نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ یکشنبه 5 مهر 1394


به نام خدا

موضوع انشا: برای آینده ی خود چه برنامه ای دارید؟

من هنوز برای آینده ی خود تصمیم زیادی نگرفته ام یا بهتر بگویم شغلم را انتخاب نکرده ام. یکی میگوید دکتری خوب است، یکی میگوید مهندسی  شغل خوبی است و ... . من قبلا دوست داشتم معلم شوم اما اکنون نظرم عوض شده است. من میخواهم غیر از شغل اصلی یک شغل یا یک حرفه ی دیگری را هم داشته باشم و آن خطاطی است. من به خوشنویسی علاقه ی زیادی دارم و هر ساله به کلاس های خط می روم. من از همین الآن دارم آینده ام را می سازم با درس خواندن اما حالا حالا ها مانده است تا به آینده برسم ولی در یک چشم به هم زدن می بینیم که بیست سال گذشته است. من باید به دبیرستان، دانشگاه، سربازی و ... بروم.

همه فکر میکنند که در آینده شخص موفقی خواهند شد اما معلوم نیست در آینده شخص موفقی می شوند یا نه! به همین دلیل بزرگتر ها ما را نصیحت می کنند اما کجاست گوش شنوا؟ اگر کسی به چند نصیحت بزرگتر ها گوش دهد حتما در آینده موفق خواهد بود.

من میخواهم در آینده کار های بزرگی انجام دهم تا نامم بر سر زبان ها جاری باشد و دعای خیر آنان پشت سرمم باشد. من میخواهم ایران را سربلند کنم، اما آیا می توانم؟! معلوم نیست. اما من باز هم تلاش میکنم.


نمره: نوزده تمام

 


این انشای من بود که فکر کنم دوم راهنمایی اون رو نوشته بودم. چقدر سطحی و راحت به زندگی نگاه میکردم. اسم معلم فارسیمون آقای رستگار بود. یادش به خیر.

سال ها گذشتند و من بزرگ و بزرگ تر شدم و نه دکتر شدم و نه مهندس. نه کاری کردم که اسمم بر سر زبان ها جاری باشه و نه ایران رو سربلند کردم. وقتی بچه بودم فکر میکردم وقتی بزرگ بشم چه کار هایی میتونم بکنم... اما حالا بزرگ شدم و فقط در حسرت کودکی ام هستم.

چقدر دوران بچگی شیرینه. هر از گاهی به بچه هایی که دور و برم میبینم حسادت میکنم. میگم خوش به حالشون. چه زندگی باحالی دارن. اما باز هم زمان میگذره و اونا هم بزرگ میشن و این داستان همین جور ادامه داره. 

امیدوارم بتونیم به اون انسانی تبدیل بشیم که همیشه توی بچگی آرزومون بوده و آدمای خوبی باشیم.

هی خدا . . .





شنبه 25 مهر 1394 04:47 ب.ظ
تو وبم اطلاعیه زدم
بهار آرزوباشه ... الآن میام میبینمش...
یکشنبه 19 مهر 1394 04:32 ب.ظ
برای چی شاد شدین؟میشه لطفا بگین؟

ممنونم ازلطفتون
بهار آرزوراستش درست یادم نیست چرا خنده ام گرفت...
اما اون لحظه پستت خیلی برام جالب به نظر اومد...
یکشنبه 12 مهر 1394 05:38 ب.ظ
آپممممممممممممممممممم
بهار آرزو چشم.. الآن میام...
یکشنبه 12 مهر 1394 01:55 ب.ظ
واییییییی تو وبای دیگه ام هم رفتی
ممنون
بهار آرزوخواهش میکنم...
یکشنبه 12 مهر 1394 10:59 ق.ظ
با سلام
این داستان از مثنوی معنوی مولانا هست که میگه شبی حضرت موسی ع برای مراسم عروسی دو جوان دعوت شده بود. آخرشب وقت خارج شدن از منزل، عزرائیل رو دید که بالای تخت اون عروس و داماد ایستاده. پرسید ای عزرائیل تو اینجا چه می کنی؟ پاسخ داد که امشب آخرین شب زندگی این دو نفر هست و من قراره هنگام همبستر شدن این عروس و داماد، به واسطه نیش ماری که در بستر اونا هست، جانشون رو بگیرم. حضرت موسی ع ناراحت شد و فردا صبح خودش رو آماده کرد تا برای مراسم دعا و دفن اونا شرکت کنه. اما وقتی به اون منطقه رسید، اون عروس و داماد رو زنده و خوشحال دید
علتش چی بود؟؟؟
بهار آرزوسلام...
علتش چی بود؟؟؟؟
خیلی دوست دارم بدونم...
شنبه 11 مهر 1394 04:22 ب.ظ
سلام و درود
خداقوت
بهار آرزوعلیک سلام استاد جان...
مرسی از حضورتون
جمعه 10 مهر 1394 02:39 ب.ظ
سلام
پست خاطره انگیزی گذاشتید...
باعث تجدید خاطراتم شد...آقای رستگار و...
وای عجب دوران جاهلیتی داشتم.البته هنوز جاهل ها...
بهار آرزوبله
هنوز هم جاهلیم
پنجشنبه 9 مهر 1394 07:00 ب.ظ
سلام ..
احوالتون .. خوبی ؟
امیدوارم سالم و سر حال باشی و با یاد خدا شاد
بهار آرزومرسی رفیق جان...
ممنونم
پنجشنبه 9 مهر 1394 12:05 ب.ظ
سلام برا مطالبت ممنونم

برا خواهرت خوشحالم

برا مهربونیت متشکرم عزیزم

مهربونی برای همه نه برای من

خوبه
باش شاید بودنت برای دیگران بهتر از بودن من باشد !

هیچی داداشی یه مدتی یکی رو باید میدیدم و سر میزدم نبود

چهره نشون نمیداد همین !

خدارو شکر که خواهرت خوبن
ایشالله همیشه سلامت باشند همچنین خودتونو خونوادتون

عزیزم بله قالب قبلی اختصاصی خودم بود میخوام برا امام حسین قالبمو آماد کنم شاید برای دانلود هم گذاشتم شاید بعضی ها خوششون بیاد !
فعلا برم پر حرفی شد
کاری داشتی بگو عزیزم
حتی تحقیق درساتو بگو انجام میدم مهربونم !
بهار آرزوممنونم بی پلاکم...
بیش از حد
چهارشنبه 8 مهر 1394 10:01 ب.ظ
راستی چرا اسمتو گذاشتی بهار آرزو؟؟؟
بهار آرزوراستش داستان بهار آرزو طولانیه...
من یک سال و نیم پیش میخواستم یه وبلاگ خوشگل درست کنم که عالی باشه.
روی اسم وبلاگ خیلی حساسم. یک روز درگیر اسمش بودم. هر چی میذاشتم نمیشد. تا اینکه کتاب شعر رو باز کردم و اسم شعرها رو خوندم. رسیدم به کلمه ی بهار آرزو که اسم یه شعر بود. از این اسم خوشم اومد و اسم وبلاگم رو هم همین گذاشتم. توی این یک سال و نیم، این بهار آرزو، چهارمین وبلاگیه که درست کردم. سه تا بهار آرزو توی بلاگفا درست کردم و این یکی رو توی میهن بلاگ....
فهمیدی ؟؟؟
چهارشنبه 8 مهر 1394 09:59 ب.ظ
سلام خوبی؟؟
خیلی انشاء باحالی بود و خیلی خوبه که هنوز انشای دوم راهنمایی تو داری
بهار آرزوعلیک سلام زینب خانوم...
سفر خوش گذشت؟؟؟
مرسی
این یکی رو هم داشتم کتابام رو مرتب میکردم پیداش کردم...
چهارشنبه 8 مهر 1394 02:40 ب.ظ
سلام
یادش بخیر. من گفته بودم میخوام دکتر قلب بشم اما یادمه توی دفترچه خصوصیم نوشته بودم دکتر یا هنرپیشه. شایدم هر2باهم!
اما هیچکدوم نشدم! الان یه مهندسم و کارمند پیمانی!
چقده تفاوتتتتتتت
اما خداروشکر راضیم از انتخابم و زندیگیم.
بهار آرزووالا اینی هم که الآن هستی برای خیلیا آرزوست...
یه مهندس...
خیلیه ها...
خوش به حالت...
خوبه که به این زندگی راضی هستی...
سه شنبه 7 مهر 1394 05:09 ب.ظ
سلام هه چ جالب یادش بخیر من همچین انشایی نوشته بودم یادمه نوشتم میخوام دکتر قلب بشم هه اما الان ببین چ قد فرق کردهادم نمیدونه چ اتفاقی قرار بیفته هعی کاش بزرگ نمیشدیم
بهار آرزوموافقم باهات...
کاشکی همینجور کوچیک میموندیم
دوشنبه 6 مهر 1394 07:50 ب.ظ
عالی بود
بهار آرزومرسی مریم خانوم
دوشنبه 6 مهر 1394 04:39 ب.ظ
سلام مهربونم
دلم برات تنگ شده بود ممنون بابت لطف هایی که کردی
و توی وبت مطلب گذاشتی
داداشی تو که محشری

نکنه داداشی مهربونم خودشو دست کم بگیره

یه قطره از اون عرق هایی که توی گرمای تابستون موقع
چیدن انگور یا حتی فروختن تحمل کردی

شاید رو شاید حتی 1000ران جوان هم سن تو نریختند

جهادی که توی زندگیت برای خوندادت میکنی
شاید به صدا مهندس بیارزد

دلم گرفته عزیزم
خیلی دوستت دارم خیلی

هستم انشاالله برای عکسه چیکار کردی؟

خواهرت چی شد دیونه قرار شد خبر کنیااااااااا
خیلی بدی
بهار آرزوعلیک سلام...
مرسی خانوم...
ممنونم
یکشنبه 5 مهر 1394 10:43 ب.ظ
سلام

مث همیشه پستت گرم و صیمیمی و پر از لطف

همه وقتی بچه ن آرزوهای بزرگ دارن

من خودم خیلی دوست داشتم مهندس پلیمر بشم و تو پالایشگاه کار کنم اما الان مهندس مکانیکم و تو ایران خودرو

قشنگی دوران نوجوونی و بچگی اینه که ادم آرزوهاشو پایین و بالا میکنه و باهاشون زندگی میکنه و شاید هم تلاش

اما از یک سنی به بعد باید چیزی که هستو بپذیری

راستش اگه برگردم به چند سال قبل به جای رشته ریاصی میرم تجربی و سراغ رشته های علوم پزشکی

هرچند متنفرممممم از زیست و تجربی
اگه اینو میگم فقط واسه خاطر زمینه های شغلیه

خیلی سخته ادم چهار سال درس بخونه و زحمت بکشه اما آخرش بره به کف آرزوهاش

طولانی شد نظرم ببخشید
بهار آرزوعلیک سلااااااااام روشا خانوم...
یا بهتر بگم... خانوم مهندس

کاش ما هم مهندس مکانیک میشدیم و از شغلمون راضی نبودیم

چقدر بده که باید واقعیت رو قبول کنیم... منکه اصلا از اینی که هستم راضی نیستم...

واقعا ممنونم بابت نظرتون روشا خانوم....
مرسیییییییییییییییییییییییییییی هزارتا
یکشنبه 5 مهر 1394 10:41 ب.ظ
سلام...
خوبی؟؟
کم پیدایی...
بهار آرزوکم سعادتم آقای فلاحی....
یا بهتر بگم .... کر کرماشان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :