نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ چهارشنبه 2 فروردین 1396


بسم مقلب القلوب و الابصار
سلام
سال نوی شما مبارک
امیدوارم حالتون عالی باشه و یک سال بسیار زیبا و شیرین انتظارتون رو بکشه 
راستش یه هفته پیش یه پست نوشتم، اما منتشرش نکردم . . . گفتم روز بعد منتشرش می کنم . . . اما روز بعد زائر امام رضا شدم و نتونستم آنلاین بشم و منتشرش کنم . . .
اونجا برای همه دعا کردم . . . یعنی اینقدر که من دعا کردم، وقتی داشتم برمیگشتم امام رضا گفت: آخیش . . . رفت . . . بیچاره ام کرده بود این پسر . . . روزی سه وعده و هر وعده نیم ساعت دعا میکرد . . . 
بچه های وبلاگ رو جور دیگه دعا کردم  . . .
کاش به اجابت برسه 
من خوبم . . . 
پریروز از مشهد رسیدم اصفهان . . . سه روز مهمون امام رضا بودم . . . 
پارسال و پیارسال هم رفته بودم اما امسال یه چیز دیگه بود . . . یعنی اینقدر به من حال داد که اصلا نمیشه با دفعات قبل مقایسه اش کرد. بهتر از این نمیشد . . . 
راستییییییییییی
میدونین من چقدر توی این مدتی که نبودم تغییر کردم؟؟؟
وااااااااااااای . . . اینقدر بد شدم که نگو و نپرس. من قبلا از تنهایی متنفر بودم و دوست داشتم با بقیه باشم . . . حتی اگه بهم بی اعتنایی بکنن و خوردم بکنن. اما توی این یه ماه از نود درصد آدمایی که اطرافم بودن متنفر شدم و کارم به جایی رسید که تنهایی رو به بودن کنار نزدیک ترین دوستانم هم ترجیح میدادم. بیش از یه ماه خطم خاموش بود و با کسی ارتباط تلفنی نداشتم. ساعات آهنگ گوش دادنم تا بیش از پنج ساعت در روز افزایش یافت. و بد تر از همه، من که اصلا فحش نمیدادم ، بعد از یه ماه، به آدم و عالم توی دلم فحش های بد میدادم.
خلاصه یه آدم افتضاحی شده بودم که نگو . . . تا اینکه رفتم مشهد . . .
خطم رو روشن کردم، پنج روزه که آهنگ گوش ندادم و فحش رو گذاشتم کنار . . . از انزوا هم دوری کردم.
امیدوارم دیگه از این تغییر ها نکنم. امیدوارم سال جدید یکم بهتر باشم . . . و باشیم . . . هممون . . . 
یه قالب خوشگل خواستم برای وبلاگم طراحی کنم اما اصلا وقت نشد . . . 
چقدر حرف دارم براتون
با اینکه خلاصه نوشتم اما کلی دیگه اش موند . . . خیلی حرف زدم . . .
از الآن به بعد دیگه آنلاینم اگه خدا بخواد . . .
مرسیییییییییییییییی از همتون و کامنت هاتون . . . امیدوارم بتونم جبران کنم . . . 
اگه تونستین برای من هم دعا کنین . . . 
مرسیتون 
خدانگهدارتون 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ جمعه 15 بهمن 1395


به نام خورشید بی همتا 
سلام 
امیدوارم حالتون خوب باشه 
من نه خوبم و نه بد 
امشب عروسی بودیم . . . من نمی دونم اون کیه من میشه . . . اما مامانم گفت که من نوه دایی مادربزرگش میشم. با این که فامیل خیلییییییییی دور حساب میشیم اما دعوتمون کرد . . .
البته باید بگم که ما فامیل داماد بودیم . . .
اما میدونین عروس خانوم کی بود؟ خواهر دوست صمیمی ام 
با این حال دوستم من رو دعوت نکرد  . . . اما دوستای دیگه اش رو دعوت کرد . . . 
خیلی ناراحتم . . . دعوتم نکرد . . . تازه قراره که این ترم با هم توی یه اتاق باشیم . . . دیگه حرفی ندارم
بیخیال
از یه طرف دیگه هم یه قضیه ای پیش اومده که یکی از دوستای صمیمی کرمانشاهیم با من قهر کرده. قضیه از این قراره که . . . . . . . . حس گفتنش نیست . . . اما هنوز باهام قهره . . . 
دوست ندارم دوباره گله بکنم چون از این کار هم خسته شدم . . . 
می خوام ارتباطم رو باهاشون کم بکنم که یکم راحت تر باشم . . . می خوام یکم تغییر بکنم . . . می خوام یکم کم محلی بکنم و نگران این نباشم که راجع به من چی فکر می کنن . . . میخوام سرم به کار خودم باشه و بجز سلام و علیک با هیشکی هیچ چیزی نگم . . . می خوام فاصله بگیرم . . . از همه فاصله بگیرم 
برای همین امروز رفتم یه سیم کارت گرفتم و سیم کارتم رو عوض کردم. الآن هیچ کس به جز مامان، بابام و آبجیم شماره ی من رو ندارند و هیچ کس دیگه ای هم نخواهند داشت . . . حتی عزیزترین هایم که شاید من عزیزشان نباشم . . . 
پریروز حدود صد و پنجاه شماره که ذخیره کرده بودم رو پاک کردم . . . باز هم راضی نشدم و دست به این کار زدم. از همین جا از دوستام که نمیتونم شماره ام رو بهشون بدم عذر خواهی میکنم خصوصا احمدرضا، علیرضا و فرشته. چون فقط همین سه تا هستند که وبلاگم میان و شماره شون رو دارم. 
بیش از هفت ماهه که تلگرام نیستم، یکی دو ماه هم میخوام اینجوری زندگی بکنم، ببینم چی میشه . . .
میدونین قضیه چیه؟
میگن هر وقت همیشه باشی، زیادی میشی . . . برای بعضی ها هم من زیادی شدم . . . برای اکثریت . . .
قبلا تصمیم گرفته بودم که مهربون تر بشم، اما الآن میخوام خشک تر باشم . . . چون خیلیا رو دوست دارم که برای من ارزشی قائل نیستند اما من دوسشون دارم و با هر بی اعتنایی که به من میکنن، دلم رو میشکنن. تنها راهی که دارم اینه که دوسشون نداشته باشم که این هم دست خودم نیست. اما تلاشم رو می کنم.
راستییییییییییییی
یکم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که:
 ( تنبلی + توقع ) / ( تلاش + نیت خیر ) = خوشبختی
و ممنون از جودی 
و متشکر از همتون 
راستییییییییییییی یه چیز دیگه . . . شاید کمتر بیام وبلاگم . . . چون قراره از فردا خوابگاه بگیرم و اونجا نه لپ تاپ دارم و نه موبایلی که وای فای داشته باشه . . . اما هستم 
راستییییییییییییی قبل از اینکه تموم بکنم بذارین یه سوال ازتون بپرسم:

اگه بخواین من رو نصیحت بکنین چی بهم میگین؟ 

روزهای خوبی داشته باشین 
به امید دیدار 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ یکشنبه 10 بهمن 1395

Image result for happiness life

به نام خدای خوبی ها
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من خوبم
امشب خاله و دخترخاله هام خونمون بودن . . . بچه شون هم بود . . . اسمش پرهامه . . . دوسش دارم
برای همین خوش گذشت . . . البته بهتر هم می تونست باشه . . . کلی با بچشون بازی کردم . . . چقدر دلم بچه کوچولو میخواد . . . اما چقدر شیطون بود ها . . . شیتم کرد . . .
آخر شبی بود که برنامه ی اکسیر رو از شبکه 3 برای اولین بار نگاه کردم . . . نابودم کرد
راجع به بیماری های نادر و خاص بود . . . گریه ام رو درآورد . . . پر از غم بود . . . خصوصا اینکه محمد هم فوت شده بود . . . محمد یه پسر ده ساله است که یه بیماری نادر داره. تا پنج سالگی مثل بقیه ی بچه ها بوده اما بعدش متوجه میشن که یه بیماری بد داره . . . با مادرش داشتن مصاحبه میکردن . . . مادرش میگفت: "تنها چیزی که باعث میشه این همه سختی رو تحمل بکنم اینه که یه روزی محمد باز هم بتونه من رو صدا بکنه و بهم بگه مامان . . .  "
زمانی که داشت برنامه پخش میشد یه زیرنویس داشت . . . متن زیرنویس این بود :
" محمد در زمان ضبط برنامه زنده بود اما اکنون که برنامه پخش می شود دیگر زنده نیست . . . " 
نابود شدم . . . 
روحش شاد و یادش گرامی 
تا اینکه اومدم اینجا و یکم وب گردی کردم و یه وبلاگ خوشگل پیدا کردم که لینکش هم کردم ( یه تیر ماهی ) که یکم آرومم کرد . . . 
اما بیچاره مادره . . . 
راستیییییییییییی 
امروز یه سوال توی ذهنم بود و ولم نمی کرد . . . اینکه چطوری خوشبخت باشم . . . اینکه خوشبختی چطوری میاد توی زندگی یه نفر . . . 
پاسخی برای این سوال ندارم . . . اما فکر کنم جوابش قناعت باشه . . . یعنی به اینی که هستیم قانع باشیم . . . اما نمیدونم پاسخش چیه . . . نظر شما چیه؟ 
راستیییییییییییی یه چیز دیگه
با یه خواننده به اسم حامد همایون آشنا شدم  . . . کسی که نخستین کنسرتش رو به نفع کودکان سرطانی در موسسه محک برگزار کرده . . . با اینکه آهنگ وبلاگم رو دوست دارم اما آهنگ اون رو گذاشتم برای وبلاگم.
راستیییییییییییی آخرین چیزی که میخوام بگم 
با یه دوستام ( فرشته ) قرار گذاشتم ( یعنی پیشنهاد از اون بود ) که کتاب 504 رو در 42 روز تموم بکنیم. ضمن مخالفت من و اصرار فرشته که خیلی راحته و اینا ، تصمیم دارم این بار هم تیری در تاریکی بزنم ببینم موفق میشم این غول دو سر رو زمین بزنم یا نه . . . امیدوارم این قرارمون پایدار بمونه . . . توکل به خدا 
خب دیگه راستیییییییییییی هام تموم شد 
فردا ( یعنی امروز ) قراره برم دانشگاه یه سری بزنم ببینم خوابگاه بهم میدن یا نه ، برای همین باید بخوابم که مثل امروز خواب نمونم 
ممنون که هستین 
خدا نگهدارتون 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ جمعه 8 بهمن 1395

Image result for ‫ناراحت‬‎

به نام روحی که در من دمیده شد
سلام
امیدوارم خوب باشین
من اصلا خوب نیستم
شب خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم
میدونین چرا؟
دو تا از صمیمی ترین دوستام قراره برن قم و جمکران و بعدش هم شاه عبدالعظیم. یک ساله که میخوان برن. با ماشین شخصی. قرار شد که شنبه برن. به من هم گفتن. من هم گفتم که باهاشون میرم . . . ولی . . .
ولی بابام مخالفت کرد . . .
خیلی خیلی ناراحت شدم . . .
با این حال ، چون میدونستم که دوستام بدون من نمیرن . . . به بابام گفتم که من باهاشون میرم. گفت اگه تصمیمت رو گرفتی چرا از من میپرسی . . .
به دوستم گفتم که میام
دو ساعته که با خودم کلنجار میرم . . . دلم راضی نیست برم . . . چون بابام راضی نیست بریم . . .
حال بدی دارم . . . همین چند دقیقه پیش به دوستم پیام دادم که نمیتونم بیام . . . دوستم با گرمی جوابم رو داد اما زدم توی کاسه کوزشون . . . یعنی فردا میخواستن برن ها . . . 
برای همین از خودم بدم میاد . . .
خیلی ناراحتم
چرا روی حرف بابام حرف زدم . . .
چرا هیچ وقت نمیتونم با دوستام جور بشم . . . برای همینه که هیشکی با من دوست نمیشه . . . چون هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست . . . نیست . . . 
یعنی یه پسر بیست و یک ساله ام
خیلی عصبی ام . . . از دست خودم عصبی ام . . .
خدایا من رو ببخش




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ دوشنبه 4 بهمن 1395

Image result for ‫مسافرت‬‎

به نام تنها آشنا در دنیای غریب
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من خوبم . . . یعنی عالیم 
بیش از ده روزه که پست نذاشتم و بدجوری خمارم
الآن نمیدونم از کجا شروع کنم . . . 
پنج شنبه بود که رفتم قم و جمکران. واقعا عالی بود. خیلی خوش گذشت. هم قم خوب بود و هم جمکران، اما جمکران بهتر بود. هر دوشون سلام رسوندن. من هم سلام شماها رو رسوندم. حال روحیم خیلی خراب بود اما خیلی آروم شدم به طوریکه دلم می خواد دوباره برم اونجا. جای همتون خالی بود.
جمعه عصر بود که برگشتم و چند ساعت بعدش راهی کرمانشاه شدم.  دوستم علیرضا برام بلیط رزرو کرد و ساعت نه شب بلیط داشتم. شنبه صبح بود که رسیدم کرمانشاه و تا پنج شنبه ظهر اونجا بودم. اکثر دوستام رو دیدم و پشت سر هم خونه هاشون بودم. بیشتر از همه به فرید زحمت دادم، و بهنام و امیر . . . پوریا هم یه وعده بردم رستوران. خیلی خوب بود . . . دلم تنگ شد براشون . . . 
هی . . . چقدر زود گذشت . . . مثل خواب بود . . . 
خلاصه . . . پنج شنبه ظهر به سمت همدان حرکت کردم. پیارسال که خوابگاهی بودم، یکی از هم اتاقی هام از اسدآباد همدان بود و دلم براش تنگ شده بود، برای همین رفتم اونجا. خیلی خونه ی خوشگلی داشتن. خونشون پر از گلدون و گل های قشنگ بود. یه روز هم رفتیم گنجنامه . . . واقعا زیبا بود . . . تا حالا همدان نرفته بودم . . . گنجنامه حرف نداشت . . . جای همتون خالی.
پنج شنبه تا شنبه شب هم اونجا بودم و شنبه ساعت نه بلیط داشتم برای اصفهان. اتوبوس توی راه خراب شد و دو ساعت دیر رسیدیم اصفهان و ساعت هشت اینجا بودم. وقتی رسیدم، چون توی اتوبوس نخوابیده بودم، کلی گرفتم خوابیدم.
خیلی خوش گذشت . . . خیلیییییییییییی زیااااااااااااااد . . .
راستی . . . مادربزرگم از تهران اومده اینجا. دیروز رو خونه ی خاله ام بود برای همین دیشب رفتیم اونجا و آوردیمش خونمون. امشب هم دخترخاله ام مهمان ما بودن. خیلی خوب بود . . . 
این هم خلاصه ای از این چند روزی که وبلاگ نبودم. خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود اما چون موبایل ساده دست گرفتم، نتونستم آنلاین بشم. عکس هم نتونستم بگیرم . . . 
راستیییییییییی . . . 
همه ی نمره هام اومده. معدلم رو حساب کردم، شدم 18.22 . دو صدم از ترم قبل بیشتر شدم. این ترم هم بیست و چهار واحد برداشته بودم و چهار تا درس رو توی دو روز امتحان داشتم. معدلم خوب شد اما می تونست بهتر هم باشه . . . امتحان آخرم رو 16.5 گرفتم در صورتی که باید 20 میگرفتم. اعتراض زدم اما فکر نکنم استاد تغییر بده. همه اش رو نوشته بودم خب . . . بیخیال
ترم جدید می خوام خوابگاه بگیرم. فاصله ی خونمون تا دانشگاهمون حدود یک ساعت و ربعه. البته با اتوبوس. برای همین می خوام خوابگاه بگیرم. ترم جدید می خوام کلی درس بخونم و اگه بشه سر کار هم برم. دیگه توکل به خدا. هر ترم می خوام بیشتر درس بخونم اما . . . نمیشه . . . اما امیدوارم اینبار با دفعات قبلی فرق بکنه.
خیلی حرف زدم ها . . .
این چند روز رو جبران کردم . . .
به آشنای همیشگی میسپارمتون . . .
یا حق 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 23 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


به وبلاگ بهار آرزو خوش اومدین
در ضمن من پسرم
دختر نیستم

yaremehrabaneto@

مدیر وبلاگ : بهار آرزو
نویسندگان
برچسبها
آهنگ وبلاگ
قرار آسمانی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :