تبلیغات
بهار آرزو - بقاء مختص ذات اوست . . .
 
نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ جمعه 8 اردیبهشت 1396

Related image

انا لله و انا الیه راجعون
سلام
حالم زیاد خوب نیست
یک ساعتی میشه که شوهر عمه ام فوت کرده . . . 
یکم گیجم . . . یکم ناراحت . . .
بابام و عموم رو رسوندم ترمینال تا برن تهران . . . دو تا پسراش هم قبلش راهی تهران شدن . . .
امروز برام روز خوبی بود . . . کنکورم رو دادم . . . با اینکه هیچی نخونده بودم اما همون چندتایی رو هم که جواب دادم، توی روحیه ام تاثیر مثبت داشت . . . شب هم خونه ی عموم بودیم . . . دعای کمیل بود . . . پسر عمه ام هم اونجا بود . . . نیم ساعت بعد از اینکه برگشتیم، زنگ زد به بابام و با گریه گفت بابام مرده . . .
خیلی دلم به حالش سوخت . . .
والا هنوز هیچی نمیدونم اما میگن سکته کرده و از پشت سر خورده روی زمین . . .
حسین آقا مرد خیلی خوبی بود . . .
گوش هاش یکم ضعیف شده بود . . .
زندگی عجیبی رو تجربه کرده بود . . .
یادمه پونزده سال پیش توی اوج ثروت بود و الآن وضع مالیش زیاد خوب نیست . . .
اما چیزی که برام عجیب بود اینه که هیچ وقت این چیزا رو جدی نمیگرفت . . . اصلا انگار نه انگار
هیچ وقت سخت نمیگرفت . . . 
خیلی با خدا بود . . . شوخ بود . . . خونه اش چند ساله نیمه کاره است و چه آرزوهایی برای اونجا داشت . . .
به خون گرمی معروف بود و هر کی میرفت خونشون رو شب نگه میداشت . . .
مثل کف دست، صاف و ساده و صادق بود . . .
با اینکه بهش بی محلی میکردم، اما همیشه با من و دیگران خوب رفتار میکرد . . .
هنوز صدای پسر عمه ام توی گوشمه . . . از گریه نمیتونست حرف بزنه . . . 
یادمه دو سال پیش که مادربزرگم فوت کرد، شام رو اون پخت . . . 
حدس میزنم هیچ وقت فکرش رو نمیکرد که اینقدر زود خودشم بره . . .
هیشکی فکرش رو نمیکرد . . .
حس خیلی بدی دارم . . .
یعنی دیگه توی این دنیا نیست؟؟؟ الآن کجاست؟؟؟
نمیدونم . . .
خدا بیامرزدتش




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :