تبلیغات
بهار آرزو - سقف اتاقم...
 
نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ چهارشنبه 25 شهریور 1394


به نام خدایی که از من به من نزدیک تره

سلامی میکنم به روشنایی خورشید بیکران

امیدوارم حالتون خوب باشه

بچه ها امروز یه روز نسبتا خوبی برام بود. اولا باید بگم که یکم سقف اتاقم اومد پایین و همه چیز رو نابود کرد. واقعا اتفاق عجیبی بود. همه اش هم تقصیر همسایه بالایی ماست. چند هفته ی پیش آب قطع شد. ایشون هم شیر آب رو باز گذاشته بودند و شب رفتند خونه مادرشون. صبح که برای نماز بیدار شدیم دیدیم یک از سقف اتاقم آب میچکه. آخه چند ساعت بود که آب وصل شده بود و توی آشپز خونه طبقه ی بالا جمع شده بود و راهش رو به پایین پیدا کرده بود. امروز هم سقف اتاقم ریخت و باعث دفن شدن اثباب بازی هایم شد. دو سه تا از اسباب بازی های بچگیم که خیلی دوسشون داشتم شکستند. اما خدا رو شکر روی سر من نریخت. چون معمولا همون جا میخوابیدم. حالا باید سقف اتاق رو کلا بریزیم پایین و دوباره درستش کنیم. کامپیوترم رو هم باید ببرم یه اتاق دیگه...

امروز عصر من و دو تا از دوستام رفتیم سینما و فیلم محمد رسول الله رو دیدیم. خیلی قشنگ بود. تازه بار اولم بود که سینما میرفتم. چون شهر ما سینما نداره و رفتیم یه شهرستان دیگه. عالی بود. توی فیلم هم پشت سر هم یه صدایی آروم میگفت محمد... اسم من هم محمده. اونوقت دوستام بد جور بهم تیکه مینداختند. اگه صدا مال مرد بود یه چیزی بهم میگفتند و اگه صدا مال زن بود که دیگه جای گفتن نداره.... .

راستی دیشب هم عروسی خوب بود. تازه فردا شب هم عروسی دعوتیم. فقط من و بابام دعوتیم. چون عروسی یکی از اعضای هیئت مونه. اینم از فردا شب. چه خوشم من این چند روز.

الآن هم جاتون خالی شیر بلال درست کردیم. دیشب که باغ بودیم، بابام از باغ بغل که پر از ذرت بود، چند تا بلال چید و آوردیم خونه و الآن خوردیم. خیلی حال داد. واقعا جاتون خالی. اینم عکسشه... .

دوباره پستم داره طولانی میشه... بهتره برم...

همتون رو به همون خدای گناهکارا میسپارم

یا علی و

بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای





یکشنبه 29 شهریور 1394 10:12 ب.ظ
بی معرفت زنگ میزدی ما رو هم دعوت میکردی
بدجور هوس شیر بلال کردم
بهار آرزودیر وقت بود...
گفتم اگه زنگ بزنم فقط فحشم میدی
شنبه 28 شهریور 1394 07:13 ب.ظ
چه بامزه یعنی واقعا سقف ریخت
اوخی چه بد که عروسکات شکستن
ای گفتی بلال دلم خواست
بهار آرزوwooooooooooooooooooooooooooooooow
زینب خانوم....!!!!!!
من پسرم...
عروسک هام کجا بود آخه؟؟؟
یه هواپیما داشتم و یه ماشین خیلی خوشگل. سوغاتی های مامان بابام بودند که چهارده سال پیش برام از کربلا آورده بودند. برای همین برام عزیز بودند...
اما من عروسک ندارما!!!
جمعه 27 شهریور 1394 04:42 ب.ظ
وا مگه من گفتم فقط تو ایلام هست؟؟؟؟
بهار آرزومیدونی؟؟؟
آخه اون رو تعریف کردین
معمولا تعریف رو برای چیزی میارن که کسی ندیده باشه یا ندونه اون چیه.
گرفتی؟؟؟
جمعه 27 شهریور 1394 04:40 ب.ظ
منکه هرچی بخورم اصلا یه کیلوهم اضافه نمیکنم.اینقد دوس دارم بشم50کیلو ولی هرکاری میکنم نمیشه الان 45کیلوم اصلا دوس ندارم
ولی تو وزنت زیاده ها
بهار آرزویعنی اینقدر لاغری؟؟؟
45 کیلو که خیلی کمه...
من گفتم حداقل شصت کیلو وزن داری.
آبجی من هم 35 کیلو بیشتر نداره و من هی بهش میگم چرا اینقدر لاغری...
یکم تپل شو خب...

منم وزنم زیاد نیستا... معمولیم...
پنجشنبه 26 شهریور 1394 06:17 ب.ظ
و اینکه با افتخار لینک شدین
بهار آرزومرسی یه دنیا...
پنجشنبه 26 شهریور 1394 06:15 ب.ظ
سلام محمد آقا

اولا ممنون بابت نظراتت

دوما اهنگ وبمو خیلی گوش نکنین زده نشی

خداروشکر که سقف رو سرتون پایین نیومده

منم سینما رو خیلی دوست دارم

و بیشتر از اون شیر بلااااااااااااااااال

االان این عکسو گذاشتین دلم شیربلال خواست

اگه صبح ظهر شب شیربلال بخورم بازم میخوام

راستی اون رمانی که گفتینو دارم میخونم واقعا قشنگه

ممنونم
بهار آرزوعلیک سلام روشا خانوم...
چه خوبه که دارین رمانه رو میخونین...
رمان محمد و عاطفه بود انگار...
منم عاشق شیر بلالم... جاتون خالی

مرسی
پنجشنبه 26 شهریور 1394 03:02 ب.ظ
اتفاقا ماهم بیشترشبا قبل خاب هندوانه میخوریم با خندوانه
بهار آرزوچه جالب... ما هم یا هندونه یا خربزه. من هندونه بیشتر دوست دارم، خصوصا اگه قرمز و شیرین باشه...
جوووووووووووووووون
پنجشنبه 26 شهریور 1394 03:00 ب.ظ
واااااااای شیرینی خامه ای به به
شیرینیای گردی هستن پرتوشون خامه س...وااااااااااااای
بهار آرزوحالا جوری شیرینی خامه ای رو تعریف کردی که انگار فقط توی ایلام هست...
شیرینی گردی که پر از خامه هستن...
اتفاقا من هم میمیرم براش... خیلی خیلی دوست دارم...
پنجشنبه 26 شهریور 1394 02:41 ب.ظ
شوما نگران من نباش...من اندازه گاو هم بخورم چاق نمیشم...خیالت تخت
بهار آرزوواقعا؟؟؟
چه خوب...
منم مثل شما بودم ... هر چی میخوردم بازم لاغر بودم...
اما الآن دیگه اینطور نیست... با اینکه هر کی من رو میبینه میگه حدود شصت کیلو هستم اما نزدیک هفتاد و سه کیلو وزن دارم...
پنجشنبه 26 شهریور 1394 12:18 ق.ظ
هندونه هم خیلی خوش مزس ولی آدمو زیاد میبره اتاق فکر
بهار آرزوخخخخ آره راست میگی
اما بدن من بهش عادت کرده... تا نخورمش خوابم نمیبره...
پنجشنبه 26 شهریور 1394 12:14 ق.ظ
من برگشتم آخیش راحت شدم
آخی آواره شدی رفت????
وای من شیربلال خیلی دوس دارم...اصن کلا شکموم من نه????
بهار آرزوچه خووووووووب...
چه زود برگشتی

آره... خیلی شیکمویی...

فقط مواظب باش که چاق نشی...
منم بد نیستم توی خوردن و اینا ها...
عاشق شیرینی هستم... بعدشم میوه...
تنقلات هم که جای خودش رو داره
پنجشنبه 26 شهریور 1394 12:09 ق.ظ
هندوانه که ما هر شب میخوریم...خیلی باحال بود امشب...آخ اینقد انگور قرمز خوردم من یه سر برم تو اتاق فکر برمیگردم...اوه اوه من رفتم دوباره میاما
بهار آرزوخخخخ
اتاق فکر
چه باحال...
من عاشق هندوانه هستم... توی میوه ها خیلی هندونه دوست دارم. البته اگه قرمز و شیرین هم باشه که میمیرم براش... مثل انگور قرمز که برای شما عالیه
پنجشنبه 26 شهریور 1394 12:05 ق.ظ
سلاااااااااااااااااااام داش ممد...
امشب بهترین شب زندگیم بود چون هم خندوانه باحال بود هم انگور قرمز خوردممممممم
بهار آرزوعلیک سلااااااااااااااااااام
واقعا؟؟؟
چه خوووووووب
عالیه...
منم الآن خندوانه ندیدم اما هندوانه رو خوردم... جاتون خالی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :