تبلیغات
بهار آرزو - سالگرد مادربزرگم
 
نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ سه شنبه 5 آبان 1394
به نام خدایی که همه چیز رو میدونه
سلام به همه ی شما
این چند روز یکم سرم شلوغ بود. تاسوعا و عاشورا که درگیر هیئت و مسجد و امامزاده ها بودم، بعدش هم چون کامپیوترم رو جمع کرده بودم نتونستم آنلاین بشم.
آهان... یادم اومد چی میخواستم براتون بگم.
راستش روز پنج شنبه مراسم سالگرد داشتیم، اولین سالی که از درگذشتن مادربزرگم میگذره. توی پستای قبل براتون گفتم که چه قدر سخت بود وقتی فهمیدم فوت کرده. آخه من کرمانشاه بودم و نزدیک به چهل روز بود که از خونواده ام دور بودم و قرار بود برگردم که یه پیامک برام اومد که بهم تسلیت گفته بودن. یادمه چند ساعت روی تختم توی خوابگاه نشسته بودم و گریه میکردم. حدود ساعت نه شب بود که فهمیدم. شنبه بود و شب اول محرم. دوستام توی خوابگاه بهم تسلیت گفتن و برای چند لحظه توی حیاط طبقه دوم که بشه پشت بام طبقه اول قدم زدم. خیلی خیلی ناراحت بودم. دوشنبه شب بود که راه افتادم به طرف اصفهان و نزدیک به ده روز اینجا بودم.  
و گذشت...
تا اینکه روز عاشورا اولین سال درگذشت مادربزرگم فرارسید که ما روز پنج شنبه اون مراسم رو توی امامزاده ی دولت آباد برگزار کردیم. خوب بود.


پنج شنبه شب هم که بشه شب تاسوعا، فامیل ها رو توی خونمون دعوت کردیم. البته شام رو خونه ی مادربزرگم درست کردیم اما چون خونه ی ما بزرگتر بود گفتیم بیان اینجا.
قرار بود شام رو بدیم بیرون بپزن اما شوهر عمه ام این کار رو بر عهده گرفت و قرار شد برنج و مرغ بدیم. 
خونه ی مادربزرگم نسبتا قدیمیه. با کاهگل درستش کردن. ما هم وقتی به دنیا اومدم، تا چند سال بعدش اونجا زندگی میکردیم. البته الآن خیلی از قسمتای اون خونه خراب شده اما هنوز هم قابل سکونته. خیلی اونجا رو دوست دارم. دو تا اتاق داره، یه حیاط، یه آشپزخونه که رو به روی اتاق هاست، دو تا باغچه، یه مطبخ( که توی اون یه تنور گلی بود که نان درست میکردن)، یه حوض و قسمتی که قبلا بهش میگفتن دالون اما الآن خراب شده. درست یادم نیست اونجا چی بود اما میدونم یه دستشویی اونجا بود که خیلی قدیمی بود و یه در چوبی که خیلی قدیمی بود اونجا بود اما چند سال پیش که خراب شد یه در آهنی اونجا گذاشتن.
درست کردن شام خیلی برام جالب بود و یاد بچگیام افتادم. دیگ مسی که توش برنج درست میکردیم رو روی چوب گذاشته بودیم و چوب ها رو آتیش زده بودیم. عکساش رو ادامه مطلب براتون میذارم.
راستی اون شب هوا خیلی سرد شد و بارون هم اومد. من هم که کلی زیر بارون خیس شدم. اما راستش خوش گذشت.
باز هم چیز داشتم که براتون بگم اما پستم طولانی شد.
بقیه اش باشه برای بعدا...
پس فعلا . . . 
















جمعه 15 آبان 1394 12:29 ق.ظ
آره ولا مطمئنم آخرش این نت سکتم میده حالا ببین
بهار آرزوزهرا خانوم خدا نکنه
این مشکل شما نیست ها...
همه چا همین جوره
یه جا یکم بهتر و یه جا یکم بدتر...

اشکال نداره...
به امید روز ها ی بهتر ...
مگه نه؟؟؟
پنجشنبه 14 آبان 1394 09:06 ب.ظ
سلااااااااااام چطور مطوری داش ممد؟؟؟
این چن روز نت نداشتم بیام وبت کامنت بزارم لبخند بزنی
منتظر کامنت من که نبودی؟؟؟بودی؟؟؟
یوووووهووووو مخاطب خاص شودم رفت
بهار آرزوعلیک سلام زهرا خانوم
مرسی یه عالمه، هر چی بگم بازم کمه
منتظر کامنتت که نبودم فقط هر روز میومدم اینجا و بعدش برمیگشتم...
امان از اینترنتت . . .
خدا اینترنتت رو بکشه راحت شیم...
پنجشنبه 14 آبان 1394 01:52 ب.ظ
درود اهل حق است

در ضمن ماه پشت ابره هنوز
بهار آرزوعلیک درود
مرسی و ممنون
پنجشنبه 14 آبان 1394 09:33 ق.ظ
سلام
خوبی ازکامنتات ممنونم

داداش بازم سربزن
دل اگرشکستی چرا زنده ای مرده که حق است پس بمیر
یاعلی محمدعلی
بهار آرزوعلیک سلام
مرسی خوبم ممنونم

چشم بازم میام
دل اگر شکستم، باز هم زنده ام و نمیخواهم بمیرم
علی یارت بهار آرزو
چهارشنبه 13 آبان 1394 10:27 ب.ظ
اپم
بی معرفت خان
بیا یه سر بزن
بهار آرزوچشم زینب خانوم...
جلدی میام
چهارشنبه 13 آبان 1394 07:32 ب.ظ
سلام
ممنون که سر زدی
اول بگم که خدا مادربزرگتون رو بیامرزه ان شالله
بعد هم اینکه بادم بندز که درباره برخورد بهلول با ابوحنیفه داستانی رو بگم که جالبه و به به بحثمون مربوطه
بهار آرزوعلیک سلام...
باشه...
منتظر داستان زیبات میمونم...
چهارشنبه 13 آبان 1394 12:20 ب.ظ
سلام...

برای تمام دردها وبیشماریهای دنیا یا علاج هست یا نیست اگر هست در طلبش کوشش کن واگر نیست فکرش را هم نکن

از حضور ونظر زیبای شما در داستان آش نذری بی نهایت سپاسگذارم

بهار آرزوعلیک سلام
چاکریم آقا منصور
دوشنبه 11 آبان 1394 10:48 ق.ظ
سلام ممنونم
بهار آرزو
یکشنبه 10 آبان 1394 05:47 ب.ظ
الهههههه منم خیلی دوچش دااااالم عاشق انشرلیمممم
بهار آرزومنم عاشق آهنگشم...
زشته بگم عاشق یه دختر نامحرمم ها
یکشنبه 10 آبان 1394 04:19 ب.ظ
درود بر اق محمد

اقا ما یه دختر واست نشان کردیم .

اسمش گل بهاره
سن 22 سال
دانشجو معماری
دانشگاه پردیس
تک فرزند
پدرش کارمند بانک مادرش معلم
خونه دارند یکی هم برا گل دختر
خودش ماشین داره
طلا داره
جهیزیه تکمیل داره
فقط یه شرط داره
شما بیای کرمانشاه و باید هم دین این ها قبول کنی یعنی بشی هم دین دختره
بهار آرزوعلیک درود کیارش جان
این دختری که میگی رو باید توی هوا زده باشن...
موندم چرا هنوز مجرده...
حالا مگه دینش چیه؟؟؟
مسیحیه ؟؟؟ زرتشت؟؟؟
شنبه 9 آبان 1394 05:49 ب.ظ
آق ممد چقد دیر به دیر میای وب
بهار آرزودیر به دی؟؟؟؟
من هر روز میام اینجا....
مگه میشه کامنت برام بذاری و من نیام بخونم...

اما خب یکم باید وقت داشته باشم تا بتونم جواب بدم...
این چند وقت دوباره تنبل شدم و پسر بد...
اما میخوام یکم بهتر بشم...
ببینم میشه یا نه

از این به بعد هر روز میام اینجا...
شنبه 9 آبان 1394 04:38 ب.ظ
سلام ببخشیدک خیلی دیرب دیرسرمیزنم سرم واقعاشلوغله دوروزه ازمشهداومدیم کلیاکارواسم مونده
بهار آرزوعلیک سلام...
چه عجب تشریف آوردین...
زیارت قبول مریم خانم
جمعه 8 آبان 1394 12:14 ب.ظ
سلام پست عالی ای بود

نمیدونم اما وقتی میخوندم ی سری خاطرات برا من هم زنده شد..

مثلا اینکه منم 800 کیلومتر از شهرم دور بودم ک بهم گفتن آقاجونم ک یهویی سرطان گرفت وچهل روز بیشتر زنده نبود حالش خوب نیست

اما نمیدونم چرا همش حس میکردم آقاجونم که به اندازه بابام دوسش داشتم مرده

شبو تا صبح هم تو قطار گریه کردم و وقتی رسیدم به خونمون فهمیدم دیروز تشییع جنازه آقاجونم بوده و من حتی با جنازه ش خدافظی نکردم چه برسه به خودش.. و هنوز بعده سه سال ی حسرت تو دلمه...

قدیما وقتی بچه بودم ما هم خونه آقاجونم نذری پزون داشتیم اونم روز شهادت امام هشتم...همینطوری دیگ میزدیم و سبدای برنج ردیف میشد..اما ما عدس پلو میدادیم نذری..یادمه داییم همیشه برا ما بچه ها یره اتیش سیب زمینی میزاشت...

آخی یادش بخیر...

دیگه اون خونه خیلی فرق کرده و بنایی همه اون خاطراتو برده...

نوشته هات عالی مث همیشه
بهار آرزوواقعا؟؟؟؟
چه بد...
خیلی بده...
خیلییییییییییییییییی
تسلیت میگم
منم عاشق خاطراتم هستم... بدون خاطرات شیرینم و حتی خاطرات تلخم، زندگی برام غیرممکن میشه... دوست دارم همیشه برام خاطره ی جدید باشه... خونه های قدیمی که هنوز چند تاش توی محله های شهرمون هست، کوچه های تنگ، بازی کردن بچه ها، وااااااااااااااااااااااای ، خیلی عالیه
جمعه 8 آبان 1394 10:05 ق.ظ
سلام...

با داستان آش نذری به روزم ومنتظر شما ممنونم...

بهار آرزوچشم آقا منصور ...
حتما میام
جمعه 8 آبان 1394 02:03 ق.ظ
راستی جدی گفتی به من عادت کردی؟؟؟؟
چرا مثلا؟؟؟؟
بهار آرزوخب گفتم که چرا

خب ... بگو ببینم... ایلام هوا هنوز بارونیه یا تموم شد؟؟؟
اینقدر دوست دارم اینجا بارون بیاد...
البته پریشب اومد اما وقتی من بیدار شدم تموم شد

یه بار هم توی دانشگاه چند قطره بارون اومد، منم قدم میزدم زیر بارون... مثل آدما ی شیت ... اما خیلی حال داد... هوا خاکستری بود، هندزفری گذاشته بودم توی گوشم و با آهنگ تکرار میکردم پیش خودم... یکم هم زیادی خیس شدم

اما عالی بود
جمعه 8 آبان 1394 02:01 ق.ظ
راستی مریم چرا رفت؟؟؟
بهار آرزومثل اینکه دیروز یه کامنت برام گذاشته
مشهد بوده...
جالبه ها...
واقعا خوش به حالش
اینقدر دوست دارم اونجا باشم
جمعه 8 آبان 1394 02:00 ق.ظ
راستی بخاطر این دیر جواب دادم چون برقا رفت اصن یه وضعی بود...بزا برات تعریف کنم
خب این چن روزه اینجا بارون یه سره میباره حالا مامان بزرگم اینا میخاستن تو همین روزا نذری حلیم بپزن اخه مامان بزرگم هرسال تو همین روزا حلیم درست میکنه.دیشب تا صبح که من همش زیر پتو میلرزیدم از ترس خوابم نبرد یه رعدوبرق میومد یه جیغ منم باهاش میرفت آسمون خب شب که اینطوری گذشت صبح بیدار شدم دیدم هیشکی تو خونه نیس رفتم بیرون مردم همه ریخته بودن بیرون ماشیناشون یا خونه هاشونو درست میکردن بعدش که اومدیم تو حالا مامان بزرگم زنگ زده میگه حلیم رو گازه بیاین کمک دیگه ماهم رفتیم اونجا خیلی شلوغ بود همه فامیل اومده بودن اونجا بودیم تا اینکه دوباره رعدوبرق و بارون شد اونم شدید بعدش برق و آب هم قطع شد حالا نمیدونستیم چیکار کنیم شانس اوردیم چادر انداخته بودیم رو حلیم دیگه منم تو این مکافات داشتم کامنت میزاشتم ولی وقتی برق رفت نت هم قطع شد دیگه نشد کامنت بزارم الانم خونه خودمونم همه راه ها بستس به زور اومدیم بقیه مهمونا که خونشون دوره نرفتن خونه همونجا موندن...خلاصه اینکه فرداصبح صبحونه من حلیم داغ میخورم به به میخام فردا زود برم نذری پخش کنم عاشق نذری دادنم...ولی خدایی خیلی خوش گذشت
بهار آرزوwooooooooooooow
چه باحال
من عاشق اینم که بریم یه مهمونی و برق بره.

چون همه با همیم خیلی حال میده
حتی مجلس سال مادربزرگم هم آخراش برق رفت
همه جیغ زدن
خیلی حال داد....
اما خونه ی مادربزرگت هم جالب بوده ها...
واقعا خوش به حالت

من عاشق این جور مراسم ها هستم
هم توی این مراسما شیطنت میکنم، هم چون همه هستن یه حس خوبی بهم دست میده... اما من بهش دست نمیدم

راستی حلیم ها خوشمزه بود؟؟؟
دلم رو آب انداختی
جمعه 8 آبان 1394 01:37 ق.ظ
وا کی گفته من به تو عادت کردم؟؟؟نخیرم اصن اینجوری نیس...

والا راستش یکی از اصلی ترین دلایلی که باعث شد ازت خداحافظی کنم و دیگه نیام وبتو واست کامنت نزارم همین عادت بیش از حدم به تو بود اخه بدجوری بهت عادت کرده بودم جوریکه هرروز و هرشب همش به حرفامون فک میکردم دیگه داشتم دیوونه میشدم حتی درسامم نتونستم بخونم بس که فکرم مشغول بود پیش خودم گفتم بزار دیگه نرم وبش ببینم چی میشه ولی نتونستم جلو خودمو بگیرمو اومدم وبت بعدش گفتم اشکال نداره حداقل واسش کامنت نمیزارم ولی بازم نتونستم جلو خودمو بگیرمو واست کامنت گزاشتم الان باز دوباره روز از نو روزی از نو...آخه من نمیدونم شوما مهره مار داری دعا میخونی تلسمی چیزی داری والا نمیدونم...
اینم از اعترافات بنده...
بهار آرزوواقعا؟؟؟
wow
یعنی تا این قدر عادت کرده بودی که حتی نمیتونستی درس بخونی؟؟؟
مگه ما چی میگفتیم؟؟؟
خیلی زود عادت میکنی ها...

البته منم به تو فکر میکردم...
هر وقت هم میومدم وبلاگم به این امید میومدم که کامنتت رو ببینم
گاهی اوقعات هم کامنتی از تو نمیدیدم سریع میومدم بیرون از وبلاگم....
حتی آهنگ وبلاگم هم آهنگ وبلاگ توه
پازل بند...
البته من چون درس نخوندم امتحان نکردم ببینم توی درس خوندن هم فکر مشغول میشه یا نه
جمعه 8 آبان 1394 01:26 ق.ظ
با کسی گرم بگیری چرا من بهت یادآوری کنم؟؟؟مگه خوشت نمیاد با کسی گرم بگیری؟؟؟
بهار آرزوسلاااااااااااااااااااااااااااااام
خوبی؟؟؟


خب میگم اگه ناراحتت میکنه این کار رو نکنم...
آخه گفتی ناراحت شدی
پنجشنبه 7 آبان 1394 11:45 ب.ظ
ای شیطون خیلی زرنگیااااا...چجوری فهمیدی میام وبت؟؟؟خیلی واسم تعجب آوره خیلیییییی
من پستتو خونده بودما ولی اصلا نفهمیدم منظورت منم
بهار آرزوگفتم که چجوری فهمیدم...
آخه گفتم شاید همونجور که من بهت عادت کرده بودم، تو هم بهم عادت کردی...



میدونم که اصلا حال پست خوندن نداری...
اگرم چیزی خوندی ، بی دقت خوندی ...
پنجشنبه 7 آبان 1394 11:41 ب.ظ
نه بابا خوب واسه خودت نوشابه باز میکنی...اعتماد به سقفتو برممممم...بابا اصلا شوما سیندرلا ما نامادری سیندرلا شوما سفیدبرفی ما هفت کوتوله شوما شنل قرمزی ما گرگ بدجنی...خوب شد؟؟؟
بهار آرزوبذار یکم فکر کنم ببینم چیزی کم نگفته باشی
پنجشنبه 7 آبان 1394 11:37 ب.ظ
اون کجا و من کجا ینی چی؟؟؟نفهمیدم الان ینی من بهترم یا اون؟؟؟
چیو کجا کم گذاشتی کجا زیاد؟؟؟چی باید بگم؟؟؟ببخش دیگه من یکم فقط یه خورده خنگم
بهار آرزونه زهرا خانوم
من یکم بد گفتم...
اون رو شوخی کردم خب

یعنی از این نیشخنده نفهمیدی؟؟؟

کم و زیاد هم منظورم این بود که اگه با کسی زیاد گرم گرفتم یادآوری کن ...
حالا گرفتی آیا؟؟؟
پنجشنبه 7 آبان 1394 11:33 ب.ظ
راستی برم پست قبلیتو بخونم ببینم درمورد من چی نوشتی...میدونی که من خیلی دوس دارم کسی به یادم باشه و درموردم صحبت کنه
بهار آرزواسمت رو ننوشتم ... اما اون آخرا دقیقا منظورم شما بودی
پنجشنبه 7 آبان 1394 11:31 ب.ظ
واااااای من آبجی تووووو...نهههههه خدایاااااا الامان
بهار آرزوخیلیم دلت بخواد...
داداش به این خوشگلی، باحالی، بانمک، عزیز، دلبر، مهربون، نازنین، فرشته ی رو زمین، پر قدرت، دست و دل باز، صادق، عروسک، خوش تیپ و گل گلاب تا حالا دیده بودی؟؟؟

همه دلشون میخواد داداششون باشم...
پنجشنبه 7 آبان 1394 11:29 ب.ظ
حالا دیگه...ولی نالاحت میشودم خیلی...از کامنتا
بهار آرزوپس حتما خودش بوده...
حیف که الآن نیستش...
اونم مثل شما گذاشت و رفت
و اگرنه اون کجا و شما کجا....






باشه...
دیگه تکرار نمیشه
به شرطی که خودت بگی کجا کم گذاشتم و کجا زیاد گذاشتم...
باشه؟؟؟
پنجشنبه 7 آبان 1394 11:26 ب.ظ
من خود ایلام زندگی میکنم...سیل اومده بدجووووور...خونه همسایمون آب ورداشته...تازه 3 تا کشته و 20 تا زخمی هم دادیم...هنوزم داره بارون میباره...ای خداااا یا نمیباره یا اگه میباره دیگه تموم نمیشه
بهار آرزوواقعا؟؟؟
چه بد....
یکم از اون بارون ها رو بیارین اینجا...
یه جا قحطیه و یه جا هم سیل میاد
میبینی کار خدا رو؟؟؟
پنجشنبه 7 آبان 1394 11:24 ب.ظ
اوه اوه یه شباهت دیگه بابا چقد تفاهم...میگم تو احیانا آبجی گمشده نداری؟؟؟
بهار آرزوباید فکر کنم ببینم توی بیمارستان یه وقت من رو با یکی دیگه عوض نکرده باشن...
شاید آبجیم باشی ها....
پنجشنبه 7 آبان 1394 11:22 ب.ظ
وا حالا چرا اسم مریمو آوردی؟؟؟کلی گفتم عاغا
بهار آرزوکلی؟؟؟
باید منظورت رو بدونم...
برام مهمه...
آخه من فکر کردم شاید بیشتر با ایشون گرم گرفته باشم...
پنجشنبه 7 آبان 1394 11:01 ب.ظ
گفتی دیگه نرم؟؟؟خب باید فک کنم حالا ببینم چی میشه...الان مثلا دارم خودمو میگیرم
بهار آرزوبرو بابا...
ما خودمون این کاره ایم
پنجشنبه 7 آبان 1394 10:59 ب.ظ
غصه نخور داداشم خودم تعداد کامنتاتو میرم باااااالااااااا
بهار آرزومرسی یه عالمه...
هر چی بگم بازم کمه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30
تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :