نظرات ()
نوشته شده توسط بهار آرزو در تاریخ پنجشنبه 5 آذر 1394
به نام خدایی که همیشه حقیقت کارهامون رو میبینه
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
دیشب خواستم پست بذارم، پستم رو هم نوشتم، داشتم دنبال یه عکس میگشتم که اینترنتم قطع شد. خیلی بد بود. کلی نوشته بودم اما همه اش از بین رفت.
میخواستم بگم که امتحانم عالی بود. سه روز براش خونده بودم و به بهترین شکل امتحانم رو دادم. همه ی سوالات مثل جزوه ای بود که خود استاد گفته بود. چون امتحانات ریاضی ام رو همیشه خراب میکردم، این موفقیت برای من خیلی بزرگه. دیروز داشتم بال در می آوردم وقتی برگه ی امتحانم رو دادم دست استاد. خیلی خوشحال بودم. میخواستم بپرم بالا اما دیدم زشته، همه بچه ها مسخره ام میکنن. برای همین خودم رو کنترل کردم.
خب... امروز هم حدود دو ساعت مطالعه داشتم و میخوام دو ساعت دیگه هم مطالعه داشته باشم. باورم نمیشه که دارم کم کم درس میخونم. با اینکه تا یکی دو هفته ی دیگه امتحان ندارم اما دارم درس میخونم. همونطور که گفتم این میتونه یکی از بزرگترین موفقیت های دوران دانشجویی من باشه... البته به شرطی که ادامه پیدا کنه.  از همین جا به خودم تبریک میگم.
امروز یه چیز جالب فهمیدم. اگه بگمش پستم خیلی طولانی میشه و شماها تا این پست رو میبینین از خوندنش بی خیال میشین اما چون برای من خیلی مهمه حداقل برای خودم مینویسم. اگه دوست داشتین بخونینش.
""""من امروز فهمیدم که خیلی دارم به خودم دروغ میگم. من این چند روز همیشه میگفتم کاشکی میشد منم برم کربلا. اما امروز که به خاطر دیدن دوستم رفتم یکی از مساجد نزدیک خونمون، دیدم که اون و چند تا از بچه های دیگه دارن چایی نبات میدن گوشه ی خیابون. تازه بعد از نماز هم میخواستن دوباره چایی نبات بدن و این کار رو تا آخر ماه صفر یعنی تا دو هفته ی دیگه ادامه بدن. بهشون گفتم چه حوصله ای دارین که این کار رو میکنین. یکی از دوستام گفت: "انگار این جا هم یه موکب توی مسیر کربلاست . این روزا هم توی مسیر زائران کربلا، خیلی از مردم نذری و صلواتی میدن." 
این جا بود که من یه فکری به ذهنم رسید. اینکه من که میگم عاشق امام حسینم و برای دیدن حرمش حاضرم هر کاری بکنم، چرا من نمیام اینجا و به خاطر امام حسین کمک دوستام بکنم. یا اینکه من که میگم عاشق امام حسین هستم چرا توی بیست و چهار ساعت، یک ربع رو نمیذارم برای خوندن زیارت عاشورا... .
این جا بود که یکم به خودم شک کردم. به حرف هام شک کردم. به نیتم شک کردم. واقعا چرا؟؟؟
آدم باید دلش با امام حسین باشه. این میشه یه زیارت. حتما که نباید تا کربلا بریم... اینکه یه زیارت عاشورا بخونیم و دستمون رو بذاریم روی سینه و از ته دل به آقا سلام بدیم، این میشه زیارت. 
زیارت این نیست که همیشه بریم مشهد، کربلا، مدینه، کربلا، قم و جمکران، بلکه چیزی که مهمه اینه که از ته دل دوستشون داشته باشیم و هر جایی هستیم، چند دقیقه از روزمون رو بذاریم برای سلام دادن بهشون. من که میگم عاشق امام رضا هستم چرا تا وقتی نرم مشهد زیارت امام رضا رو نمیخونم؟؟؟ 
راستش ما در اصل شیعه نیستیم. فقط اهل بیت رو دوسشون داریم. همین.""""
من هم از این به بعد میخوام سعی کنم هر روز، وقتی از خواب بیدار میشم، یکمی به بعضی جمله ها فکر کنم. برای چند دقیقه. هم به این موردی که ذکر کردم و هم به قسمتی از درس هایی که نمیفهمم. چون با تکرار همه چیز درست میشه.
پستم خیلی طولانی شد. ببخشید...
همتون رو به خدای مهربون میسپارم
یا حق




یکشنبه 8 آذر 1394 07:05 ب.ظ
سلام به شما
به هر کدوم از وب هام که سر بزنی اشکالی نداره. هر دوتا شون یه مطلب دارن.
یه روز بهلول از جلوی مسجدی که ابوحنیفه درحال درس دادن بود رد میشد(احتمالا مسجد کوفه) شنید که ابوحنیفه گفت جعفربن محمد (امام صادق ع) سه نکته را گفته. اول اینکه هر چیزی برای وجود نیاز به اثبات نداره. عوامل و تاثیرات خارجی، ثابت میکنه که وجود داره ولی من معتقدم هرچیزی برای اثبات وجود داشتن باید دیده بشه. دوم اینکه گفته شیطان در آتش جهنم میسوزه. درحالی که من معتقدم هیچ چیزی به چیز هم جنس خودش آسیب نمیرسونه. سوم اینکه هر عملی از سوی انسان در نتیجه کنش و واکنش انسان هست و هیچ ربطی به عوامل خارجی نداره ولی من معتقدم که هر عملی از سوی انسان به خواست خدا برمیگرده.
بهلول یک کلوخ از روی زمین برداشت و به سمت ابوحنیفه پرتاب کرد. از قضا، کلوخ به سر ابوحنیفه خورد و باعث خشمش شد. دستور داد بهلول رو دنبال کردند و پیش ابوحنیفه آوردن. ابوحنیفه پرسید چرا اون کلوخ رو به سمت من پرتاب کردی؟ بهلول پرسید مگه چی شده؟ ابوحنیفه گفت سرم درد گرفت. بهلول پرسید کو؟ ابوحنیفه گفت مگه درد قابل دیدنه؟ بهلول گفت مگه تو نگفتی هر چیزی که وجود داره باید دیده بشه؟ خب درد رو به من نشون بده. بعد پرسید که تو از چی ساخته شدی؟ ابوحنیفه گفت از خاک. بهلول پرسید اون کلوخ از جنس چی بود؟ ابوحنیفه گفت از خاک. بهلول گفت مگه تو نگفتی که هیچ چیزی نمیتونه به چیز از جنس خودش آسیب برسونه؟ چرا ادعا میکنی که کلوخ خاکی باعث رنجش تو شده؟ ضمنا مگه تو نگفتی هر عملی که از سوی انسان انجام بشه از طرف خداست و به خواست و اراده انسان ربطی نداره؟ پس این عمل من هم از طرف خدا بوده. من رو رها کنید

این رو گفتم تا جوابی باشه برای اون قضیه که معتقد بودی هر اتفاقی که از طرف انسان انجام میشه، به خواست خدا بوده و در مشیّتش بوده.
بهار آرزوواااااااااااااااااااااااااای چه داستان قشنگی
خیلی ممنون
باید یکم بهش فکر کنم احمد جان
جمعه 6 آذر 1394 08:15 ب.ظ
آره اینطوری بهتره اون طوری یه جوریه
اووووف درس یه سره پس رفت کارنما که بهمون میدن هر ماه از ماه قبل بدتر اصلا درس نمیخونم و این خیلی بده
درس ریاضی که من همیشه بیست میشدم این دفعه شدم چهارده ونیم دو ساعت تو شک بودم وقتی نمره مو معلمم گفت اصلا درس خیلی مزخرفه
بهار آرزوواقعا؟؟؟
چرا...
تو که دختر درس خونی بودی... پس چی شد؟؟؟
جمعه 6 آذر 1394 08:18 ق.ظ
سلام آقا محمد...
خوبی داداش گلم...؟؟
ممنون من خوبم تو خوبی؟؟
سلامتی شما...
نه فعلا..
قبلا بارش باران زیاد بود اما حالا اونم نیست...
ممنون داداش گلم لطف داری نگاه تو زیباست...
بهار آرزوسلام...
مرسی من عالیم
امیدوارم تو هم خوب باشی
پس اونجا هم دیگه بارون نیومد.
امیدوارم کلی برف بیاد که مدرسه ودانشگاه هم تعطیل بشه...
ممنونم
جمعه 6 آذر 1394 06:34 ق.ظ
سلام... ادینه خوبی داشته باشی اربعین هم کم کم دارد می اید چهل روز از واقعه کربلا گذشت وما هنوز در پیچ خم عاشورا مانده ایم وبه تعبیری برای دل خود تعبیری می چینم وبا خواندن حدیث وروایت ودعا دلخوش بهتر است گل دیگری هم برچینیم وبوی عطرش حس کنیم که هرکسی با ستمکار و ضالمی دوستی کند معنی عاشورا را نفهمیده ودرکش در حد گریه وزاری وقمه زدن است اینجا عاشوراست واینجا کربلاست...
بهار آرزوسلااااااااااااااام آقا منصور
واقعا این بندی که گفتین خیلی زیبا بود.
کپیش کردم توی کامپیوترم....
مرسی یه عالمه
پنجشنبه 5 آذر 1394 11:42 ب.ظ
سلاااااااااااااااام داش ممد.درسامو دارم میخونم سه شنبه هم قراره برم مشاوره ی قلمچی واسه برنامه ریزی منم فک کنم دارم دختر خوب و البته عاقلی میشم مگه نه؟؟؟
راستی تو پستت واقعا راس گفتی منم با همه حرفات موافقم بخاطر همین امسال بعنوان اولین سال از شب عاشورا تا اربعین هرشب زیارت عاشورا میخونم میخام دیگه ان شا ٕ الله اگه عمری باشه هرسال همین کارو بکنم شایدم هرشب بخونمش تو هم اگه میخای اگه دوس داری همین کارو بکن حس خوبی بهت میده
بهار آرزوسلاااااااااااااااااااااام زهرا خانوم
واقعا؟؟؟
عالیه دختر...
دمت گرم...
خیلی خوشحالم که داری درس هات رو میخونی ...
ببینم ، میخوای دانشگاه های خوب مثل دانشگاه تهران بری یا اینکه همون اطراف خودتون دوست داری مشغول به ادامه تحصیل بشی؟؟؟
امیدوارم هر چی که به صلاحته بهت بخوره.
مثل من که واقعا از رفتن به کرمانشاه ضرر نکردم و بهترین روزهای زندگی من اونجا کنار دوستام بود.
برنامه ریزی واقعا عالیه. باعث میشه که بهتر و راحت تر به اهدافت برسی. حتما به این کار ادامه بده. ترازت توی آزمون ها چند میشه ؟؟؟
راستی با شنیدن اینکه هر شب داری زیارت عاشورا میخونی حس و حال من رو عوض کردی.
واقعا خیلی خوبه
یعنی دختر و خوب و عاقلی بودی اما الآن داری یه فرشته ی خیلی خوب تر میشی
امیدوارم بتونی همیشه این کار رو بکنی ...
منم سه سال پیش هر روز صبح بعد از نماز این کار رو میکردم و واقعا پسر خوبی شده بودم اما نمیدونم چه اتفاقی افتاد که دیگه این کار رو انجام ندادم. حتی نماز صبح های من هم خیلی هاش قضا میشه...
حس و حال خیلی خوبی داره و به آدم دلگرمی میده...
فقط زهر خانوم
برای من هم دعا کن که پسر خوبی بشم...
باشه؟؟؟
مطمئن هستم که دعات خیلی به اجابت نزدیکه ...
امیدوارم روزهایی زیبا رو داشته باشی...
خدا به همراهت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


تبلیغات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :