تبلیغات
بهار آرزو - برنامه ای جدید
 
نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ شنبه 8 آبان 1395


به نام عالم غیب
سلام
امیدوارم خوب باشی
بیش از یک ساعته که دارم دفتر برنامه های کنکورم رو میخونم. خاطراتی که سه سال پیش نوشتم. چقدر قبلا روی خودم وقت میذاشتم. صدها صفحه نوشتم و می نویسم. وقتی فکر می کنم که نوشتن این چندتا دفتر چقدر طول میکشه میفهمم که هیچ چیز غیر ممکن نیست.
یه کاغذ لا به لای دفترم پیدا کردم که چندسال پیش اهدافم رو توش نوشته بودم. بعضی هاش زیادی راحت بود و بعضی هاش هم غیرممکن ، اما قبلا هیچ غیر ممکنی برای من وجود نداشت و ایمان داشتم که به اهدافم می رسم. وقتی اهدافم رو میخوندم، دیدم به چندتاییش رسیدم. مثلا داشتن یه وبلاگ که روزانه بیش از پنجاه نفر بازدید کننده داشته باشه، طراحی قالب وبلاگم، تایپ بیش از پنجاه کلمه در یک دقیقه، مداحی کردن توی هیئتمون و یادگیری لانچیکو به صورت حرفه ای.
قبلا دیوار اتاقم پر بود از یادداشت هایی که هر وقت میدیدمشون پر از احساس کار و تلاش میشدم و توی درس خوندنم تاثیر داشت، ولی الآن هیچ انگیزه ای از درس خوندن ندارم.
راستی
امشب یک ساعت رفتم یه مجلس عزاداری امام حسین. برام باعث تاسف بود و اصلا از اون مجلس خوشم نیومد. موقع سینه زنی بیشتر شبیه رقص بود. یه نفر پشت میکروفون میگه : سین سین سین سین . . . و شبیه ریتمیه که توی مجالس عروسی پخش میشه و اسلام میگه حرامه . . . و مردمی که من یه لحظه فکر کردم دارن میرقصن اون وسط، دست هاشون رو موزون بالا و پایی میاوردن و پاهاشون رو عقب و جلو میبردن و دقیقا شبیه رقص کوردی بود.
یعنی رقص به خاطر امام حسین اشکالی نداره؟
این بار که رفتم مجلس عزاداری، تصمیم گرفتم احساس غم نکنم. با اینکه روضه ای که روش حساسم رو خوندن اما اشکم جاری نشد در حالی که صدای ناله ی عده ای گوشم رو کر میکرد. کلا گریه و شادی یه نگرشه. آدم اگه احساس شادی بکنه، حتی چیز های بی مزه هم اون رو به قهقهه می اندازه. واقعه ی عاشورا واقعا غم انگیز بود و برای من غیرقابل باور . . . اما آیا این درسته که وقتی مداح میگه : " آآآآآآآی غیرتی ها . . . زینب اومد رو به روی شمر . . . " و مردم از ته دل فریاد میزنن و اگه همون موقع یه دختر بی حجاب بیاد جلوشون نمیتونن بهش نگاه نکنن . . . 
آیا این انصافه؟
آیا اگه یه نفر یکی از عزیزانش رو از دست بده میاد ریتمیک سینه میزنه و بالا و پایین میپره یا یه مجلس سروسنگین میگیره و توش اشک میریزه؟
گاهی اوقات فکر میکنم اگه در زمان امام حسین بودم ، کدوم طرف میرفتم . . . نمیدونم



نیومدم که از این چیزا بگم ، فقط اومدم بگم که میخوام یکم مثل قدیم ها بیشتر به خودم اهمیت بدم
میخوام روی ظاهرم حساس تر بشم، به دیگران کمتر محل بدم چرا که امروز وقتی توی کلاس داشتم از روی کتاب روخوانی میکردم، دوستم ( دوست که نه . . . همکلاسی ام ) در تلاش بود تا من رو بخندونه تا آبروم جلوی بقیه بره، میخوام دیوار اتاقم رو پر از چیزایی بکنم که قبلا بهش آویزون بوده، میخوام بیشتر توی اتاقم باشم تا جاهای دیگه.
زیاد حرف زدم
ببخشید
البته شک دارم کسی پست هام رو بخونه
اما اگه خوندی بدون که خیلی ممنونتم
امیدوارم خدا پست های زندگیمون رو با دقت بخونه و هر جا غلط بود رو ویرایش بکنه 




جمعه 21 آبان 1395 03:24 ب.ظ
ممنون لحظه های تو هم جاودانه ...
اره متاسفانه عزاداری های امروزی بد ناجور شده ...
هر کی بده تو سعی کن خوب باشی ...
سعی کن رو اهدافت بیشتر تمرکز کنی ...
فقط نوشتنشون رو کاغذ بدون عمل کاری پیش نمیبره ...
ان شالله تو کارات موفق باشی و به اهدافت برسی
جمعه 14 آبان 1395 09:59 ب.ظ
سلام
خدایا غلط های پست های زندگیمون را ویرایش کن...
آمین
بهار آرزوسلام

ممنون
پنجشنبه 13 آبان 1395 07:18 ب.ظ

سلام , حالت خوبه ؟

پستهات همه عالی هستن

موفق باشی
بهار آرزو: سلااااااااااااام



من خوبم . . . ممنون



نظر لطفتونه . . . شما هم موفق باشی دوست مهربون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :