تبلیغات
بهار آرزو - انتخاب واحد
 
نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ پنجشنبه 19 شهریور 1394

به نام خدایی که هر چی بخواد همون میشه

سلام

نمیدونم از کجا شروع کنم. امروز؟؟؟ دیروز؟؟؟ خاطراتم؟؟؟ نمیدونم...

راستی امروز درخاست مهمانی دانشگاه اصفهانم قبول شده بود و من مجاز به انتخاب واحد شدم. اما یه مشکل خیلی بزرگ هست. انتخاب واحدام درست در نمیاد. یه کلاس ها که ظرفیتش پر شده و دیگه جا نداره، یکیش فقط 5 نفریم و اصلا تشکیل نمیشه، دانشگاه اصفهان هم که سه تا از درس های مهم رو ارائه نمیده و نمیتونم بردارم. شنبه باید برم دانشگاه ببینم باید چیکار کنم. بدیش اینجاست که شنبه هم کلاس ها شروع میشه. واقعا موندم سر در گم. دعا کنین این کارم هم درست بشه چون فکرش من رو داغون کرده.

بگذریم...

بذارین از تهران براتون بگم

خیلی خوب بود. سه روز اونجا بودم و میتونم بگم خوب بود. هم به برنامه های دانشگاه رسیدم و هم رفتم خونه مادربزرگ و داییم... خاله ام رو هم دیدم.

همه چیز خوب بود جز اینکه توی اتوبوس که داشتم برمیگشتم اصفهان، دفتر خاطراتم رو جا گذاشتم. آخه شب رسیدم اصفهان و اتوبوس تاریک بود و من جلوی صندلیم رو دقت نکردم. کل خاطرات دانشگاهم بر باد رفت.

جمعه هم مسابقه کاراته دارم در قسمت کاتا. کاتا یه سری تکنیکه که پشت سر هم میزنیم و هر کی قشنگ تر اون ها رو انجام بده برنده میشه. امیدوارم سربلند بیرون بیام.

یکم سرما خوردم. این سرما هم بیکاره میاد پیش من. یه هفته است سرفه میکنم اما محلش نذاشتم اونم هی بدتر شد. تا اینکه کارم به قرص سرماخوردگی رسید. امروز مجبور شدم قرص بخورم تا بهتر بشم.

کتابی که اول تابستون گذاشتم روی میزم که بخونمش هنوز روی میزمه و من نگاهش هم نکردم. اینم از تابستون. تابستون هم اومد و رفت و من همون محمد قبلیم. خیلی بده ها. کاش اینجوری نبود.

تابستون برای شما چطور بود؟؟؟ به کاراتون رسیدین؟؟؟ خوب بود اصلا؟؟؟

نمیدونم...

خیلی خلاصه گفتم ها. همه چیز رو توی یکی دو خط نوشتم که طولانی نشه. بقیه اش هم فردا میگم.

همتون رو به همون خدایی میسپارم که دل بنده هاش رو نمیشکونه...

یا علی و

باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای





یکشنبه 22 شهریور 1394 12:33 ق.ظ
چه بد که دفتر خاطرات جاموند
من دفتر خاطرات ندارم و اصلا خاطره نمینوسم اما به نظرم خوبه ادم داشته باشه نه؟؟؟؟؟
بهار آرزوآره... خیلی خوبه که آدم دفتر خاطره داشته باشه. اینجوری همیشه میتونی خاطرات گذشته ات رو به یاد بیاری ...
شما هم شروع کن بنویس... باشه؟؟؟
جمعه 20 شهریور 1394 07:13 ق.ظ
سلام...

با داستان سقاخانه به روزم ومنتظر شما ممنونم

بهار آرزوچه خووووووووب...
حتما میام...
جمعه 20 شهریور 1394 12:05 ق.ظ
راستی داش ممد بهت گفته بودم واسه برنامه خندوانه شرکت کردم...خیییییییلیییییییی خوشحالم حالا هی منتظر زنگشونم شبا هم کنار تلفن میخابم تا زنگ زدن زود جواب بدم
بهار آرزوwooooooooow
رامبد بهت زنگ نزد؟؟؟
باید برم توقیفش کنم...
گفتم بهت زود زنگ بزنه...
حالا از این برنامه اخراجش میکنم...
پنجشنبه 19 شهریور 1394 04:01 ب.ظ
سلووووووم اپم.تانیای وبم پستتونمیخونم
بهار آرزوسلاااااااااااااااااااام...
چه خوب... باشه الان میام...
پنجشنبه 19 شهریور 1394 11:28 ق.ظ
آها داداش یکی از مشکلاتی که تو بچگی داشتم این بوده که آدم کدوم طرفی باید تو دستشویی بشینه من همیشه فک میکردم برعکسه ولی حالا که فهمیدم کدوم طرفیه..الان درگیر دلیلشم...بدبختی دارما
ببشقید دیه مشکلات من یکم بی ادبین
بهار آرزو
منم بچه بودم همین مشکل رو داشتم... اما بعد دیدم چون شیر آب اون طرفه باید اون طرفی بشینم...
جالبه ها...
پنجشنبه 19 شهریور 1394 09:18 ق.ظ
اوشم برا ممد نزانم ارا وخته ورد تو اوشم فره خوشال دووم قصیه کردن ورده تو فره وم آرامش ده جوره که تا چن روژ بعد هم فره شارژم..حتی وخته نیست اقهههه دلم ارات تنگ دو که نیش..کر فره خووگیت براگیان چون تا الان هر کره وبلاگیه دیمه کلیان یا فره ری دارن یا دوس دختر دیرن وله تو اصن ایجوره نیت..تنه خدا هوچ وخت وبلاگت عوض نکیااا..باشد???

کامنتمو به زبون کردی نوشتم تا کسی متوجه نشه اگه خودتم متوجه نشدی تأییدش کن و بهم بگو فارسیشو برات بنویسم
بهار آرزوکامنتت رو به زور فهمیدم...
البته یه جاهاییشم از یکی از دوستام پرسیدما...
من خیلی خیلی خوشحالم که اینجوره...
راستش برای من هم همینطوره... دلیلش رو نمیدونم... اما واقعا خوشحالم که چنین حسی بهت دست میده...

جوری گفتم که کسی نفهمه ها
پنجشنبه 19 شهریور 1394 08:56 ق.ظ
ای ناقلا...حالا ما رو سیاه میکنی????
بگو ببینم عاشق شدی????
بهار آرزوبیخیال
پنجشنبه 19 شهریور 1394 08:54 ق.ظ
راستی سلام یادم رفت...سلام صبح شوما بخیر و خوشی
آره با گوشی سخته ولی واسه من کیبورد سخت تره آخه تا بخام یه کلمه رو بنویسم دو ساعت باید دنبال حروفش بگردم از طرفی هم کامپیوتر تو اتاقه منم تو اتاق حوصلم سر میره کلا دوس دارم تو جمع باشم واسه این گوشی برام راحت تره
بهار آرزوعلیک سلام...
صبحی شوما هم بخیر
منم کیبورد برام خیلی سخت بود اما یه عکس دیدم که تایپ ده انگشتی رو یاد میداد. از روی اون عکسه شروع کردم به یادگیری تایپ و الآن تایپ فارسی و انگلیسی ام اینقدر سرعت گرفته که عاشق تایپ شدم... خیلی حال میده...
کار سختی هم نیست. در طول یک ماه ، هر روز نیم ساعت تایپ کن، یاد میگیری...
پنجشنبه 19 شهریور 1394 08:43 ق.ظ
راستی روز اول مهر چهارشنبس...ما پیش دانشگاهیام چهارشنبه ها تعطیلیم...ایول پس مدرسه از 4مهر شروع میشه
وای میگم من اینقد به رتبه تو مسخره میکنم یهو مث تو نشه رتبم..بدبخت بشم
بهار آرزوآره...
خوش به حالتونه امسال
حالا رتبه ات هم مثل من بشه بد بخت میشی...
اما من خوشبختم
پنجشنبه 19 شهریور 1394 01:23 ق.ظ
ای بابا من قضیه حواس پرتیو شوخی کردم بابا بی جنبه
بهار آرزوخدا رو شکر...
آخه مونده بودم چطور بگم دختره چه خوشگل بود...
خوب شد که شوخی بود...
پنجشنبه 19 شهریور 1394 01:22 ق.ظ
داداش ممد گوشیم از بی شارژی داره جون میده بدبخت...من برم شارژو بکنم تو .....(ببشقید اینجا جاش نیس)با اجازه
شب خوش...فعلا
بهار آرزوبا گوشی که خیلی سخته کامنت گذاشتن... من که خیلی برام سخته با صفحه گوشی تایپ کنم... اما کیبورد خیلی حال میده... دستات رو میذاری روش و مینویسی... خیلی دوست دارم با کیبورد تایپ کنم... خیلی ... حتی بعضی وقتا که حوصله ام سر میره میام و فقط تایپ میکنم... یکی از بزرگترین لذت های زندگیم شده...
شب شما هم خوش زهرا خانوم...
یا علی...
پنجشنبه 19 شهریور 1394 01:17 ق.ظ
آخ آخ آخ بوی گند مدرسه داره میاد واااااااااای خدااااااا
اگه رتبم مث مال تو داغون بشه خیلی بد میشه
بهار آرزوآره...
باید بری مدرسه...
منم خیلی بدم میومد برم مدرسه اما موندم چرا آبجیم اینقدر خوشحاله که بره مدرسه. کیف و کتاباش آماده است و وسایلش رو هم تهیه کرده و منتظره روز اول مهره... تازه بهم میگفت روز اول چهارشنبه است و بعد تعطیل میشیم تا شنبه...
تازشم... رتبه ی من زیادم داغون نشده ها... افتضاح شده... مگه نه؟؟؟؟
پنجشنبه 19 شهریور 1394 01:16 ق.ظ
نه دیه من مطمئنم حواست پیش یکی بود...بگو دیه...طرف چجوری هست حالا???خوشگله نه???
مطمئنی مامانت منتظرت بوده???یا یکی دیه???آتیش پاره
بهار آرزوآهان... یعنی منظورت اینه که حواسم به یه دختره بوده ... آره؟؟؟
بیخیال...
اگه قرار باشه هر بار که سوار اتوبوس میشم، عاشق بشم که باید هزار بار خودکشی کرده باشم زهرا خانوم...
پنجشنبه 19 شهریور 1394 01:13 ق.ظ
امیدواری تو کنکور موفق باشم تا مثل تو حسرت نخورم????
خاهش
بهار آرزوآره...
اگه رتبه ات خوب بشه خیلی خوشحال میشی اما اگه رتبه ات یکم داغون بشه خیلی بد میشه....
پنجشنبه 19 شهریور 1394 01:07 ق.ظ
تابستون????تابستون اصلا چی هست????
بهار آرزوتابستون یه جاییه که بهت خوش میگذره اما خیلی زود میگذره و بدترین قسمتش روزیه که فرداش باید بری مدرسه...
پنجشنبه 19 شهریور 1394 01:06 ق.ظ
آخی دفترچه خاطرات چیز خیلی مهمیه حیف شد گم شد داداشی چرا اینقد حواست پرته????بگو ببینم حواست پیش کی بود???ها???شیطون
بهار آرزوحواسم جایی نبود
آخه اتوبوس تاریک بود و من هم یادم رفت جلوی صندلی رو نگاه کنم...
چون مامانم هم بیرون از ترمینال منتظرم بود سریع رفتم بیرون که زود برسم...
پنجشنبه 19 شهریور 1394 01:04 ق.ظ
داداش این مثلا دو سه خطه????من تا آخر خوندمش حالا یادم رفت چی به چی شد
ولی درکل موفق باشی همیشه
کامنت اولم به نام خودم ثبت گردید
بهار آرزومن هم امیدوارم شما توی کنکورت موفق باشی و حسرت نخوری
اینم از کامنت اول... ممنونم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :