر دو ماه دوام آورد. الآن انگار نه انگار. البته گاهی اوقات به یادش می افتما ، مثل وقتی که سر قبرش میرم ولی . . . میشه گفت فراموشش کردم. اما خونواده با مادربزرگ خیلی فرق داره. مامان و بابام به کنار، همین آبجی کوچولوم  . . . امروز وقتی خواب بود نشستم و برای چند دقیقه هم که شده بود بهش نگاه کردم . . . فوجی از دوست داشتن و عشق توی دلم موج زد، چه برسه به مامان بابام که وقتی حتی یه سرمایه ساده میخورن، بغض میکنم و . . .
هی . . .
گاهی اوقات شب ها موقع خواب یکم آهنگ گوش میدم.
این چند شب که آهنگای بهزاد پکس رو گوش میدادم یاد خوابگاه دانشگاه اصفهان می افتادم. دیگه کمتر یاد کرمانشاه می افتم . . . دارم فراموشش میکنم . . . اما اصفهان جاش رو گرفت ( البته فقط خوابگاه ها ) . به یاد قدم زدن های توی دانشگاه، اون هم ساعت ده تا یازده شب . . . که مدام به این فکر بودم که تا قبل از ساعت یازده برسم خوابگاه تا پشت در نمونم. خخخخخ . . . یا امتحانات پایان ترم که چون گرمایی هستم مدام توی نماز خونه بودم و اونجا میخوابیدم، درس میخوندم، آهنگ گوش میدادم و . . . آخه خیلی خنک بود.
هی . . .
امان از زندگی.
هیچ وقت ترک کردن رو دوست نداشتم و دوست نخواهم داشت . . .
رفتن همیشه دردناکه . . . 
کاش قدر چیزایی که داریم رو بدونیم . . .
همین . . .

Related image







( کل صفحات : 27 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :